سرآغاز
به نام خداوند جان آفرین
حکیم سخن در زبان آفرین
به نام خداوند جان آفرین
حکیم سخن در زبان آفرین
1. وحدت نعمت خاص الهی - آیات ضرورت وحدت و مذمت تفرقه مثل 103 آل عمران
2. اعتصام حبل الله عامل اصلی اتحاد اجتماعی – آیات اعتصام
3. نزاع عامل کانونی تفرقه و نهی از آن- آیات نهی از نزاع و تفرقه
4. تکه-تکه شدن دین حاصل تفرقه
5. تفرقه به مثابه یک عذاب
6. وحدت مقدم بر هر تقدس و مصلحت
7. ضلالت همه فرقه ها (آل عمران/105)
8. تفرقه مصیبت امت ها (13 شوری)
9. وحدت و تفرقه اخلاق بهشتیان و دوزخیان
10. راه حفظ وحدت
الف: تواصی به حق، صبر و مرحمت
ب: امر به معروف و نهی از منکر
ج: جدال احسن
توصیه های ویژه سوره حجرات برای تحکیم وحدت اجتماعی
گوناگونی و تنوع انسانی در جامعه
جواز فراق در حوزه حق و باطل
مفاسد فرقه گرایی
1. رفتن از کل اسلام به جزء منقطع
2. ملاک حق شدن فرقه و مشکلات عدیده در متن مقدس
3. برخورد فرقه در هر بحث پذیرش یا رد بر محور آن
4. نثار تهمت، دروغ، افترا و تکفیر و تفسیق به دیگران
5. پدیده جعل و مخالفت با حق دیگران
6. بازماندن از نقش آفرینی و خیررسانی و خدمت به امت
باب المسح علی الخفین
المسح علی الخفین جائز بالسنة و الاخبار فیه مستفیضة و قد ثبت عن رسول الله ص ثبوتا لا یحتمل الشک انه کان یمسح علی الخفین و یجیز لاصحابه ان یمسحوا
و یجوز المسح علی الخفین من کل حدث موجب للوضوء
و الخف الذی یصلح للمسح ان یکون ساترا للکعبین من الجلد یستمسک بنفسه من غیر شد و یمنع وصول الماء الی بشرة الرجلین و یمکن متابعتة المشی المعتاد فیه
شروط المسح علی الخفین
یشترط لبس الخفین علی طهارة کاملة
مدة المسح
یمسح المقیم یوما و لیلة و المسافر ثلاثة ایام و لیالها غقیب الحدث بعد اللبس لان ما قبل ذلک فهی طهارة الغسل لا المسح و الخف جعل مانعا من سرایة الحدث و ذلک عند الحدث لا قبله
و یمسح علی ظاهر الخفین
و السنة ان یبدأ من اطراف الاصابع الی اصل الساق
و لا یجوز المسح علی خف فیه خرق کبیر یبین منه قدر ثلاث اصابع من اصابع الرجل الصغار لان الاصل فی القدم الاصابع و الثلاث اکثرها فیقام مقام الکل و اعتبار الاصغر للاحتیاط و یعتبر هذا المقدار فی کل خف علی حدة فیجمع الخرق فی خف واحد و لا یجمع فی خفین لان الخرق فی احدهما لا یمنع قطع السفر بالآخر بخلاف النجاسة المتفرقة فانه حامل للکل و انکشاف العورة نظیر النجاسة
المیاه التی لا تجوز بها الطهارة
1) الماء القلیل الذی وقعت فیه نجاسة
2) الماء الذی غلب علیه لون النجاسة او ریحها او طعمها
3) الماء المستعمل و هو ما استعمل لرفع حدث او لقربة
4) ماء الشجر و الثمر و لو خرج بنفسه من غیر عصر فلم یکن ماء مطلقا
5) الماء غلب مائع له ثلاثة اوصاف فاظهر فیه وصفین کالخل له لون و طعم و رائحة
طهارة البئر
الآسار
1. یجوز التطهر بسؤر الحائض
2. یجوز التطهر بسؤر الهرة
3. و لا یجوز التطهر بسؤر الکلب
4. و لا یجوز التطهر بسؤر الجنزیر لنجاسة عینه
5. و لا یجوز التطهر بسؤر سباع البهائم لتولد لعابها من لحمها و هو نجس کلبنها
ما یجوز التطهر به من الآسار من الکراهیة
1) یجوز التطهر بسؤر الهرة مع الکراهة التنزیهیة لکونها لا تتحامی عن النجاسة
2) و یکره التطهر بسؤر الدجاجة المتروکة التی تجول و لم یعلم طهارة منقارها من نجاسة فکره سؤرها للشک
3) و یکره التطهر بسؤر سباع الطیر کالحدأة و الغراب لانها تخالط المیتات
باب الغسل
فرائض الغسل
فرض الغسل المضمضة و الاستنشاق و غسل جمیع البدن
سنن الغسل
1. البدائة بالتسمیة
2. النیة
3. غسل نجاسة لو کانت علی بدنه بانفرادها فی الابتداء
4. غسل الیدین الی الرسغین
5. غسل فرجه و ان لم یکن به نجاسة
6. یتوضأ وضوئه للصلاة فیثلث الغسل و یمسح الرأس و یؤخر غسل الرجلین ان کان یقف حال الاغتسال فی محل یجتمع الماء
7. یفیض الماء علی بدنه ثلاثا یستوعب الجسد بکل واحدة منها
آداب الغسل
1) یستحب عدم الکلام و لو دعاء اذا کان مستور العورة و یکره مع کشف العورة
2) یستحب أن یغتسل بمکان لا یراه فیه احد لا یحل له النظر الی عورته لاحتمال ظهورها فی حال الغسل او لبس الثیاب
موجبات الغسل
1. انزال المنی علی وجه الدفق و الشهوة من الرجل و المرأة حال النوم و الیقظة
2. التقاء الختانین من غیر انزال
3. انقطاع الحیض
4. انقطاع النفاس
5. المستحاضة
الحکمة فی وجوب الغسل
1) اللذة و یظهر اثرها فی جمیع البدن فامر بغسله شکرا لهذه النعمة
2) الوطء لا یکون الا باستعمال جمیع ما فی البدن من القوة فوجب غسل جمیع البدن الظاهر و الباطن بقدر الامکان و لا کذلک الحدث
3) غسل الکل الکل او البعض و جب وسیلة الی الصلاة
اشیاء لا توجب الاغتسال
1. المذی
2. الودی
3. احتلام بلا بلل
4. ادخال حقنة او اصبع و نحوه فی احد السبیلین
5. وطء بهیمة او میتة من غیر انزال و هو حرام
6. اصابة بکر لم تزل الاصابة بکارتها من غیر انزال لانها تمنع التقاء الختانین
الاغسال المسنونة
سن رسول الله ص الغسل للجمعة و العیدین و الاحرام بالحج او العمرة
المیاه التی تجوز بها الطهارة
1. ماء البحر
2. ماء الثلج و البرد
3. ماء النهر
4. ماء البئر
5. ...
کتاب الطهارة
تعاریف
سبب فرضیة الوضوء
سنن الطهارة
باب الوضوء
سنن الوضوء
1. غسل الیدین الی الرسغین
2. التسمیة عند الوضوء
3. السواک
4. المضمضة و الاستنشاق ثلاثا ثلاثا
5. مسح جمیع الرأس و الاذنین بماء الرأس
6. تخلیل اللحیة
7. تخلیل الاصابع
8. تکرار الغسل الی الثلاث
9. نیة الوضوء
10. ترتیب الوضوء
11. الموالات سنة عندنا
12. مسح الرقبة
مستحبات الوضوء
1) التیامن ای البدائة بالید الیمنی قبل الیسری و الرجل الیمنی قبل الیسری
2) اطالة الغرة و التحجیل
آداب الوضوء
صفة الوضوء
الوضوء علی ثلاثة اقسام: فرض و واجب و مندوب
نواقض الوضوء
1. کل ما یخرج من السبیلین و ان قل
2. ولادة من غیر رؤیة دم
3. الدم و القیح اذا خرجا من البدن فتجاوزا الی موضع یلحقه حکم التطهیر
4. القیء ملء الفم سواء کان طعاما او صفراء او ماء اذا کان کل واحد منها قد وصل الی المعدة سواء استقر فیها ام لم یستقر
5. الرعاف ینقض الوضوء
6. النوم الذی لم تتمکن فیه المعدة ای المخرج من الارض کالنوم مضطجعا او متورکا او مسقلیا علی القفا او بالانقلاب علی الوجه لزوال المسکة و الناقض الحدث
7. الاغماء و الجنون
8. القهقهة فی کل صلاة ذات رکوع و سجود و القیاس انها لا تنقض
9. المباشرة الفاحشة تنقض الوضوء و هی ان یباشر الرجل المرأة بشهوة و ینتشر لها و لیس بینهما ثوب و لم یر بلا
مهمترین اخلاق نقد مذاهب: رعایت انصاف، فهم درست، عدم توهین
در همه مذاهب کلامی و فقهی نسبت های ناروا به مذهب غیر خودی وجود دارد البته به عارفان و صوفیان بیشتر.
دروغ حرام است خصوصا آن جا که نسبت دروغ به جمعی از افراد باشد که حرمت مضاعف خواهد داشت پس چگونه می توان بدون در نظر گرفتن همه جوانب مطلبی را به فرقه ای نسبت داد؟ آموزه + الگوی عملی؛ قرآن و رسول خدا ص
باید هر مسلمان خودرا با او مطابق کند و لازمه این کار شناخت حضرت است. (احزاب/21)
امام علی به فرزندش امام حسن ع گفت: یا بنی اجعل نفسک میزانا فیما بینک و بین غیرک فاحبب لغیرک ما تحب لنفسک (نهج البلاغه،/126)
هر کسی دوست دارد دیگران مذهب اورا با در نظر گرفتن همه جوانب و رعایت انصاف بررسی کند. چرا خود به دیگران هر چه دوست داریم نسبت می دهیم؟ طوری عمل کنید که پیروان منصف مذهب دیگر درستی مسیر تحقیق را تأیید کنند نه لزوما همه آن نتیجه را بپذیرند.
حتی با دشمن هم باید حد نگه داشت. مائده 2 و 8
دشمنی مجوز نفی عدالت و مجوز تعدی و تجاوز نیست. این توصیه قرآن در مورد مشرکان است حال اگر پیروان دیگر مذاهب را در حد مشرک هم بدانیم باز باید حد نگه داریم.
امام علی به امام حسن فرمود که بعد از من فقط یک ضربه به خود ابن ملجم بزنید نه بیتشر و نه به کسی دیگر.
تا اینجا عدالت بود یعنی با دیگران طوری برخورد کن که دوست داری با تو برخورد کنند
اما اخلاق قرآنی فراتر این است ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوة کانه ولی حمیم (فصلت/36)
پس باید از دشمنان دوست و حامی بسازیم. ولی عملا گروه گروه دوستان را دشمن کرده ایم. برخی مباحث فقط آتش اختلافات را می افروزد.
* آیا می توان با باطل به جنگ باطل رفت؟ اگر باطلی نسبت دادند ما هم باطل نسبت دهیم؟ قرآن کریم: وظیفه رسول خدا جدال احسن است (نحل/125) و باید با اهل کتاب جدال احسن کرد. (عنکبوت/46)
امام صادق ع: جدال احسن این است که بین حق و باطل فرق بگذاری و برای باطل کردن او حق را نباید انکار کنی. (طبرسی/ج1/ص 15) چون او حقی را و شما حق دیگری را انکار کرده اید. برای احیا و اثبات حق هرگز نیازی به قبول باطل یا انکار حق نیست.
اخلاق نقد مذاهب
1. عمل نکردن بر اساس ظن و بدون علم (اسراء/36؛ نجم/28؛ حجرات/12) ظن از حق بی نیاز نمی کند، برخی ظن ها گناه است، مشکل منحرفان پیروی از ظن است. پس در نقد 1) یقین کنیم که این نکته مربوط به آن مذهب است یا گفته اند و نوشته اند چون خیلی دروغ نوشته و گفته اند. 2) علم به همه ابعاد نه گوشه ای علم و گوشه ای ظن. 3) جایگاه بحث روشن شود. کجای مذهب، چه دیدگاهی، از چه کسی، در چه کتابی؟ صرف نسبتی مطلبی به مذهبی مجوز نسبت دادن به آن نمی شود و نمی توان ادعا کرد که من آن را در کتاب های آن فرقه دیده ام. چون چه بسا ان را پیروان آن یا اکثرشان قبول نداشته باشند. چه زمانی می توانیم نسبت دهیم؟ الف: احراز کنیم که آن کتاب پذیرفته شده است. آن مطلب در فلان کتاب مورد قبول فرقه هست. آیا آن مطلب را قبول دارند یا نه؟ کافی نزد امامیه پذیرفته شده هست ولی نه همه مطالب آن. در برخی موارد هم توجیهات و تأویلات دارد. اگرچه جندان علمی نباشد باید دیده شود. ب: تمام کتاب های آن مذهب را بخوانیم که سخت است. پس در فلان کتاب و در حد نقد همان کتاب و مطلب. مثلا فخر رازی جبری است یا تفویضی یا امر بین الامرین. سخت بودن فهم مسایل نظری. محقق همدانی و امام خمینی ره و شیخ انصاری مجبره و مفوضه را طاهر و پاک می دانند.
2. فهم دقیق سخنان یک فرد.
3. پذیرفتن اشتباهات خود
غالبا به دنبال یافتن نقاط ضعف اند تا فهم حقیقی کتاب و زود قضاوت می کنند
4. آگاهی از مذهب خویش. ممکن است آنچه دیگران نقد می کنیم و عیب می گیریم در مذهب خودمان باشد. چه بدانیم یا ندانیم از صداقت بی بهره ایم. اگر می دانیم اول آن را نقد کنیم. اگر نمی دانیم جهل مرکب یا بسیط داریم که هر دو مشکل خاص خودرا دارد. علیکم انفسکم ... (مائده/105) اول شناخت و اصلاح ضعف های خود بهد دیگران. چون اصل اولی عنود و دشمن فرض کردن طرف مقابل است آنگاه هیچ کس حاضر نیست حرف اورا بپذیرد.
5. شناخت هر مذهب. خلط بین مذاهب است. چند نوع شیعه و اهل سنت داریم. مثل امام مالک اجماع و عمل اهل مدینه را حجت می داند و دیگر اهل سنت آن را خوب نفهمیدند. گاهی مذهبی را به جای مذهب دیگر نقد می کنیم. مثلا با نقد سنی یا شیعه نقد خوارج نیست.
6. تفکیک مباحث نظری از ضروری. استعدادها و فهم طبیعی مختلف است. نباید پیش فرض ذهنی خودرا ضروری دیگر مذاهب بدانیم و بعد آنهارا منکر ضروری و کافر بدانیم. علامه: شیخیه و کرامیه اختلاف نظری انشعاب نمی دانیم. کسی که شهادتین را به زبان جاری می کند و منکر چیزی که به عقیده خودش ضروری دین است نباشد مسلمان است و کافر نیست.
نحوه مواجهه با مخالفان
1. رعایت ادب. هدف نقد دیگران چیست؟ هدایت، بیان حقیقت یا تشفی دل. آیا با توهین و دروغ می توان کسی را هدایت و با حق آشنا کرد؟ این رسالت رسول خداست؟ هدف نقد تحقیق یا تصحیح است. دروغ ها و نسبت های بی اساس مغرضانه با اهداف سیاسی در منابع فرقه شناسی و فرقه ها فراوان است. کرامیه رقیب قوی بیشترین سیاه نمایی شده است. فخر رازی: شهرستانی خیلی مطالب را از عبدالقاهر بغدادی نقل کرده و بغدادی نسبت به مخالفان خود بی پروا نسبت هایی داده است.
«جامی» به عرفان و تصوف ايرانی صبغهای نظری بخشيد
گروه انديشه: نورالدين عبدالرحمن جامی به عرفان و تصوف ايرانی صبغهای كاملا نظری بخشيد و آنرا با مباحث پيچيده درآميخت. با ظهور جامی تصوف مكتبی مبتنی بر بحثهای دقيق نظری و تأملات عالمانه شد.
به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا)، ۲۳ شعبان برابر است با سالروز تولد «جامی.» ۶۱۲ سال پيش، ۲۳ شعبان سال۸۱۷ هجری قمری «نورالدين عبدالرحمن جامی» بزرگترين شاعر و عارف قرن نهم هجری و ملقب به عارف جام در شهر خردگرد از توابع جام قدم به عرصه حيات گذاشت.
جامی در آغاز ورود به هرات در مدرسه بازارخوش و سپس مدرسه نظاميه به آموختن علوم ادبی پرداخت. ابتدا در حلقه درس متكلم عصر «مولانا جنيد اصولی» حاضر شد و با وجود كمی سن، «شرح مفتاحالعلوم» سكاكی و «مطول» تفتازانی را با حواشی آن نزد او خواند. در مجلس درس «جاجرمی» و خواجه «علی سمرقندی» نيز دقايقی حاضر میشد و نقد و نظرهای ادبی، كلامی و شبهههای علمی را مطرح میكرد و سپس مجلس درس را ترك میكرد. وی سپس احتمالا در بيستسالگی برای فراگيری بيشتر به سمرقند رفت و در درس هيئت «قاضیزاده رومی» حاضر شد. در سمرقند در رشتههای علوم اسلامی نظير تفسير و حديث و سيره و نيز در موسيقی و فن معما تبحر يافت و چند سال در آنجا ماند و بعد از سال ۸۵۰ به هرات بازگشت.
جامی بهعنوان يكی از بزرگترين شارحان تصوف، آثار بسياری در اين زمينه معرفی و شرح موضوعات تصوف از خود به جا گذاشته است. ظاهرا او در ابتدای امر، سخنان صوفيان را درست در نمیيافت و به همين سبب نذر كرد كه اگر اقوال و احوال آنان را درست دريابد و اين باب بر او مفتوح شود، به شرح و بيان مقاصد آنان بپردازد به طوری كه مردم هم به سهولت آنها را بفهمند.
شايد نگارش نفحاتالانس و شرحهای متعددی كه او بر آثار اهل تصوف نوشته است، برخاسته از همين ديد باشد. او از باب قدرتی كه در شرح معضلات تصوف و عرفان به نظم و نثر داشت عرفان ايرانی را كه در عهد وی رو به ابتذال میرفت در پايه و اساسی عالمانه نگاه داشت و از اينراه توانست در صف بزرگترين مؤلفان و شاعران صوفیمشرب پارسیگوی جای گيرد، هرچند جامی در اين شرحها كمتر خلاقيت و نكتههای نويافته از خود دارد و بيشتر شارح و مفسر آرای ديگران است.
«نقدالنصوص» جامی در شناخت آرای ابنعربی به عنوان يك اثر درسی بسيار مفيد و غنی است و جامی بهترين و برگزيدهترين شرحها را در آن آورده است، اما در سراسر آن كتاب كمتر نقد و نظری از خود او ديده میشود. جامی همچنين نقش عمدهای در شناساندن مشايخ تصوف به جامعه فارسیزبان داشت، چنانكه مأخذ اصلی كتاب «نفحاتالانس» را كه به زبان عربی بود و با نامی ديگر به همت «سلمی نيشابوری» تدوين شده بود، به فارسی ترجمه كرد و سرگذشت بسياری از مشايخ و عرفا را بدان افزود. در سراسر اين كتاب خواننده با راویای مواجه است كه هيچگونه نظر انتقادی در باب عرفان ندارد.
جامی به چند شيخ صوفی علاقه وافر داشت كه يكی از آنها ابنعربی بود. جامی وی را عزيز میشمرد و او را قدوه عرفان، قطب حق، پير توحيد و آفتاب سپهر كشف و يقين میخواند و فصوصالحكم و فتوحات مكيه او را هميشه پيش چشم داشت و دوبار فصوصالحكم را شرح كرد؛ يكبار خود فصوصالحكم را و ديگر بار خلاصه آنرا با نام نقشالفصوص جامی در باب تصوف بيشتر به مسائل تاريخی و توضيح مبانی نظری تصوف پرداخته و در عين حال در توضيح و تفسير اصول و اركان تصوف نيز كوتاهی نكرده و تقريبا همه مباحث اصلی تصوف را شرح داده است.
رساله نقدالنصوص گواه آن است كه جامی عميقا مباحث عرفان را میشناخته است. میتوان گفت زيربنای عقايد صوفيانه جامی عقيده وحدت وجود ابنعربی است، با اين تفاوت كه جامی وحدت وجود را با شريعت منطبق میكند و اصولا ميان اين دو منافاتی نمیبيند و شرط لازم برای درك سخنان پيامبر(ص) را در اين دو قاعده دنبال میكند: طهارت ظاهر؛ يعنی رعايت صور شرعی و اعراض از خلاف آن؛ طهارت باطن كه عبارت است از قطع توجه از ماسویالله و خالص كردن دل از غيرحق تعالی.
جامی به كرامات شيوخ و كارهای خارق عادت صوفيه چندان اعتقادی نداشته و هيچ كرامت را به از آن نمیدانسته كه فقيری را در صحبت دولتمندی تأثر و جذبهای دست دهد و از خود زمانی وارهد. شخصيت جامی از لحاظ نقش وی در بسط عرفان نظری در مشرق جهان اسلام شايان تأمل است. تصوف در خراسان بزرگ با مشايخی مثل «بايزيد» و «ابوسعيد ابوالخير» و بعدها عطار و مولانا، بيشتر مبتنی بر وجد و ذوق بود، حال آنكه با ظهور جامی تصوف مكتبی مبتنی بر بحثهای دقيق نظری و تأملات عالمانه شد، هر چند جامی خود مبدع اين بحثها نبود و صرفا ناقل و شارح افكار مشايخ غرب جهان اسلام، به ويژه محيیالدين ابنعربی و صدرالدين قونوی بود.
در واقع جامی به عرفان و تصوف ايرانی صبغهای كاملا نظری بخشيد و آنرا با مباحث پيچيده درآميخت. از خدمات مهم جامی به تصوف طبقهبندی نسبتا جامع و دقيق او از بزرگان تصوف است كه از سلمی شروع و به او ختم میشود. وی در نفحاتالانس نمونهای ممتاز از اين طبقهبندی مشايخ را نشان داده است. جامی پيرو مذهب اهل سنت و در فروع فقهی حنفی مذهب بود. برخی محققان امروزی بر آناند كه او در طرفداری از اهل سنت متعصب بوده و با ديگر مذاهب اسلامی بهويژه تشيع چندان مدارا نكرده است.
اين عقيده درست نيست، چون جامی در آثار خود نه تنها با خاندان پيامبر اكرم(ص) و شيعيان علی(ع) خصومتی نشان نداده، بلكه راه و روش خاندان رسول را تأييد كرده است. يكی دو نمونه درخشان آنها در شعر عربی «سلام علی آل طه و يس» در منقبت امام هشتم(ع) و ترجمه منظوم فارسی قصيده معروف فرزدق در معرفی امام چهارم(ع) در برابر هشام بن عبدالملك ديده میشود. نهايتا میتوان گفت كه جامی در برخورد با برخی حوادث عصر و دستهبندیهای سياسی و مذهبی چنانكه بايد، پخته عمل نكرده است.
برخی سختگيريهای جامی را در باب مذاهب ديگر به ويژه تشيع به سبب وابستگی شديد وی به طريقت نقشبنديه و تأييد كامل آن میدانند و از نظر آنها، جامی به اين دليل از بزرگان شيعی در نفحاتالانس نام نبرده كه مشايخ طريقت نقشبنديه و بزرگان سياسی عصر نظر مساعدی به آنان نداشتهاند و اين به اعتقادات مذهبی جامی ارتباطی ندارد. جامی در برخی آثار و اشعارش به مثابه منتقدی اجتماعی از بسياری از نابسامانیهای فرهنگی و اجتماعی و سياسی نيز انتقاد میكند. هرچه از سال ۸۷۳ كه آغاز بيماری جامی است میگذرد او از ذهنيت انتقادیاش فاصله میگيرد. شايد اعتقاد او درباره تغييرناپذيری سرشت و سرنوشت انسان در اين امر بیتأثير نبوده است.
به طور كلی آثار جامی را میتوان به پنج گروه عمده تقسيم كرد: آثاری كه تا امروز اهميت علمی خود را حفظ كردهاند، مانند رسالههای او در صرف و نحو عربی و عروض و قافيه و موسيقی؛ آثاری كه در تاريخ علم و ادب اهميت دارند، مانند آثار او در فن معما و لغز؛ آثاری كه در شرح كتابهای فلسفی، عرفانی، تعليمی، ذكر احوال بزرگان، توضيح عقايد اسلامی و نظاير آن نوشته شده و هنوز اهميت و جايگاه خود را از نظر شرح مسائل علمی بهويژه تبيين دقيق موضوعات تصوف حفظ كردهاند، مانند نقدالنصوص فی شرح نقشالفصوص، اشعةاللمعات در شرح لمعات عراقی و نفحاتالانس؛ رسالههايی در بيان نحوه انجام دادن رسوم مذهبی و عرفانی مانند رساله شرايط ذكر و رساله مناسك حج؛ آثار ادبی منظوم و منثور، مانند هفت اورنگ و بهارستان.
آثار عرفانی جامی عبارتند از: نقدالنصوص فی شرح نقشالفصوص در شرح نقشالفصوص ابنعربی؛ لوايح كه رسالهای است در بيان معارف و معانی عرفان؛ لوامع انوارالكشف و الشهود علی قلوب ارباب الذوق و الجود در شرح الفاظ و عبارات و كشف رموز و اشارات قصيده ميميه خمريه ابنفارض و در بيان حالات ارباب عرفان و اصحاب ذوق؛ شرح قصيده تائيه ابنفارض كه جامی بنا بر اظهار خود با استفاده از شروح عربی و فارسی آن را به فارسی شرح و در قالب رباعی عرضه كرده است؛ رساله نائيه يا شرح بيتين مثنوی به نثر و نظم در بيان معنای نی و حكايت شكايت وی در مثنوی معنوی؛ سخنان خواجه پارسا يا الحاشيةالقدسية كه شرح سخنان فارسی و عربی خواجه محمد پارساست.
اشعةاللمعات كه شرحِ فارسی لمعات عراقی است؛ رساله شرايط ذكر در شرح يك رباعی عرفانی به زبان فارسی؛ رساله تحقيق مذهب صوفی كه به الدرةالفاخرة هم مشهور است و در آن درباره مذاهب صوفيان، متكلمان و حكيمان بحث شده است؛ رساله فیالوجود كه رسالهای است كوچك به زبان عربی در شرح معنای فلسفی و عرفانی وجود؛ شرح مفتاحالغيب صدرالدين قونيوی؛ رساله سؤال و جواب هندوستان در پاسخ به برخی سؤالهای علمای هند در مسائل عرفانی؛ نقدالنصوص فی شرحالفصوص در شرح فصوصالحكم ابنعربی به زبان عربی؛ نفحاتالانس من حضرات القدس به فارسی كه در آن شرح زندگی عارفان و اوليا و نيز شاعرانی كه در زمره عارفان هستند آمده است، از ديگر آثار عرفانی اوست.
فصوص الحكم كه بیترديد يكی از عميقترين نگاشتههای ابن عربی است، تأثير بسيار زيادی بر عقايد و آرای صوفيه پس از ابنعربی گذارده است. ابنعربی در اين اثر مذهب وحدت وجود را به كاملترين وجه تقرير كرده است و از آنجا كه فهم مطالب اين كتاب دشوار است شرحها و تفسيرهای بسياری از زمان ابنعربی تاكنون به اين كتاب نوشته شده است، تا جايی كه شمار اين شروح به بيش از صد شرح میرسد.
از مشهورترين شرحهای اين اثر میتوان به شرحهای قيصری، جندی، عبدالرزاق كاشانی، قونوی، خوارزمی، خواجه محمد پارسا و جامی اشاره كرد. شرح جامی همچون فصوص ابنعربی در ۲۷ فص تنظيم شده است و هر فصی به يكی از پيامبران، بهويژه پيامبرانی كه نامشان در قرآن آمده، منسوب است و در آن با استفاده از آيات و روايات و در عين حال در پرده رموز و اشارات، حكمت مخصوص آن پيامبر ذكر شده است.*
*منابع: دانشنامه جهان اسلام، علما و مشاهير اسلام، كتابنامه و دائرةالمعارف كتابداری و اطلاعرسانی.
1. فخر المحققین
2. شهید اول شاگرد فخر المحققین
3. سیدحیدر آملی
4. قاسم انواری
5. شاه نعمت الله ولی
6. صائن الدین ترکه
7. ابن فهد حلی م 841
8. خواجه محمد پارسا
9. محمد بن حمزه فناری
1. ابوحنیفه 80-150
2. شقیق بلخی
3. ابوسلیمان داود بن نصر طایی
4. حاتم اصم م 237
5. ابوالقاسم حکیم سمرقندی م 335
6. ابوعبدالله محمد بن علی معروف به حکیم ترمذی
7. ابولیث نصر بن محمد سمرقندی م 373
8. محمد بن ابراهیم کلاباذی م 385
9. علی بن عثمان هجویری
شخصیت های عارف مشکوک و اختلافی
در تفاسیر وارد معانی باطنی قرآن شدند و معارف معرفتی و عرفانی نقل کرده اند. معاصر با اهل بیت ع بودند و عرفان آنها محرز است ولی مذهبشان مشکوک.
1) ابراهیم ادهم. گرایش به اهل بیت ع دارد. بعضی اورا شیعه گفتند. در منطقه بلخ زندگی کرده سال 161 وفات کرده است. جنگجو و اهل مبارزه بوده زمان مأمون به خرارسان آمد و با ابومسلم خراسانی رفاقت داشته در جنگ ها شرکت کرده ولی بعد به سرحدات رفته و با کفار جنگیده است. نکات مهم: عرفان را در منطقه خراسان گسترش داد. بغداد صحوی و بیشتر شریعتمدار و عقلگرایند ولی خراسانی ها اهل سکر و شور و محبت شدیدند. اواخر کارش به بغداد رفت. بر اساس نقل ها با امام باقر ع ارتباط داشته و به دست حضرت توبه کرده و در مکه عارف شده است. برخی اورا از بزرگان شیعه و برخی از اصحاب ابوحنیفه می دانند. جامی در نفحات الانس: مکه رفت با سفیان ثوری و فضیل صحبت داشت. عطار: ابوحنیفه خدمت ابراهیم رسید و گفت: سیدنا. کشف المحجوب: ابراهیم محضر ابوحنیفه آمد عبا بر دوش داشت اصحاب ابوحنیفه به چشم تحقیر اورا نگریستند. ابوحنیفه گفت: سیدنا ابراهیم. گفتند از چه طریقی؟ گفت: به خدمت دوام خدا. ریاض السیاحة: جزء شیعه است. سلسله چشتیه که تا قرن 6 در هرات بودند بعد هند رفتند و هنوز هم هستند بیشتر پیرو ابوحنیفه اند خودرا به ابراهیم می رسانند. ادهمیه
2) شقیق بلخی م 194. معاصر و شاگر ادهم بعد بغداد رفته. داستان هایی از ارتباط با امام صادق و امام کاظم ع. حاتم اصم شاگردش خیلی از داستان های اورا نقل کرده است. بعضی اورا شیعه به دلیل چند داستان ارتباط با امام کاظم ع که از قرن 4 به بعد در منابع شیعه آمده است بعضی حنفی و شاگرد ابویوسف گفته اند. از جهاتی از ادهم بالاتر است. در سفر حج در قادسیه جوانی با ظاهر جذاب در کاروان دید و درویش صوفی پنداشت که از حجاج صدقه می گیرد محل نگذاشت و خواست اورا ملامت کند که جوان گفت: یا شقیق اجتنب کثیرا من الظن. شرمنده شد گمش کرد ... در حج فهمید امام موسی کاظم اس. در ختلان به دلیل رفض کشته شد ولی برخی گفته اند برای جنگ رفته بود. ابراهیم گفت: داد شکر و نداد صبر می کنیم. شقیق گفت: سگان خراسان هم اینگونه اند ما داد ایثار و نداد شکر می کنیم. شقیق در مرتبه توکل بود.
3) فضیل بن عیاض م 187. معاصر با امام صادق و امام کاظم ع معروف به ارتباط با امام صادق ع. دزد و راهزن در حال دزدی از خانه ای قرائت آیه شنید الم یأن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله گفت چرا قد آن. امام کمکش کرد اموال مردم را پس داد توبه کرد و عارف شد. با ابوحنیفه هم ارتباط داشت. روایات عالی و ریاضیات.د فضیل در مقام رضا بود.
4) بشر حافی: م 226. بغداد از بزرگان صوفیه مرتبط با امام موسی کاظم. اول اهل فسق و فجور بود. علامه منهاج الکرامة: روزی امام از کوچه های بغداد می گذشت. از یک خانه ای صدای عربده و تار و تنبور بلند بود، می زدند و می رقصیدند و صدای پایکوبی می آمد. اتفاقا یک خادمه ای از منزل بیرون آمد در حالی که آشغالهایی همراهش بود و گویا می خواست بیرون بریزد تا مامورین شهرداری ببرند. امام به او فرمود صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ سؤال عجیبی بود. گفت: از خانه به این مجللی این را نمی فهمی؟ این خانه «بشر» است، یکی از رجال، یکی از اشراف، یکی از اعیان، معلوم است که آزاد است. فرمود: بله، آزاد است، اگر بنده می بود(9)که این سر و صداها از خانه اش بلند نبود. حال، چه جمله های دیگری رد و بدل شده است دیگر ننوشته اند، همین قدر نوشته اند که اندکی طول کشید و مکثی شد. آقا رفتند. بشر متوجه شد که چند دقیقه ای طول کشید. آمد نزد او و گفت: چرا معطل کردی؟ گفت: یک مردی مرا به حرف گرفت. گفت: چه گفت؟ گفت: یک سؤال عجیبی از من کرد. چه سؤال کرد؟ از من پرسید که صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ گفتم البته که آزاد است. بعد هم گفت: بله، آزاد است، اگر بنده می بود که این سر و صداها بیرون نمی آمد. گفت: آن مرد چه نشانه هایی داشت؟ علائم و نشانه ها را که گفت، فهمید که موسی بن جعفر است. گفت: کجا رفت؟ از این طرف رفت. پایش لخت بود، به خود فرصت نداد که برود کفشهایش را بپوشد، برای اینکه ممکن است آقا را پیدا نکند. پای برهنه بیرون دوید. (همین جمله در او انقلاب ایجاد کرد. ) دوید، خودش را انداخت به دامن امام و عرض کرد: شما چه گفتید؟ امام فرمود: من این را گفتم. فهمید که مقصود چیست. گفت: آقا! من از همین ساعت می خواهم بنده خدا باشم، و واقعا هم راست گفت. از آن ساعت دیگر بنده خدا شد.
5) معروف کرخی «ابو محفوظ معروف بن فیروز» مشهور به «معروف کَرخی» از شخصیتهای سرشناسی است که نکات مبهمی نیز درباره او وجود دارد. نام پدرش را «فیروز»، «فیروزان» و «علی» ذکر کردهاند.[2] بنابر گزارش مشهور مورّخان و شرح حالنگاران، والدین او مسیحی بودهاند. از سال ولادت او گزارشی در دست نیست. ولی از آنجایی که وی شاگرد فرقد سبخی (وفات: 131ق) و داود طایی (وفات: 165ق) بود و نیز گزارشهایی که ناظر به اسلام او به دست امام رضا(ع) است، در این صورت تولد وی میباید نیمه اوّل قرن دوّم هجری باشد. «معروف» در محله کرخ بغداد متولد شد؛ از اینرو به لقب «کرخی» شناخته میشود. شخصیت معروف کرخی در عرفان معروف کرخی از عارفان طبقه اوّل بود.[8] گفته میشود که وی آغازگر مکتب تصوّف بغداد بود و نقش مهمی در انتقال تصوّف از زهد به عرفان داشت.[9] برخی نیز معتقدند وی اولین فردی بود که تعریف از تصوّف را ارائه کرد؛ او تصوّف را «گرفتن حقایق و گفتن دقایق و نومیدی از دست خلایق» میداند. این تعریف مورد توجه عارفان پس از وی و مستشرقانی گردید که به مطالعه و شناخت جریان عرفان و تصوّف پرداختند. فرقه «معروفیه» - با تمام شعبههایش - به معروف کرخی منتهی میشود و آنان از این طریق، نسبت خود را به امام رضا(ع) و امام علی(ع) میرسانند. فرقه «ذهبیه» نیز سلسله خود را به معروف کرخی و به واسطه وی به معصومان(ع) میرساند؛ از اینرو مجموعه سلسلههای منتهی به معروف کرخی به «السلاسل» مشهور شده است. شاگرد معروف کرخی سَرّی سَقَطی، یکی از صوفیان مشهور، شاگرد معروف کرخی بوده است.
تغییر دین
برخی منابع تاریخی تصریح دارند که معروف کرخی توسط امام رضا(ع) مسلمان شده است، بنابر این گزارشها، وی در جریان فرار از استادش که سعی در آموزش عقاید مسیحی به وی را داشت، به دست امام رضا(ع) مسلمان شد و در بازگشت به خانه، والدین او نیز بلافاصله تغییر دین میدهند:[16]
ابن شهرآشوب به نقل از شهرزوری مؤلف مناقب الأبرار چنین نقل میکند: معروف کرخی از دوستان امام رضا(ع) بود. پدر و مادر او مسیحی بودند و او را در کودکی به معلمی سپردند. آموزگارش به او میگفت که بگو خدا سومی از سه نفر است(ثالث ثلاثة)! و او پاسخ میداد: نه! او یکتا است! سپس معلمش به شدت او را مورد ضرب و شتم قرار میداد و او پا به فرار گذاشت و به سمت امام رضا(ع) روانه شد و توسط حضرتشان اسلام آورد. سپس به خانهاش برگشت و در را کوبید. پدرش پرسید: پشت در کیست؟ معروف پاسخ داد که من پشت درم. پدرش گفت: اکنون چه دینی داری؟ و پاسخ شنید: دین حنیفی و پدرش نیز به برکت امام رضا(ع) مسلمان شد. معروف میگوید: مدتی بعد هر دلبستگی که داشتم رها کردم و خدمت مولایم علی بن موسی الرضا(ع) را بر همه چیز ترجیح دادم. [17]
تغییر دین معروف کرخی و وقایع مربوط به آن و احوالات و مناقب وی پس از آن، نقطه اتکای نظریهای است که وی را حلقه اتصال میان تصوف و تشیع میداند. این منابع معتقدند سلسلههای خرقه تصوف که شکل گرفت همگی از طریق معروف کرخی به امام رضا(ع) اتصال مییابند.[18]
معروف کرخی در منابع رجالی
منابع رجالی کهن شیعه، نامی از معروف به عنوان یکی از یاران و راویان امام رضا(ع) نیاوردهاند.
اما برخی از دیگر منابع شیعی به نام و گزارش زندگی او و نیز ارتباطش با امام رضا(ع) و دربانی خانه حضرتشان توسط او پرداختهاند.[19]
شیخ بهایی روایتی را به واسطه معروف کرخی از امام جعفر(ع) نقل کرده است[20] و با توجه به اینکه او نمیتوانسته به صورت مستقیم از حضرتشان نقل کند، احتمال داده شده است که امام دیگری مراد بوده است، زیرا هیچ منبع قابل استنادی، کرخی را از اصحاب امام صادق(ع) به شمار نیاورده است.[21]
سال وفات و محل دفن معروف کرخی
بنابر مشهور، معروف کرخی در سال 200ق درگذشته است. برخی دلیل مرگ وی را شکسته شدن دندههایش در پی ازدحام جمعیت در ورودی خانه امام هشتم شیعیان دانستهاند. وی در کرخ بغداد دفن شده است. صوفیه معتقدند آرامگاهش برآورنده حاجات است و به «تریاق مجرّب» شهرت دارد.
در پایان باید گفت؛ ارتباط معروف کرخی با امام رضا(ع) و مسلمانشدن او توسط حضرتشان اگرچه از سدههای قبل به نوعی شهرت تاریخی رسیده، و از طرف نویسندگان زیادی نقل شده است، اما با این وجود مورد این نقد قرار گرفته است که گزارشی از حضور معروف در «مدینه» و یا «مرو» وجود نداشته، و نیز نقلی نمیبینیم که ناظر به حضور امام رضا(ع) در شهر «بغداد» بوده، و از آن بالاتر به داشتن خانهای در آن شهر از آن حضرت اشاره کند که دربانی برای آن لازم داشته باشد، پس این ملاقات در چه مکانی رخ داده است؟ از اینرو برخی در وجود چنین ارتباطی تردید میکنند.[26]
6) بایزید بسطامی: از زندگی سلطان العارفین بایزید بسطامی اطلاعات خیلی دقیقی در دست نیست. فصیح احمد خوافی او را زاده سال ۱۳۱ هجری نوشتهاست و جَدِّ او سروشان را والی ولایت قومس (کومش) دانستهاست. بنا بر برخی روایات، جَدِّ بایزید بسطامی زرتشتی بود و پدرش یکی از بزرگان بسطام بود. محل ولادت او محله موبدان بسطام بود. در کتاب" النور من کلمات" ابی طیفور داستان اسلام آوردن «سروشان» جد بایزید آورده شدهاست. استاد او در تصوف مشخص نیست. عشق عرفانی در عرفان بایزید جایگاه ویژهای دارد. همچنین او را پایهگذار سکر و فنا در تصوف میدانند. گفتهٔ مشهور وی، «سبحانی ما اعظم شانی» اشاره به همین مفهوم دارد. بنا بر برخی روایات، بایزید از اصحاب جعفر صادق بود.[۲] بعضی نظرات وی را معاصر محمد باقر و [شاگرد] جعفر صادق، میدانند این در حالیست که وفات بایزید در قرن سوم (سال ۲۶۱ هجری) میباشد حال آن که فوت صادق در سال ۱۴۸ هجری بوده و تفاوت وفات ایشان ۱۱۳ سال میشود و کسی عمر بایزید را بیش از هشتاد سال ذکر نکرده است. بایزید بسطامی در سال ۲۶۱ درگذشت و او را در خانقاه (بسطام) وی دفن کردند.مقبره بایزید بسطامی فاقد هرگونه تزئین و داری یک پنجره مسقف آهنی است. روی قبر یک سنگ مرمر قرار دارد که کلماتی از مناجات مشهور علی بن ابیطالب بر آن حک شدهاست.
1) سلمان فارسی: احادیث نقل شده از اهل بیت در باره او مثل سلمان منا اهل البیت، انت منا اهل البیت و قد آتاک العلم الاول و الآخر، امام علی ع: سلمان ادرک العلم الاول و الآخر، بحر لا یدرک قعره و هو منا اهل البیت، امام صادق ع: لو علم ما ابوذر ما فی قلب سلمان لقتله، ان سلمان علم الاسم الاعظم، لو عرض علمک علی مقداد لکفر، بهشت مشتاق چهار نفر است: ... سلمان، ابوذر، مقداد و عمار و افضلهم سلمان؛ داستان های منقول در باره او، اوج مسیجیت رهبانیت است و سلمان شاگرد راهب بوده است
2) کمیل بن زیاد: جزء اصحاب سر امام علی ع، سلسله ... حسن بصری از طریق کمیل به امام علی ع وصل می شود. ناقل حدیث حقیقت است متن: لما سئله عن الحقیقة ...، دعای کمیل پر از مباحث عرفانی است، در نهج البلاغه: یا کمیل ان هذه القولب اوعیة ...، یا کمیل ان النفس لها خمسة ...
3) ابوحمزه ثمالی: صاحب سر امام سجاد ع ، ابوحمزه فی زمانه کسلمان (امام موسی کاظم) کلقمان (مام رضا) ناقل رساله حقوق امام سجاد ع، تفسیر، ابن بابویه و در تحف العقول. افراد خاص توان فهم و تحمل معارف خاص را از ائمه داشتند.
4) ذریح محاربی: صاحب سر امام صادق ع،
5) یونس بن عبدالرحمن: صاحب امام صادق ع
6) عبدالرحمن بن کثیر
7) علی بن حسان کثیر. این دو نفر متهم به غلو هستند ولی علامه مجلسی گفته ندیدم. شیخ مفید گفته از صاحب خاص امام کاظم ع است. رجال کشی گفته غالی است.
8) محمد بن سنان: گفته اگر مسئله فقهی دارید پیش صفوان بروید اگر طالب معانی بخواهید نزد من آیید.
محمد بن سنان
از جمله راویان اهل بیت علیهم السلام «محمد بن سنان» است که علمای رجال دیدگاههای متفاوتی در مورد او دارند. وی از نوادگان «زاهر بن عمرو»، از شهدای کربلا است.
محمد بن سنان ابوجعفر الزاهرى
کلمات علما در باب او مختلف است غایت اختلاف، حتى از شخص واحد. شیخ مفید رحمه الله او را در (ارشاد) از خواص و ثقات حضرت امام کاظم علیهالسلام و از اهل ورع و فقه و علم، از شیعه آن حضرت نوشته[۱] و در رساله دیگر خود، او را مطعون شمرده و شیخ الطائفه در (فهرست) و (رجال) او را ضعیف شمرده و در (کتاب غیبت) در ذکر ممدوحین از خواص ائمه اطهار علیهمالسلام او را تعداد نموده، چنانچه فرموده: و از ممدوحین حمران بن اعین است، تا آن که فرموده و از جمله ایشان است بنا به روایتى که ابوطالب قمى نقل فرموده که گفت داخل شدم بر حضرت جواد علیهالسلام در آخر عمرش شنیدم که فرمود: جزا دهد خداوند صفوان بن یحیى و محمد بن سنان و زکریا بن آدم و سعد بن سعد را از من جزاى خیر، پس به تحقیق که وفا کردند از براى من.
و نیز شیخ طوسی فرموده: و اما محمد بن سنان پس به درستى که روایت شده از على بن حسین بن داود که گفت شنیدم که حضرت امام جواد علیهالسلام ذکر فرمود محمد بن سنان را به خیر و فرمود: «رَضِىَ اللّهُ عَنْهُ بِرِضائى عَنْهُ فَما خالَفَنى وَ ما خالَفَ اَبى قَطُّ».[۲]
و آیت الله علامه حلی رحمه الله در (خلاصه) در او توقف فرموده ولی در (مختلف الشیعه) فرموده: «قَدْ بَینّا رُجُحانَ الْعَمَلِ بِرَوایةِ مُحَمَّدِ بْنِ سِنانٍ».
و سید بن طاووس رحمه الله در (فلاح السائل) فرموده: شنیدم از کسى که ذکر مىکرد طعن بر محمد بن سنان را و شاید او واقف نشده مگر بر طعن او و مطلع نگشته بر تزکیه و ثنایى که از براى او است و همچنین احتمال هست در بیشتر از طعنها پس ذکر فرموده مدائح او را و آن که معجزه حضرت جواد علیهالسلام در او ظاهر شد چه آن که او نابینا بود و مسح کرد آن حضرت چشم او را، به او رد شد، چنان که در فصل معجزات حضرت جواد علیهالسلام خبرش مذکور شد و هم روایتى نقل کرده که «اِنَّهُ کانَ مُتَقَشِّفا مُتَعَبِّدا».[۳]
و بالجمله: در محمد بن سنان علما کلام را بسط دادهاند، هر که طالب است رجوع نماید به (رجال کبیر) و (تعلیقه) و (رجال سید اجل علامه بحرالعلوم) و (خاتمه مستدرک) شیخ نوری؛ چه این مختصر را مقام آن نیست. گویند که بعضى از عارفین تفأل زد به کتاب الله مجید براى استعلام حال محمد بن سنان این آیه به نظرش آمد: «اِنَّما یخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ».[۴]
و نسب محمد بن سنان رضى الله عنه منتهى مىشود به زاهر مولى عمرو بن الحمق که در کربلا شهید شد، به این نحو محمد بن الحسن[۵] بن سنان بن عبدالله بن زاهر و در ترجمه زاهر، به آن اشارات رفت در مجلد اول و در میان اولاد و احفاد محمد جملهاى از راویان احادیث مىباشند، از جمله ابوعیسى محمد بن احمد بن محمد بن سنان است که از مشایخ شیخ صدوق است.
پانویس
ارشاد، شیخ مفید، ۲/۲۴۸.
الغیبة، شیخ طوسى، ص ۲۰۹، ۲۱۱.
فلاح السائل، ص ۵۰-۵۲.
سوره فاطر(۳۵)، آیه ۲۸.
چون حسن والد محمد در زمان کودکى محمد فوت شد و سنان جدش او را کفالت کرد لاجرم محمد را به او نسبت دادند و گفتند محمد بن سنان. (شیخ عباس قمى رحمه الله)
منبع: حاج شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، قسمت دوم، باب یازدهم: در تاريخ حضرت جواد عليهالسلام.
راه شناخت: 1) بیان معصوم و 2) معارفی که منتقل دریافت و منتقل کرده اند، 3) داستان هایی که از انها نقل شده است.
یونس بن عبدالرحمن (سال ۲۰۸ق) از اصحاب اجماع. وی امام باقر(ع) و امام صادق(ع) را ملاقات کرده و از امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) روایت کرده است. او همچنین وکیل امام رضا (ع) بود.
بنابر روایتی امام رضا(ع) سه بار بهشت را برای او ضمانت کرده است. وی ۵۴ حج به جای آورد که آخرین آنها به نیابت از امام رضا(ع) بود. یونس آثار مکتوب بسیاری از خود برجای گذاشته است.
نسب و کنیه
یونس بن عبدالرحمن، از آن رو که آزاد شده علی بن یقطین بن موسی بود به «مولی آل یقطین» معروف است. کنیهاش ابومحمد و بنا بر برخی شواهد از منابع تاریخی نسبتش، قمّی است. سال ولادت او به صورت دقیقی ذکر نشده است؛ ولی جمعی از عالمان رجالی تاریخ ولادتش را دوران زمامداری هشام بن عبدالملک ذکر کردهاند که با این حساب میتوان گفت وی بین سالهای ۱۰۵ تا ۱۲۵ق متولد شده است.
جایگاه علمی
بنابر گزارشهای تاریخی، امام رضا(ع) شیعیانی را که از وی دور بوده و دسترسی به ایشان نداشتند به یونس بن عبدالرحمن ارجاع میداد و او را معتمد خود و ثقه در امور دینی و سؤالات علمی شیعیان معرفی میکرد.
ابوهاشم جعفری نقل کرده است: کتاب «یوم و لیله» یونس بن عبد الرحمن را نزد امام عسکری(ع) بردم. حضرت با نظری دقیق به تمام کتاب نگاه کرد و تا آخر آن را ورق زد و فرمود: آنچه در این کتاب است، دین من و دین پدرانم است؛ تمام این کتاب حقّ و حقیقت است. خداوند به ازای هر کلمه از این کتاب نوری در قیامت به او عطا کند. همچنین درباره یونس گفتهاند: علم امامان شیعه به چهار نفر منتهی میشود که یکی از آنان یونس بن عبدالرحمان است.
از منظر امامان شیعه
یونس نزد امامان شیعه و به خصوص امام رضا(ع) جایگاه ویژهای داشت و بارها از وی با عنوان عبد صالح و بنده نیک خدا یاد شده است. او وکیل امام رضا (ع) بود. مطابق با منابع رجالی، امام رضا(ع) سه بار بهشت را از طرف خود و پدرانش برای وی ضمانت کرده و فرمود: «یونس بن عبدالرحمن در زمان خود مانند سلمان در زمان خود بود.»
در نقل دیگری، هنگامی که یونس از بدگویی مردم درباره خود و نزد امام هشتم شیعیان غمگین گردید، امام در دلجویی از او رضایت کامل خود را از وی اعلام کرد و عنوان نمود این قبیل بدگوییها از رضایت امام نسبت به او نمیکاهد.
حج به نیابت از امام
یونس ۵۴ بار به حج تمتع و ۴۵ بار به عمره رفت. آخرین حج وی به نیابت از امام رضا(ع) بود.
از منظر عالمان شیعه
دانشمندان علم رجال، یونس بن عبدالرحمن را یکی از اصحاب اجماع میدانند و تقریبا همه تراجمنویسان، نام او را با تعریف و توثیق ذکر کردهاند؛ فضل بن شاذان درباره او گفته است که:
در میان مردم فقیهتر از سلمان فارسی وجود نداشت و بعد از سلمان نیز فقیهتر از یونس بن عبدالرحمن رشد نیافت.
ابن ندیم در کتاب فهرست، هنگامی که فقیهان و عالمان برجسته شیعه را نام میبرد، یونس را یکی از آنان ذکر کرده و میگوید: او علّامه روزگار خویش بود.
شیخ طوسی یکبار نام او را در فهرست اصحاب امام کاظم و یکبار در اصحاب امام رضا(ع) ذکر کرده و میگوید: در نظر من محدّثی مورد اطمینان است.
نجاشی وی را از برجستهترین و شاخصترین عالمان شیعی و صاحب منزلت و مقامی رفیع میداند.
و علّامه حلّی میگوید: او انسانی بزرگ و از پیشگامان مکتب تشیع است.
البته روایاتی نیز در مذمت یونس نقل شده است که محققان علم رجال آنها را از نظر سند و یا دلالت بر عدم وثاقت وی، رد کردهاند.
یونس و واقفیه
زمانیکه خبر شهادت امام کاظم(ع) به یونس رسید وی در جمعی عمومی اعلام کرد از این پس امام رضا(ع) امام من است اما برخی بنابر مصالح خود به توقف امامت در امام کاظم(ع) رأی دادند و به واقفیه مشهور شدند. این جماعت قصد تطمیع امثال یونس را نیز داشتند. روایتی از یونس در این زمینه نقل شده است. و حتی در ارتباط با امامت امام رضا(ع) به همراه علی بن اسماعیل میثمی با واقفه مناظره کردند.
سالهای آغازین سده دوم هجری بود که در دیار محدّثان و فقیهان شیعه، شهر کوفه، در خانه مردی به نام محمد، کودکی چشم به گیتی گشود که آیندهای بس درخشان در انتظارش بود؛ نوباوهای که چشم و چراغ شبستان تبار و قبیل خود گردید.
نام ذَریح برایش برگزیده شد، و چون زادگاه او کوفه بود، بدو «کوفی» میگویند، و کنیهاش «ابوالولید» است، و چون منسوب به قبیله معروف محارب بود، به «محاربی»1 نیز اشتهار داشت.2
از باورها و موقعیت فردی و اجتماعی پدر او، مطلب چندانی نمیدانیم، ولی احتمالاً او یکی از رهروان راه پاک اهل بیت: بوده؛ چون چنین فرزند گرانقدری در دامن او پرورش یافته و مسیر سعادت را به خوبی طی کرده است.
ذریح از اوایل نوجوانی و جوانی و از زمانی که خویش را به انسانی انتخابگر شناخت و موقعیت خود را درک کرد، راه خویش را از سایر مکاتب جدا کرد و در خط ولایت اهل بیت: گام نهاد و در این زمینه، به معرفت خود، عمق و ژرفا بخشید. او در کسب معارف امامان: مجدّانه به تحصیل دانش دین پرداخت. وی در این حوزه به چنان جایگاه رفیعی رسید که در کوتاه مدّت در شمار یکی از مرزبانان برجستهفرهنگ اسلام ناب، و حافظان احادیث اهل بیت: جای گرفت.
در محضر خورشید
در اوایل سده دوم هجری، شهر کوفه، یکی از پایگاههای اصیل و بی بدیلِ گسترش و حفظ مکتب تشیع و معارف آن به شمار میرفت و محدّثان بزرگی در این راه میکوشیدند. ذریح نزد استادان این دانش حضور یافت و از خرمن فضل و دانش آنان بهره برد، ولی جان او در عشق به حجّت خدا میتپید و عطش کسب دانش بیشتر و نیل به سرچشمههای آن، او را به سمت و سوی شهر مدینه میکشید. بنابراین از زادگاهش روانه سرزمین مدینه شد و یکسره راهیِِ بیت رفیع امام جعفر صادق(ع) شد و در عداد یاران آن بزرگوار جای گرفت. تا آن حضرت در قید حیات بود، این بهرهمندی استمرار یافت.
بعد از شهادت آن حضرت (148ق.) ذریح، با بینش والای امام شناسیاش، نزد امام کاظم(ع) حضور یافت. بدین روی است که نجاشی در میراث مکتوب خود مینویسد: او از وجود مقدّس موسی بن جعفر(ع) روایت میکند و از اصحاب او به شمار میرود.3
استادان
ذریح، افزون بر بهرهمندی از دانش بیپایان این دو امام، در نزد محدّثان شیعه نیز حضور یافت؛ همانند: ابو حمزه ثمالی، ابو بصیر، عباده و مضمره.4
شاگردان
این راوی بلند مرتبه، در حوزه حدیث چنان اوج گرفت که خود از استادان بزرگ آن گردید. بدین سان است که گروه زیادی از راویان برجسته به حوزه درس او شتافتند و از محضرش کسب فیض و معرفت کردند که برخی از آنان از این قرارند:
ابن ابی عمیر، عبدالله بن مغیره، جعفر بن بشیر بجَلّی، جمیل بن صالح، علی بن حکم، عبدالله بن سنان، حسین بن نعیم صحّاف، حسن بن جهم، معاویة بن وهب، صفوان بن یحیی، محمد بن خالد برقی قمی، حسن بن رباط، ابان بن عثمان، یحیی بن عُمران حلبی، حسین بن عثمان.5
جایگاه والا
تقریباً همه پژوهشگران عرصه محدّث شناسی از دیرباز تا عصر حاضر، ذریح را یکی از بزرگترین چهرههای ماندگار فقه و حدیث شیعه دانستهاند و شخصیت ارزشمند او را پاس داشتهاند؛ چنان که شیخ طوسی و علامه حلّی، به جایگاه والا و وثاقت و وجاهت او اشاره داشتهاند. سایر عالمان شیعی نیز نظر این دو را تأیید کردهاند.6
ویژگیها
ذریح، دو ویژگی برجسته دارد که به روایات او وثاقت میبخشد:
یکی، راستگو بودن در نقل روایات؛ به گونهای که امام جعفرصادق(ع) او را به دلیل داشتن این صفت ارزشمند ستایش کرده است. چه افتخار بزرگی که آن حضرت از او به عنوان «انسان صادق» یاد کند.
ویژگی دیگر، درک ژرفای کلام اهل بیت و توجه به لایههای گوناگون سخنان آن بزرگواران.
به عنوان نمونه، به داستان ذیل توجه شود:
این قسمت از آیه که میفرماید:(ثُمّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ)(ع)، دلالت دارد که واجب است حاجیان بعد از سعی صفا و مروه، بدن خود را از چرک پاک سازند، مو و ناخن را کوتاه کنند.
ذریح از امام صادق(ع) از مفهوم آیه مزبور میپرسد، حضرتش در پاسخ میفرماید: مقصود از آیه، «ملاقات با امام» است؛ یعنی واجب است که در مسیر و راه اهل بیت: قرار گیرند و از آنان پیروی کنند.
عبدالله بن سنان که یکی از برجستهترین فقیهان و محدّثان برجسته شیعی و از شاگردان حوزه ذریح است، میگوید: من که این برداشت و تفسیر را از زبان استادم شنیدم، روزی به مدینه رفتم و به محضر امام ششم(ع) مشرف شدم، به حضرت گفتم: جانم فدایت! چیست مفهوم سخن خدا که فرموده: (ثُمّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ)؟ امام فرمود: مراد، گرفتن شارب و کوتاه کردن مو و مانند این چیزهاست. به امام گفتم: قربانت شوم! ذریح محاربی از قول شما نقل میکند که شما در تفسیر این آیه فرمودهاید: مقصود، ملاقات با امام است. امام فرمود: «صَدَقَ ذریح و صَدَقْتَ؛ ذریح راست گفته، تو هم راست میگویی. قرآن، کتابی است که معنایی ظاهری و معنایی باطنی دارد».
آنگاه در تبیین جایگاه بلند ذریح فرمود: «مَن یَحتَمل ما یَحتمل ذریح؛ چه کسی ظرفیت مطالبی را دارد که ذریح میتواند تحمّل کند؟». یعنی این برداشت را به هر کس نمیتوان ابراز داشت و زمینه و ظرفیت لازم دارد که این محدّث چنین ظرفیتی دارد.8
تألیف
ذریح، هم با زبان به بازگویی اخبار اهل بیت: پرداخت و هم با قلم، و آثاری پدید آورد و آنچه را شنیده بود، نگاشت و به جامعه شیعی تقدیم کرد. شیخ طوسی مینویسد: «له اصل» و نجاشی نیز میگوید: «له کتاب».(ص)
گرایش روایتی
با تأمّل در روایات نقل شده از ذریح، میتوان گفت که گرایش روایتی او، بر دو محور استوار است: 1. تبیین معارف و اصول بلند اعتقادی شیعه بهویژه در حوزه امام شناسی و امامت ؛ 2. بازگویی روایات فقهی که در واقع مربوط به نحوه رفتار مسلمان با خدا و خلق است.
فرزند و عروج
آیا ذریح محاربی فرزند و یا فرزندانی داشته یا نه؟ چندان روشن نیست؛ گر چه از کنیهاش «ابوالولید» میتوان حدس زد که فرزندی بهنام ولید داشته است.
ضمناً قطعی است که او تا سال 148ق. زنده بوده، امّا بعد از آن تاریخ در چه زمانی از دنیا رفته؟ معلوم نیست.
گلچینی از گلستان
در پایان، مناسب است که چند نمونه از روایات نقل شده از ذریح را نقل کنیم.
لزوم وجود امام معصوم
ذریح از حضرت امام صادق(ع) نقل میکند که فرمود:
«ما ترک الله الارض بغیر إمام قطّ منذ قَبَضَ آدم(ع) یهتدی به إلی الله تبارک و تعالی و هو الحجّة علی العباد، من ترکه هلک و من لزمه نجا حقّاً علی الله10؛ خداوند از زمان حضرت آدم(ع) هرگز زمین را خالی از حجّت قرار نداده، تا مردم به وسیله او به سوی خدا راه یابند، او حجّت خدا بر بندگان است. هر کس امام زمان خویش را رها کند، نابود و هر کس معتقد به او باشد، بر خداست که او نجات یابد».
دانش جوشان امام
وی از امام صادق(ع) روایت میکند که فرمود:
«لولا انا نزاد لَاَنفَدْنا11؛ دانش ما اگر لحظه به لحظه افزایش نیابد، پایان میپذیرد».
جایگاه ابو سعید خدری
ذریح میگوید: روزی امام صادق(ع) از ابو سعید خدری نام برد و سپس فرمود: «کان من أصحاب رسول الله(ص) و کان مستقیماً؛ ابو سعید یکی از یاران پیامبر اعظم(ص) بود، در اعتقاد و ولایت امیر مؤمنان(ع)، استوار بود»،
آنگاه فرمود: او سه روز در حال جان دادن بود، تا اینکه خاندانش، ابو سعید را شست و شوی دادند سپس او را به جایی که نماز میخواند، بردند و در آنجا جان داد.12
عنوان «امیرالمؤمنین» برای امام علی(ع)
ذریح از استادش ابو حمزه ثمالی، از امام باقر(ع) و آن حضرت از قول پدران خود نقل میکند:
«خداوند، جل وعلا، جبرئیل امین را نزد حضرت رسول اکرم(ص) فرستاد تا آن حضرت در زمان حیات خود بر ولایت امیر مؤمنان گواهی دهد و او را «امیر المؤمنین» بنامد. پیامبر اکرم تعدادی از مردم را جمع کرد و پیام حق تعالی را به آنان بازگو کرد و از آنان تعهد و پیمان گرفت که بدین موضوع شهادت دهند و کتمان نکنند».13
دنیا در مسیر آخرت
ذریح از امام صادق(ع) نقل میکند که حضرتش فرمود:
«نِعمَ العونُ الدنیا عَلَی الآخرةِ 14؛ مال و ثروت دنیا، یاور خوبی است که در مسیر آخرت طلبی و رضای حق تعالی قرار گیرد».
تلاش منطقی در راه طلب روزی
باز روایت میکند که حضرت صادق(ع) فرمود:
«إذا اراد الله عزوجلّ بأهل بیتٍ خیراً رَزَقَهم الرفقَ فی المعیشة15؛ اگر خداوند اراده کند به گروهی از مردمان خیر و برکت و نیکی برساند، به آنان مدارا کردن و میانه روی در طلب روزی را عنایت میکند».
روایت ذریح و واکنش ابن ابی عمیر
ابراهیم بن هاشم قمی بازگو میکند که: محدّث بزرگ شیعه، ابن ابی عمیر، شغل بزازی داشت و مرد ثروتمندی بود. دستگاه ستمگر مأمون عباسی او را دستگیر میکند و او مدّتها زندانی میشود، تا اینکه مال و ثروت او از بین میرود و ورشکست میشود. او ده هزار درهم از کسی طلب داشت. شخص بدهکار که انسان شرافتمندی بود، خانه مسکونی خویش را به مبلغ ده هزار درهم میفروشد تا بدهی خویش را بپردازد. وی پولها را به منزل ابن ابی عمیر میآورد. ابن ابی عمیر میپرسد: این پولها چیست؟ گفت: این مبلغ، طلب تو از من است و میخواهم آن را به تو بپردازم. ابن ابی عمیر پرسید: اینها را به ارث بردهای؟ گفت: نه. پرسید: کسی به شما بخشیده؟ گفت: نه، بلکه خانهای را که در آن زندگی میکردم، فروختم تا قرض خود را ادا کنم.
ابن ابی عمیر تا این را شنید، ناراحت شد و گفت: ذریح محاربی برایم حدیثی از امام جعفر صادق(ع) نقل کرده بود که امام فرموده:
«لا یخرج الرَجُل عن مسقط رأسه بالدین؛ نباید انسان خانه خود را برای پرداخت بدهی بفروشد». این پولها را بردار و ببر. من آن را از تو نمیپذیرم؛ گر چه حتی به یک درهم آن نیاز دارم.16
پینوشتها
1 . محارب: قبیله، (القاموس، ج1، ص56)، قبیلة من فهد، (لسان العرب، ج3، ص103).
2 . رجال برقی، ص42، دانشگاه تهران؛ رجال کشی، ص372، ش698، دانشگاه مشهد؛ فهرست نجاشی، ص162، جامعه مدرسین قم ؛ رجال طوسی، ص191؛ التحریر الطاووسی، ص102، انتشارات دار الذخائر.
3 . رجال نجاشی، ص162.
4 . جامع الروات، ج1، ص313 ؛ تنقیح، ج1، ص421؛ معجم رجال الحدیث، ج7، ص150.
5 . همان ؛ فهرست طوسی، ص69 ؛ الجامع فی الرجال، ص759، پیروز، قم؛ مجمع الرجال، ج3-4، ص3 ؛ قاموس الرجال، ج4، ص301.
6 . فهرست طوسی، ص69 ؛ رجال علامه حلّی، ص70 ؛ نقد الرجال، ص131 ؛ اعیان الشیعه، ج6، ص430 ؛ رجال ابن داود، ص92، منشورات رضی، قم؛ معجم الرجال، ج7، ص152 ؛ تنقیح المقال، ج1، ص421.
7 . حج / 29.
8 . کافی، ج4، ص549 ؛ من لا یحضره الفقیه، ج2، ص90، باب قضاء التفث.
9 . فهرست طوسی، ص69 ؛ فهرست نجاشی، ص162.
10 . رجال کشی، ج2، ص670، ش698.
11 . اصول کافی، ج1، ص256.
12 . رجال کشی، ج1، ص202.
13 . امالی، مفید، ص18، جامعه مدرسین قم.
14 . من لا یحضره الفقیه، ج3، ص94 ؛ کافی، ج5، ص73.
15 . کافی، ج5، ص88.
16 . من لا یحضره الفقیه، ج3، ص117 ؛ تهذیب الاخبار، ج6، باب الدیون و احکامها.
پیمان طالبی
خبر بده به زمین، آسمان شهید شده ست
سیه بپوش که خورشیدمان شهید شده ست
به غنچه تسلیتی و به سرو تعزیتی
خبر رسیده ز باغ، ارغوان شهید شده ست
چقدر خاطره از بدر یا حنین و جمل
چقدر خاطره از نهروان شهید شده ست
چراغ روشن آن آشیانه کن خاموش
که آن قناری بی آشیان شهید شده ست
بگو رقیه بداند که برنخواهد گشت
بگو به زینب قامت کمان: شهید شده ست
به دوش ماست کنون بار ای گرانجانان!
که آن برنده بار گران شهید شده ست
علم ز دست علمدار ما نمیافتد
چقدر پیر شهید و جوان شهید شده ست
در رگ حادثه، خون موج زد، آیینه شکست
شعلهور شد در و دیوار حرم، سینه شکست
خون مالک به زمین ریخت، خبر سنگین است
بعد مالک، به تن حوصله، سر، سنگین است
اشک آغاز جنون است، تماشا سخت است
دیدن بغض علی در غم زهرا سخت است
خون ما وجه سلوک است که سالک باقیست
کشته شد مالک اگر، غیرت مالک باقیست
شعلهور بود و به ققنوس، توسل میکرد
تشنهلب بود و لب آب تحمل میکرد
وسط معرکه غوغاست، جنون میرقصد
مالک انگار که در برکهی خون میرقصد
شعلهور بود درِ خانه، لگد بر در خورد
داغ، مسمار شد و بر جگر حیدر خورد
شعلهور بود خبر، دل به صدا آمده است
خبر ار مصحف امّ الشهداء آمده است
سنگباران شده قاسم، شده دل، خونینتر
این چه زخمی ست که باشد ز عسل شیرینتر؟
وسط معرکه غوغاست... شکسته بالش
آمده مادر سادات به استقبالش
جلوه آیینه طلب شد غزلش کرد خدا
چه بگویم به چه حالی بغلش کرد خدا
چه بگویم به چه حالی یل ما را کشتند
قبله باقیست فقط قبلهنما را کشتند
قبله باقیست، خدا هست، بگو با صهیون
صد چنین قبلهنما هست بگو با صهیون
عاقبت مدح جنون، خون به پر و بال کشید
روضهی قاسم ما نیز به گودال کشید
بُت بگو، بی سروپا باش، سراپا تبریم
چند سالی ست که ما منتظر این خبریم
کدخدا را برسانید! زمان، مستِ علی ست
مالک افتاد زمین، تیغ ولی دست علی ست
کدخدا را برسانید که خون ارزان نیست
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
کدخدا را برسانید که حق تابندهست
مالک افتاد ولی خشم مقدس زندهست
زخم شمشیر اگر خورد به شیران... باشد
حاج قاسم یکی از مردم ایران باشد
چلهای هست که سردار... نه بیسر شدهاند
همهی مردم ما مالک اشتر شدهاند
دل ما سوخت در این روضه، خبر سنگین است
باکی از کشتهشدن نیست، سعادت این است
مالک افتاد زمین، قیمت حسرت چند است
خوش به حالش که علی از دل او خرسند است
نوبت روضه قاسم شد و جولان دادند
روضهخوانها خبر از سم ستوران دادند
یا علی! اهل حرم دستبهدامان تو اند
مالک و قاسم هر عهد، شهیدان تو اند
قنفذ از یک طرف و حرمله از سوی دگر
بازهم در وسط معرکه، آهوی دگر
خبر تازه، سر قافله آوار شده
فاطمه پشت در خانه، گرفتار شده
اشک آغاز جنون است! تماشا سخت است
دیدن بغض علی در غم زهرا سخت است
سر صبحی دم از آن زلف پریشان زدهایم
اول روضه گریزی به شهیدان زدهایم
مرگ بر بی کسی و واهمه! بر عشق درود
تشنه جان داد حسین بن علی بین دو رود
تشنه جان داد نسوزد سر گیسوی حرم
نگران بود حرامی نرود سوی حرم
وای اگر آبروی قوم غدیری میرفت
وای اگر دختر ارباب اسیری میرفت
روضهخوان گفت شبی خیمه به غارت رفته است
روضهخوان گفت که زینب به اسارت رفته است
خطبهخوان، زینب کبراست بگو با صهیون
کربلا آخر دنیاست بگو با صهیون
در عطش چاره همین بود که دریا باشیم
ارباً اربا شدهی اکبر لیلا باشیم
سامرا تا به حلب جمع پریشانی بود
تیغ خیبرشکنی، ارث سلیمانی بود
سر طوفان شب بیحادثه بر شانهی ماست
ابرها مرز ندارند؛ سفر، خانه ماست
غرّش ماست که از شطّ مصاف آمده است
صاعقه، دور سر ما به طواف آمده است
کدخدا را برسان! جلوه به زخم آکنده ست
خون ما بتشکنان، گور بتان را کنده است
زخم و خون آرزوی ماست، بگو با صهیون
زخم، ارثیهی زهراست بگو با صهیون
صبح صادق زده و ضربت آخر ماندهست
راه باز است اگر سیدعلی فرماندهست
اشک من حسرت محض است؛ پر از فریادم
کشته شد یار ولی یاد بتول افتادم
گریه کردیم ولی عقده ز دل باز نشد
مگر از پشت در خانه، غم آغاز نشد؟
خواست آن فرصت عهد ازلی را نبرند
فاطمه پشت در آمد که علی را نبرند
کدخدایان نجس، سرّ مگو را کشتند
یک نفر یار علی بود که او را کشتند
شعله بر بال و پر روحالامین افتاده
سورهی کوثر قرآن به زمین افتاده
آن طرف نعرهی یک بی سروپا میشنوم
این طرف از پس در، «فضه بیا» میشنوم
شعلهور شد حرم و معجر زهرا هم سوخت
روضهخوان گفت که موی سر زهرا هم سوخت...
احمد بابایی
سردار سرافراز و رشید اسلام شهید قاسم سلیمانی و همرزمان شهیدش رضوان الله علیهم روز دوشنبه 16 دی 1398 مهمان مردم ولایتمدار قم خواهد بود تا حماسه ای دیگر در گرامی داشت این شهدای عزیز جبهه مقاومت اسلامی رقم خورد.
شنیده ام که دوشنبه تو رهسپار قمی
به عشق عمه سادات بی قرار قمی
ز بعد سامرا و کاظمین نجف عتبات
رضا طواف کنی عازم دیار قمی
تمام مردم قم عاشقانه منتظرند
بیا تو مالک دوران که از تبار قمی
6) شرائط و ویژگی های امام -1
ﺍﻟﻤﻘﺼﺪ ﺍﻟﺜﺎﻧﻲ ﻓﻲ ﺷﺮﻭﻁ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﺍﻟﺠﻤﻬﻮﺭ ﻋﻠﻰ ﺃﻥ ﺃﻫﻞ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ( ﻭﻣﺴﺘﺤﻘﻬﺎ ﻣﻦ ﻫﻮ )ﻣﺠﺘﻬﺪ ﻓﻲ ﺍﻷﺻﻮﻝ ﻭﺍﻟﻔﺮﻭﻉ ﻟﻴﻘﻮﻡ ﺑﺄﻣﻮﺭ ﺍﻟﺪﻳﻦ( ﻣﺘﻤﻜﻨﺎ ﻣﻦ ﺇﻗﺎﻣﺔ ﺍﻟﺤﺠﺞ ﻭﺣﻞ ﺍﻟﺸﺒﻪ ﻓﻲ ﺍﻟﻌﻘﺎﺋﺪ ﺍﻟﺪﻳﻨﻴﺔ ﻣﺴﺘﻘﻼ ﺑﺎﻟﻔﺘﻮﻯ ﻓﻲ ﺍﻟﻨﻮﺍﺯﻝ ﻭﺍﻷﺣﻜﺎﻡ ﺍﻟﻮﻗﺎﺋﻊ ﻧﺼﺎ ﻭﺍﺳﺘﻨﺒﺎﻃﺎ ﻷﻥ ﺃﻫﻢ ﻣﻘﺎﺻﺪ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﺣﻔﻆ ﺍﻟﻌﻘﺎﺋﺪ ﻭﻓﺼﻞ ﺍﻟﺤﻜﻮﻣﺎﺕ ﻭﺭﻓﻊ ﺍﻟﻤﺨﺎﺻﻤﺎﺕ ﻭﻟﻦ ﻳﺘﻢ ﺫﻟﻚ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﺬﺍ )ﺍﻟﺸﺮﻁ ﺫﻭ ﺭﺃﻱ( ﻭﺑﺼﺎﺭﺓ ﺑﺘﺪﺑﻴﺮ ﺍﻟﺤﺮﺏ ﻭﺍﻟﺴﻠﻢ ﻭﺗﺮﺗﻴﺐ ﺍﻟﺠﻴﻮﺵ ﻭﺣﻔﻆ ﺍﻟﺜﻐﻮﺭ )ﻟﻴﻘﻮﻡ ﺑﺄﻣﻮﺭ ﺍﻟﻤﻠﻚ ﺷﺠﺎﻉ( ﻗﻮﻱ ﺍﻟﻘﻠﺐ )ﻟﻴﻘﻮﻱ ﻋﻠﻰ ﺍﻟﺬﺏ ﻋﻦ ﺍﻟﺤﻮﺯﺓ( ﻭﺍﻟﺤﻔﻆ ﻟﺒﻴﻀﺔ ﺍﻹﺳﻼﻡ ﺑﺎﻟﺜﺒﺎﺕ ﻓﻲ ﺍﻟﻤﻌﺎﺭﻙ ﻛﻤﺎ ﺭﻭﻱ ﺃﻧﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻭﻗﻒ ﺑﻌﺪ ﺍﻧﻬﺰﺍﻡ ﺍﻟﻤﺴﻠﻤﻴﻦ ﻓﻲ ﺍﻟﺼﻒ ﻗﺎﺋﻼ * ﺃﻧﺎ ﺍﻟﻨﺒﻲ ﻻ ﻛﺬﺏ ﺃﻧﺎ ﺍﺑﻦ ﻋﺒﺪ ﺍﻟﻤﻄﻠﺐ * ﺃﻭ ﻻ ﻳﻬﻮﻟﻪ ﺃﻳﻀﺎ ﺇﻗﺎﻣﺔ ﺍﻟﺤﺪﻭﺩ ﻭﺿﺮﺏ ﺍﻟﺮﻗﺎﺏ )ﻭﻗﻴﻞ ﻻ ﻳﺸﺘﺮﻁ( ﻓﻲ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ )ﻫﺬﻩ ﺍﻟﺼﻔﺎﺕ( ﺍﻟﺜﻼﺙ )ﻷﻧﻬﺎ ﻻ ﺗﻮﺟﺪ( ﺍﻵﻥ ﻣﺠﺘﻤﻌﺔ ﻭﺇﺫﺍ ﻟﻢ ﺗﻮﺟﺪ ﻛﺬﻟﻚ ﻓﺄﻣﺎ ﺃﻥ ﻳﺠﺐ ﻧﺼﺐ ﻓﺎﻗﺪﻫﺎ )ﻓﻴﻜﻮﻥ ﺍﺷﺘﺮﺍﻃﻬﺎ ﻋﺒﺜﺎ( ﻟﺘﺤﻘﻖ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﺑﺪﻭﻧﻬﺎ )ﺃﻭ( ﻳﺠﺐ ﻧﺼﺐ ﻭﺍﺟﺪﻫﺎ ﻓﻴﻜﻮﻥ )ﺗﻜﻠﻴﻔﺎ ﺑﻤﺎ ﻻ ﻳﻄﺎﻕ( ﺃﻭ ﻻ ﻳﺠﺐ ﻻ ﻫﺬﺍ ﻭﻻ ﺫﺍﻙ )ﻭ( ﺣﻴﻨﺌﺬ ﻳﻜﻮﻥ ﺍﺷﺘﺮﺍﻃﻬﺎ )ﻣﺴﺘﻠﺰﻣﺎ ﻟﻠﻤﻔﺎﺳﺪ ﺍﻟﺘﻲ ﻳﻤﻜﻦ ﺩﻓﻌﻬﺎ (٣٤٩)
ﺑﻨﺼﺐ ﻓﺎﻗﺪﻫﺎ( ﻓﻼ ﺗﻜﻮﻥ ﻫﺬﻩ ﺍﻷﻭﺻﺎﻑ ﻣﻌﺘﺒﺮﺓ ﻓﻴﻬﺎ )ﻧﻌﻢ ﻳﺠﺐ ﺃﻥ ﻳﻜﻮﻥ ﻋﺪﻻ( ﻓﻲ ﺍﻟﻈﺎﻫﺮ ﻟﺌﻼ ﻳﺠﻮﺭ( ﻓﺈﻥ ﺍﻟﻔﺎﺳﻖ ﺭﺑﻤﺎ ﻳﺼﺮﻑ ﺍﻷﻣﻮﺍﻝ ﻓﻲ ﺃﻏﺮﺍﺽ ﻧﻔﺴﻪ ﻓﻴﻀﻴﻊ ﺍﻟﺤﻘﻮﻕ )ﻋﺎﻗﻼ ﻟﻴﺼﻠﺢ ﻟﻠﺘﺼﺮﻓﺎﺕ( ﺍﻟﺸﺮﻋﻴﺔ ﻭﺍﻟﻤﻠﻜﻴﺔ )ﺑﺎﻟﻐﺎ ﻟﻘﺼﻮﺭ ﻋﻘﻞ ﺍﻟﺼﺒﻲ ﺫﻛﺮﺍ ﺇﺫ ﺍﻟﻨﺴﺎﺀ ﻧﺎﻗﺼﺎﺕ ﻋﻘﻞ ﻭﺩﻳﻦ ﺣﺮﺍ ﻟﺌﻼ ﻳﺸﻐﻠﻪ ﺧﺪﻣﺔ ﺍﻟﺴﻴﺪ( ﻋﻦ ﻭﻇﺎﺋﻒ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ )ﻭﻟﺌﻼ ﻳﺤﺘﻘﺮ ﻓﻴﻌﺼﻰ( ﻓﺈﻥ ﺍﻷﺣﺮﺍﺭ ﻳﺴﺘﺤﻘﺮﻭﻥ ﺍﻟﻌﺒﻴﺪ ﻭﻳﺴﺘﻨﻜﻔﻮﻥ ﻋﻦ ﻃﺎﻋﺘﻬﻢ )ﻓﻬﺬﻩ ﺍﻟﺼﻔﺎﺕ( ﺍﻟﺘﻲ ﻫﻲ ﺍﻟﺜﻤﺎﻥ ﺃﻭ ﺍﻟﺨﻤﺲ )ﺷﺮﻭﻁ( ﻣﻌﺘﺒﺮﺓ ﻓﻲ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ )ﺑﺎﻹﺟﻤﺎﻉ( ﻭﻓﻴﻪ ﻋﻠﻰ ﺍﻷﻭﻝ ﺇﺷﺎﺭﺓ ﺇﻟﻰ ﺃﻥ ﺍﻟﻘﻮﻝ ﺑﻌﺪﻡ ﺍﺷﺘﺮﺍﻁ ﺍﻟﺜﻼﺙ ﺍﻷﻭﻝ ﻣﻤﺎ ﻻ ﻳﺘﻠﻔﺖ ﺇﻟﻴﻪ ﻭﻣﺎ ﺗﻤﺴﻚ ﺑﻪ ﻓﻴﻪ ﻣﺮﺩﻭﺩ ﺑﺄﻧﺎ ﻧﺨﺘﺎﺭ ﻋﺪﻡ ﺍﻟﻮﺟﻮﺏ ﻣﻄﻠﻘﺎ ﻟﻜﻦ ﻟﻸﻣﺔ ﺃﻥ ﻳﻨﺼﺒﻮﺍ ﻓﺎﻗﺪﻫﺎ ﺩﻓﻌﺎ ﻟﻠﻤﻔﺎﺳﺪ ﺍﻟﺘﻲ ﺗﻨﺪﻓﻊ ﺑﻨﺼﺒﻪ )ﻭﻫﻬﻨﺎ ﺻﻔﺎﺕ( ﺃﺧﺮﻯ )ﻓﻲ ﺍﺷﺘﺮﺍﻃﻬﺎ ﺧﻼﻑ * ﺍﻷﻭﻟﻰ ﺃﻥ ﻳﻜﻮﻥ ﻗﺮﺷﻴﺎ( ﺍﺷﺘﺮﺍﻃﻪ ﺍﻷﺷﺎﻋﺮﺓ ﻭﺍﻟﺠﺒﺎﺋﻴﺎﻥ )ﻭﻣﻨﻌﻪ ﺍﻟﺨﻮﺍﺭﺝ ﻭﺑﻌﺾ ﺍﻟﻤﻌﺘﺰﻟﺔ ﻟﻨﺎ ﻗﻮﻟﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺍﻷﺋﻤﺔ ﻣﻦ ﻗﺮﻳﺶ ﺛﻢ ﺇﻥ ﺍﻟﺼﺤﺎﺑﺔ ﻋﻤﻠﻮﺍ ﺑﻤﻀﻤﻮﻥ ﻫﺬﺍ ﺍﻟﺤﺪﻳﺚ( ﻓﺈﻥ ﺃﺑﺎ ﺑﻜﺮ ﺭﺿﻲ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻨﻪ ﺍﺳﺘﺪﻝ ﺑﻪ ﻳﻮﻡ ﺍﻟﺴﻘﻴﻔﺔ ﻋﻠﻰ ﺍﻷﻧﺼﺎﺭ ﺣﻴﻦ ﻧﺎﺯﻋﻮﺍ ﻓﻲ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﺑﻤﺤﻀﺮ ﺍﻟﺼﺤﺎﺑﺔ ﻓﻘﺒﻠﻮﻩ )ﻭﺃﺟﻤﻌﻮﺍ ﻋﻠﻴﻪ ﻓﺼﺎﺭ( ﺩﻟﻴﻼ )ﻗﺎﻃﻌﺎ( ﻳﻔﻴﺪ ﺍﻟﻴﻘﻴﻦ ﺑﺎﺷﺘﺮﺍﻁ ﺍﻟﻘﺮﺷﻴﺔ )ﺍﺣﺘﺠﻮﺍ( ﺃﻱ ﺍﻟﻤﺎﻧﻌﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺮﺍﻃﻬﺎ )ﺑﻘﻮﻟﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺍﻟﺴﻤﻊ ﻭﺍﻟﻄﺎﻋﺔ ﻭﻟﻮ ﻋﺒﺪﺍ ﺣﺒﺸﻴﺎ( ﻓﺈﻧﻪ ﻳﺪﻝ ﻋﻠﻰ ﺃﻥ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﻗﺪ ﻻ ﻳﻜﻮﻥ ﻗﺮﺷﻴﺎ )ﻗﻠﻨﺎ ﺫﻟﻚ ﺍﻟﺤﺪﻳﺚ )ﻓﻴﻤﻦ ﺃﻣﺮﻩ ﺍﻹﻣﺎﻡ( ﺃﻱ ﺟﻌﻠﻪ ﺃﻣﻴﺮﺍ )ﻋﻠﻰ ﺳﺮﻳﺔ ﻭﻏﻴﺮﻫﺎ( ﻛﻨﺎﺣﻴﺔ ﻭﻳﺠﺐ ﺣﻤﻠﻪ ﻋﻠﻰ ﻫﺬﺍ ﺩﻓﻌﺎ ﻟﻠﺘﻌﺎﺭﺽ ﺑﻴﻨﻪ ﻭﺑﻴﻦ ﺍﻻﺟﻤﺎﻉ ﺃﻭ ﻧﻘﻮﻝ ﻫﻮ ﻣﺒﺎﻟﻐﺔ ﻋﻠﻰ ﺳﺒﻴﻞ ﺍﻟﻔﺮﺽ ﻭﻳﺪﻝ ﻋﻠﻴﻪ ﺃﻧﻪ ﻻ ﻳﺠﻮﺯ ﻛﻮﻥ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﻋﺒﺪﺍ ﺇﺟﻤﺎﻋﺎ * )ﺍﻟﺜﺎﻧﻴﺔ( ﻣﻦ ﺗﻠﻚ ﺍﻟﺼﻔﺎﺕ )ﺃﻥ ﻳﻜﻮﻥ ﻫﺎﺷﻤﻴﺎ ﺷﺮﻃﻪ ﺍﻟﺸﻴﻌﺔ * ﺍﻟﺜﺎﻟﺜﺔ ﺃﻥ ﻳﻜﻮﻥ ﻋﺎﻟﻤﺎ ﺑﺠﻤﻴﻊ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺍﻟﺪﻳﻦ( ﺃﺻﻮﻟﻬﺎ ﻭﻓﺮﻭﻋﻬﺎ ﺑﺎﻟﻔﻌﻞ ﻻ ﺑﺎﻟﻘﻮﺓ )ﻭﻗﺪ ﺷﺮﻃﻪ ﺍﻹﻣﺎﻣﻴﺔ * ﺍﻟﺮﺍﺑﻌﺔ ﻇﻬﻮﺭ ﺍﻟﻤﻌﺠﺰﺓ ﻋﻠﻰ ﻳﺪﻩ ﺇﺫ ﺑﻪ ﻳﻌﻠﻢ ﺻﺪﻗﻪ ﻓﻲ ﺩﻋﻮﻯ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﻭﺍﻟﻌﺼﻤﺔ ﻭﺑﻪ ﻗﺎﻝ ﺍﻟﻐﻼﺓ ﻭﻳﺒﻄﻞ( ﻫﺬﻩ )ﺍﻟﺜﻼﺛﺔ( ﻭﺍﺷﺘﺮﺍﻃﻬﺎ ﻓﻲ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ )ﺇﻧﺎ ﻧﺪﻝ( ﻋﻦ ﻗﺮﻳﺐ )ﻋﻠﻰ ﺧﻼﻓﺔ ﺃﺑﻲ ﺑﻜﺮ( ﻭﻛﻮﻧﻪ ﺇﻣﺎﻣﺎ ﺣﻘﺎ )ﻭﻻ ﻳﺠﺐ ﻟﻪ ﺷﺊ ﻣﻤﺎ ﺫﻛﺮ( ﻣﻦ ﺗﻠﻚ (٣٥٠)
ﺍﻷﻭﺻﺎﻑ ﻓﺈﻥ ﻛﻮﻧﻪ ﻫﺎﺷﻤﻴﺎ ﻣﻤﺘﻨﻊ ﻭﺍﻵﺧﺮﻳﻦ ﻻ ﻳﺠﺒﺎﻥ ﻟﻪ ﺇﺟﻤﺎﻋﺎ * )
7) ویژگی ها و شرائط امام-2
ﺍﻟﺨﺎﻣﺴﺔ ﺃﻥ ﻳﻜﻮﻥ ﻣﻌﺼﻮﻣﺎ ﺷﺮﻃﻬﺎ ﺍﻹﻣﺎﻣﻴﺔ ﻭﺍﻹﺳﻤﺎﻋﻴﻠﻴﺔ ﻭﻳﺒﻄﻠﻪ ﺃﻥ ﺃﺑﺎ ﺑﻜﺮ ﻻ ﺗﺠﺐ ﻋﺼﻤﺘﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ( ﻣﻊ ﺛﺒﻮﺕ ﺇﻣﺎﻣﺘﻪ )ﺍﺣﺘﺠﻮﺍ( ﻋﻠﻰ ﺍﺷﺘﺮﺍﻁ ﺍﻟﻌﺼﻤﺔ )ﺑﻮﺟﻬﻴﻦ * ﺍﻷﻭﻝ ﺇﻥ ﺍﻟﺤﺎﺟﺔ ﺇﻟﻰ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﺃﻣﺎ ﻟﻠﺘﻌﻠﻴﻢ " ﺃﻱ ﻟﺘﻌﻠﻴﻢ ﺍﻟﻨﺎﺱ ﺍﻟﻤﻌﺎﺭﻑ ﺍﻹﻟﻬﻴﺔ ﻛﻤﺎ ﺫﻫﺐ ﺇﻟﻴﻪ ﺍﻟﻤﻼﺣﺪﺓ " ﻭﻟﻮ ﺟﺎﺯ ﺟﻬﻠﻪ " ﻭﻋﺪﻡ ﻋﺼﻤﺘﻪ )ﻟﻤﺎ ﺻﻠﺢ ﻟﺬﻟﻚ( ﻭﻟﻢ ﻳﻔﺪ ﺗﻌﻠﻴﻤﻪ ﺍﻟﻴﻘﻴﻦ ﺇﺫ ﻳﺠﻮﺯ ﺣﻴﻨﺌﺬ ﺧﻄﺄ ﻓﻴﻤﺎ ﻋﻠﻢ )ﻭﺇﻣﺎ ﻟﺠﻮﺍﺯ ﺍﻟﺨﻄﺄ ﻋﻠﻰ ﻏﻴﺮﻩ ﻓﻲ ﺍﻷﺣﻜﺎﻡ( ﻛﻤﺎ ﺫﻫﺐ ﺇﻟﻴﻪ ﺍﻹﻣﺎﻣﻴﺔ )ﻓﻠﻮ ﺟﺎﺯ( ﺍﻟﺨﻄﺄ )ﻋﻠﻴﻪ ﺃﻳﻀﺎ ﻟﻢ ﻳﺤﺼﻞ ﺍﻟﻐﺮﺽ( ﻣﻨﻪ ﺑﻞ ﺍﺣﺘﺎﺝ ﺇﻟﻰ ﺇﻣﺎﻡ ﺁﺧﺮ ﻭﻳﺘﺴﻠﺴﻞ ﺍﻟﺠﻮﺍﺏ ﻣﻨﻊ ﻛﻮﻥ ﺍﻟﺤﺎﺟﺔ ﺇﻟﻴﻪ ﻷﺣﺪﻫﻤﺎ ﺑﻞ ﻟﻤﺎ ﺗﻘﺪﻡ( ﻣﻦ ﺩﻓﻊ ﺍﻟﻀﺮﺭ ﺍﻟﻤﻈﻨﻮﻥ )ﺍﻟﺜﺎﻧﻲ( ﻣﻦ ﺍﻟﻮﺟﻬﻴﻦ ﻗﻮﻟﻪ ﺗﻌﺎﻟﻰ ﻻ ﻳﻨﺎﻝ ﻋﻬﺪﻱ ﺍﻟﻈﺎﻟﻤﻴﻦ( ﻓﻲ ﺟﻮﺍﺏ ﺇﺑﺮﺍﻫﻴﻢ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺣﻴﻦ ﻃﻠﺐ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﻟﺬﺭﻳﺘﻪ )ﻭﻏﻴﺮ ﺍﻟﻤﻌﺼﻮﻡ ﻇﺎﻟﻢ ﻓﻼ ﻳﻨﺎﻟﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﺍﻟﺠﻮﺍﺏ ﻻ ﻧﺴﻠﻢ ﺃﻥ ﺍﻟﻈﺎﻟﻢ ﻣﻦ ﻟﻴﺲ ﺑﻤﻌﺼﻮﻡ ﺑﻞ ﻣﻦ ﺍﺭﺗﻜﺐ ﻣﻌﺼﻴﺔ ﻣﺴﻘﻄﺔ ﻟﻠﻌﺪﺍﻟﺔ ﻣﻊ ﻋﺪﻡ ﺍﻟﺘﻮﺑﺔ ﻭﺍﻹﺻﻼﺡ )
8) راه هایی برای تعیین و شناخت امام
ﺍﻟﻤﻘﺼﺪ ﺍﻟﺜﺎﻟﺚ ﻓﻴﻤﺎ ﺗﺜﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ( ﻓﺈﻥ ﺍﻟﺸﺨﺺ ﺑﻤﺠﺮﺩ ﺻﻠﻮﺣﻪ ﻟﻺﻣﺎﻣﺔ ﻭﺟﻤﻌﻪ ﻟﺸﺮﺍﺋﻄﻬﻤﺎ ﻻ ﻳﺼﻴﺮ ﺇﻣﺎﻣﺎ ﺑﻞ ﻻ ﺑﺪ ﻓﻲ ﺫﻟﻚ ﻣﻦ ﺃﻣﺮ ﺁﺧﺮ )ﻭﺃﻧﻬﺎ ﺗﺜﺒﺖ ﺑﺎﻟﻨﺺ ﻣﻦ ﺍﻟﺮﺳﻮﻝ ﻭﻣﻦ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﺍﻟﺴﺎﺑﻖ ﺑﺎﻹﺟﻤﺎﻉ ﻭﺗﺜﺒﺖ( ﺃﻳﻀﺎ )ﺑﺒﻴﻌﺔ ﺃﻫﻞ ﺍﻟﺤﻞ ﻭﺍﻟﻌﻘﺪ( ﻋﻨﺪ ﺃﻫﻞ ﺍﻟﺴﻨﺔ ﻭﺍﻟﺠﻤﺎﻋﺔ ﻭﺍﻟﻤﻌﺘﺰﻟﺔ ﻭﺍﻟﺼﺎﻟﺤﻴﺔ ﻣﻦ ﺍﻟﺰﻳﺪﻳﺔ )ﺧﻼﻓﺎ ﻟﻠﺸﻴﻌﺔ( ﺃﻱ ﻷﻛﺜﺮﻫﻢ ﻓﺈﻧﻬﻢ ﻗﺎﻟﻮﺍ ﻻ ﻃﺮﻳﻖ ﺇﻻ ﺍﻟﻨﺺ )ﻟﻨﺎ ﺛﺒﻮﺕ ﺇﻣﺎﻣﺔ ﺃﺑﻲ ﺑﻜﺮ ﺭﺿﻲ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻨﻪ ﺑﺎﻟﺒﻴﻌﺔ ﻛﻤﺎ ﺳﻴﺄﺗﻲ ﺍﺣﺘﺠﻮﺍ ﻋﻠﻰ ﻋﺪﻡ ﺍﻧﻌﻘﺎﺩﻫﺎ ﺑﺎﻟﺒﻴﻌﺔ )ﺑﻮﺟﻮﻩ * ﺍﻷﻭﻝ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﻧﻴﺎﺑﺔ ﺍﻟﻠﻪ ﺗﻌﺎﻟﻰ ﻭﺍﻟﺮﺳﻮﻝ ﻓﻼ ﻧﺜﺒﺖ ﺑﻘﻮﻝ ﺍﻟﻐﻴﺮ( ﺍﻟﺬﻱ ﻫﻮ ﺃﻫﻞ ﺍﻟﺒﻴﻌﺔ ﺇﺫ ﻟﻮ ﺛﺒﺖ ﺑﻘﻮﻟﻪ ﻟﻜﺎﻥ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﺧﻠﻴﻔﺔ ﻋﻨﻪ ﻻ ﻋﻦ ﺍﻟﻠﻪ ﻭﺭﺳﻮﻟﻪ ﻗﻠﻨﺎ ﺫﻟﻚ ﺃﻱ ﺍﺧﺘﺎﺭ ﺃﻫﻞ ﺍﻟﺒﻴﻌﺔ ﻟﻺﻣﺎﻡ )ﺩﻟﻴﻞ ﻟﻨﻴﺎﺑﺔ ﺍﻟﻠﻪ )ﺭﺳﻮﻟﻪ ﻧﺼﺒﺎﻩ ﻋﻼﻣﺔ ﻟﺤﻜﻤﻬﻤﺎ ﺑﻬﺎ( ﺃﻱ ﺑﺘﻠﻚ ﺍﻟﻨﻴﺎﺑﺔ )ﻛﻌﻼﻣﺎﺕ ﺳﺎﺋﺮ ﺍﻷﺣﻜﺎﻡ( ﻭﺗﻠﺨﻴﺼﻪ ﺇﻥ ﺍﻟﺒﻴﻌﺔ ﻟﻴﺴﺖ ﻋﻨﺪﻧﺎ ﻣﺜﺒﺘﺔ ﻟﻺﻣﺎﻣﺔ ﺣﺘﻰ ﻳﺘﻢ ﻣﺎ ﺫﻛﺮﺗﻢ ﺑﻞ ﻫﻲ ﻋﻼﻣﺔ ﻣﻈﻬﺮﺓ ﻟﻬﺎ ﻛﺎﻷﻗﻴﺴﺔ ﻭﺍﻹﺟﻤﺎﻋﺎﺕ ﺍﻟﺪﺍﻟﺔ ﻋﻠﻰ ﺍﻷﺣﻜﺎﻡ ﺍﻟﺸﺮﻋﻴﺔ * )ﺍﻟﺜﺎﻧﻲ ﻻ ﺗﺼﺮﻑ ﻷﻫﻞ ﺍﻟﺒﻴﻌﺔ ﻓﻲ ﻏﻴﺮﻫﻢ ﻓﻼ ﻳﺼﻴﺮ ﻓﻌﻠﻬﻢ( ﻭﺍﺧﺘﻴﺎﺭﻫﻢ )ﺣﺠﺔ ﻋﻠﻰ ﻣﻦ ﻋﺪﺍﻫﻢ( ﻳﻌﻨﻲ ﺃﻧﻬﻢ ﻻ ﻳﻤﻠﻜﻮﻥ ﺍﻟﺘﺼﺮﻑ ﺑﺄﻧﻔﺴﻬﻢ ﻓﻲ ﺃﻣﻮﺭ ﺍﻟﻤﺴﻠﻤﻴﻦ ﻭﻣﻦ ﻛﺎﻥ ﻛﺬﻟﻚ ﻛﻴﻒ ﻳﻤﻠﻚ ﻋﻠﻴﻬﻢ ﺷﺨﺼﺎ ﺁﺧﺮ ﻳﺘﺼﺮﻑ ﻓﻴﻬﻢ )ﻗﻠﻨﺎ ﻟﻤﺎ ﻛﺎﻥ( (٣٥١)
ﻓﻌﻠﻬﻢ ﻭﺑﻴﻌﺘﻬﻢ )ﺇﻣﺎﺭﺓ( ﻣﻨﺼﻮﺑﺔ )ﻣﻦ ﺟﻬﺔ ﺍﻟﻠﻪ ﻭﺭﺳﻮﻟﻪ( ﺩﺍﻟﺔ ﻋﻠﻰ ﺣﻜﻤﻬﻤﺎ ﺑﺈﻣﺎﻣﺔ ﻣﻦ ﺗﻮﺩﻳﻊ )ﻳﺴﻘﻂ ﻫﺬﺍ ﺍﻟﻜﻼﻡ( ﺇﺫ ﺗﺼﻴﺮ ﺑﻴﻌﺘﻬﻢ ﺣﻴﻨﺌﺬ ﺣﺠﺔ ﻋﻠﻰ ﺍﻟﻤﺴﻠﻤﻴﻦ ﻳﺠﺐ ﻋﻠﻴﻬﻢ ﺍﺗﺒﺎﻋﻬﺎ )ﻭﺃﻳﻀﺎ ﻓﻴﻨﺘﻘﺾ( ﻣﺎ ﺫﻛﺮﺗﻤﻮﻩ )ﺑﺎﻟﺸﺎﻫﺪ ﻭﺍﻟﺤﺎﻛﻢ ﺇﺫ ﻳﺠﺐ ﺍﺗﺒﺎﻋﻬﻤﺎ ﻟﺠﻌﻞ ﺍﻟﺸﺎﺭﻉ ﻗﻮﻟﻬﻤﺎ ﺩﻟﻴﻼ ﻋﻠﻰ ﺣﻜﻢ ﺍﻟﻠﻪ( ﺍﻟﺬﻱ ﻳﺠﺐ ﺍﺗﺒﺎﻋﻪ )ﻭﺇﻥ ﻛﺎﻧﺎ ﻻ ﺗﺼﺮﻑ ﻟﻬﻤﺎ ﻓﻲ ﺍﻟﻤﺸﻬﻮﺩ ﻋﻠﻴﻪ ﻭﺍﻟﻤﺤﻜﻮﻡ ﻋﻠﻴﻪ( ﻳﺮﻳﺪ ﺃﻥ ﺍﻟﺸﺎﻫﺪ ﺃﻭﻟﻴﺲ ﻟﻪ ﺃﻥ ﻳﺘﺼﺮﻑ ﺑﺎﻟﻤﺪﻋﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﻭﻣﻊ ﺫﻟﻚ ﻳﺠﻌﻞ ﺍﻟﻘﺎﺿﻲ ﻣﺘﺼﺮﻓﺎ ﻓﻴﻪ ﺑﺎﻟﺤﻜﻢ ﻋﻠﻴﻪ ﻭﻛﺬﺍ ﺍﻟﻘﺎﺿﻲ ﺃﻭﻟﻴﺲ ﻟﻪ ﺣﻖ ﺍﻻﺳﺘﻴﻔﺎﺀ ﻣﻨﻪ ﻭﻣﻊ ﺫﻟﻚ ﻳﺠﻌﻞ ﺍﻟﻤﺪﻋﻲ ﻣﺴﺘﺤﻘﺎ ﻟﺬﻟﻚ * )ﺍﻟﺜﺎﻟﺚ ﺇﻥ ﺍﻟﻘﻀﺎﺀ( ﻭﻛﺬﺍ ﺍﻟﺤﺴﺒﺔ )ﺃﻣﺮ ﺟﺰﺋﻲ ﻭﻻ ﻳﻨﻌﻘﺪ ﺑﺎﻟﺒﻴﻌﺔ ﻓﻜﻴﻒ( ﺗﻨﻌﻘﺪ ﺑﻬﺎ )ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﺍﻟﻌﻈﻤﻰ( ﺍﻟﻌﺎﻣﺔ ﻟﺠﻤﻴﻊ ﺍﻟﻤﺴﻠﻤﻴﻦ ﻛﺎﻓﺔ )ﻗﻠﻨﺎ ﻻ ﻧﺴﻠﻢ ﻋﺪﻡ ﺍﻧﻌﻘﺎﺩ ﺍﻟﻘﻀﺎﺀ( ﺃﻭ ﺍﻟﺤﺴﺒﺔ )ﺑﺎﻟﺒﻴﻌﺔ ﻟﻠﺨﻼﻑ ﻓﻴﻪ ﻭﺇﻥ ﺳﻠﻢ( ﻋﺪﻡ ﺍﻧﻌﻘﺎﺩﻩ ﺑﻬﺎ )ﻓﺬﻟﻚ ﻋﻨﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﻹﻣﻜﺎﻥ ﺍﻟﺮﺟﻮﻉ ﺇﻟﻴﻪ ﻓﻲ ﻫﺬﺍ ﺍﻟﻤﻬﻢ ﻭﺃﻣﺎ ﻋﻨﺪ ﻋﺪﻣﻪ ﻓﻼ ﺑﺪ ﻣﻦ ﺍﻟﻘﻮﻝ ﺑﺎﻧﻌﻘﺎﺩﻩ ﺑﺎﻟﺒﻴﻌﺔ ﺗﺤﺼﻴﻼ ﻟﻠﻤﺼﺎﻟﺢ ﺍﻟﻤﻨﻮﻃﺔ ﺑﻪ ﻭﺩﺭﺃ ﻟﻠﻤﻔﺎﺳﺪ ﺍﻟﻤﺘﻮﻗﻌﺔ ﺩﻭﻧﻪ( ﺃﻱ ﺩﻭﻥ ﺍﻟﻘﻀﺎﺀ * )ﺍﻟﺮﺍﺑﻊ ﺛﺒﻮﺕ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﺑﺎﻟﺒﻴﻌﺔ ﻳﺆﺩﻱ ﺇﻟﻰ ﺍﻟﻔﺘﻨﺔ )ﺇﺫ ﺭﺑﻤﺎ ﺗﺒﺎﻳﻊ ﺃﻗﻮﺍﻡ ﻋﻠﻰ ﺃﺋﻤﺔ ﻓﻲ ﺑﻠﺪ( ﻭﺍﺣﺪ )ﺃﻭ ﺑﻼﺩ( ﻣﺘﻌﺪﺩﺓ ﻭﻳﺪﻋﻲ ﻛﻞ ﻣﻨﻬﻢ ﺃﻥ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﺍﻟﺬﻱ ﺍﺧﺘﺎﺭﻩ ﺃﻭﻟﻰ ﻣﻦ ﻏﻴﺮﻩ )ﻓﻴﺆﺩﻱ( ﺫﻟﻚ )ﺇﻟﻰ ﺍﻟﻔﺘﻨﺔ ﻭﻳﻌﻮﺩ ﻧﻔﻌﻪ ﺿﺮﺍ( ﻭﺟﻮﺍﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﺮ ﻣﻦ ﺃﻥ ﺍﻟﻀﺮﺭ ﺍﻟﻼﺯﻡ ﻣﻦ ﺗﺮﻛﻪ ﺃﻛﺜﺮ ﺑﻜﺜﻴﺮ ﻣﻦ ﺍﻟﻀﺮ ﺍﻟﻼﺯﻡ ﻣﻦ ﻧﺼﺒﻪ ﻭﺇﺫﺍ ﺗﻌﺎﺭﺿﺎ ﻭﺟﺐ ﺩﻓﻊ ﺃﻋﻈﻤﻬﻤﺎ * )ﺍﻟﺨﺎﻣﺲ ﻭﻫﻮ ﻋﻤﺪﺗﻬﻢ( ﻓﻲ ﺇﺛﺒﺎﺕ ﻣﻄﻠﺒﻬﻢ )ﺇﻥ ﺍﻟﻌﺼﻤﺔ ﻭﺍﻟﻌﻠﻢ ﺑﺠﻤﻴﻊ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺍﻟﺪﻳﻦ( ﻋﻠﻰ ﺍﻟﺘﻔﺼﻴﻞ ﺑﺤﻴﺚ ﺗﻜﻮﻥ ﻛﻠﻬﺎ ﺣﺎﺿﺮﺓ ﻋﻨﺪﻩ ﺑﻼ ﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺇﻟﻰ ﻧﻈﺮ ﻭﺍﺳﺘﺪﻻﻝ )ﻭﻋﺪﻡ ﺍﻟﻜﻔﺮ ﺷﺮﻁ( ﻟﺼﺤﺔ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ )ﻭﻻ ﻳﻌﻠﻤﻬﺎ ﺃﻫﻞ ﺍﻟﺒﻴﻌﺔ( ﻓﻼ ﻧﺜﺒﺖ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﺑﺒﻴﻌﺘﻬﻢ )ﻭﻗﺪ ﻣﺮ ﺟﻮﺍﺑﻬﻤﺎ( ﺃﻱ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﻟﺮﺍﺑﻊ ﻛﻤﺎ ﻗﺮﺭﻧﺎﻩ ﻭﺟﻮﺍﺏ ﺍﻟﺨﺎﻣﺲ ﻭﻫﻮ ﺃﻥ ﺍﻟﺒﻴﻌﺔ ﺇﻣﺎﺭﺓ ﺩﺍﻟﺔ ﻋﻠﻰ ﺣﻜﻢ ﺍﻟﻠﻪ ﻭﺭﺳﻮﻟﻪ ﺑﺈﻣﺎﻣﺔ ﺻﺎﺣﺐ ﺍﻟﺒﻴﻌﺔ )ﻭﺇﺫﺍ ﺛﺒﺖ ﺣﺼﻮﻝ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﺑﺎﻻﺧﺘﻴﺎﺭ ﻭﺍﻟﺒﻴﻌﺔ ﻓﺎﻋﻠﻢ ﺃﻥ ﺫﻟﻚ( ﺍﻟﺤﺼﻮﻝ )ﻻ ﻳﻔﺘﻘﺮ ﺇﻟﻰ ﺍﻻﺟﻤﺎﻉ( ﻣﻦ ﺟﻤﻴﻊ ﺃﻫﻞ ﺍﻟﺤﻞ ﻭﺍﻟﻌﻘﺪ )ﺇﺫ ﻟﻢ ﻳﻘﻢ ﻋﻠﻴﻪ( ﺃﻱ ﻋﻠﻲ ﻫﺬﺍ ﺍﻻﻓﺘﻘﺎﺭ )ﺩﻟﻴﻞ ﻣﻦ ﺍﻟﻌﻘﻞ ﺃﻭ ﺍﻟﺴﻤﻊ ﺑﻞ ﺍﻟﻮﺍﺣﺪ ﻭﺍﻻﺛﻨﻴﻦ ﻣﻦ ﺃﻫﻞ ﺍﻟﺤﻞ ﻭﺍﻟﻌﻘﺪ ﻛﺎﻑ( ﻓﻲ ﺛﺒﻮﺕ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﻭﻭﺟﻮﺏ ﺍﺗﺒﺎﻉ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﻋﻠﻲ ﺃﻫﻞ ﺍﻹﺳﻼﻡ ﻭﺫﻟﻚ ﻟﻌﻠﻤﻨﺎ ﺃﻥ ﺍﻟﺼﺤﺎﺑﺔ ﻣﻊ ﺻﻼﺑﺘﻬﻢ ﻓﻲ ﺍﻟﺪﻳﻦ( ﻭﺷﺪﺓ ﻣﺤﺎﻓﻈﺘﻬﻢ ﻋﻠﻰ ﺃﻣﻮﺭ (٣٥٢)
ﺍﻟﺸﺮﻉ ﻛﻤﺎ ﻫﻮ ﺣﻘﻬﺎ )ﺍﻛﺘﻔﻮﻩ( ﻓﻲ ﻋﻘﺪ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ )ﺑﺬﻟﻚ( ﺍﻟﻤﺬﻛﻮﺭ ﻣﻦ ﺍﻟﻮﺍﺣﺪ ﻭﺍﻻﺛﻨﻴﻦ )ﻛﻌﻘﺪ ﻋﻤﺮ ﻷﺑﻲ ﺑﻜﺮ ﻭﻋﻘﺪ ﻋﺒﺪ ﺍﻟﺮﺣﻤﻦ ﺑﻦ ﻋﻮﻑ ﻟﻌﺜﻤﺎﻥ ﻭﻟﻢ ﻳﺸﺘﺮﻃﻮﺍ( ﻓﻲ ﻋﻘﺪﻫﺎ )ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﻣﻦ ﻓﻲ ﺍﻟﻤﺪﻳﻨﺔ( ﻣﻦ ﺃﻫﻞ ﺍﻟﺤﻞ ﻭﺍﻟﻌﻘﺪ )ﻓﻀﻼ ﻋﻦ ﺇﺟﻤﺎﻉ ﺍﻷﻣﺔ( ﻣﻦ ﻋﻠﻤﺎﺀ ﺃﻣﺼﺎﺭ ﺍﻹﺳﻼﻡ ﻭﻣﺠﺘﻬﺪﻱ ﺟﻤﻴﻊ ﺃﻗﻄﺎﺭﻫﺎ )ﻫﺬﺍ( ﻛﻤﺎ ﻣﻀﻰ )ﻭﻟﻢ ﻳﻨﻜﺮ ﻋﻠﻴﻬﻢ ﺃﺣﺪ ﻭﻋﻠﻴﻪ( ﺃﻱ ﻋﻠﻰ ﺍﻻﻛﺘﻔﺎﺀ ﺑﺎﻟﻮﺍﺣﺪ ﻭﺍﻻﺛﻨﻴﻦ ﻓﻲ ﻋﻘﺪ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ )ﺍﻧﻄﻮﺕ ﺍﻷﻋﺼﺎﺭ( ﺑﻌﺪﻫﻢ )ﺇﻟﻰ ﻭﻗﺘﻨﺎ ﻫﺬﺍ ﻭﻗﺎﻝ ﺑﻌﺾ ﺍﻷﺻﺤﺎﺏ ﻳﺠﺐ ﻛﻮﻥ ﺫﻟﻚ( ﺍﻟﻌﻘﺪ ﻣﻦ ﻭﺍﺣﺪ ﺃﻭ ﺍﺛﻨﻴﻦ )ﺑﻤﺸﻬﺪ ﺑﻴﻨﺔ ﻋﺎﺩﻟﺔ ﻛﻔﺎ ﻟﻠﺨﺼﺎﻡ ﻓﻲ ﺍﺩﻋﺎﺀ ﻣﻦ ﻳﺰﻋﻢ ﻋﻘﺪ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﻟﻪ ﺳﺮﺍ ﻗﺒﻞ ﻣﻦ ﻋﻘﺪ ﻟﻪ ﺟﻬﺮﺍ( ﻓﺈﻧﻪ ﺇﺫﺍ ﻟﻢ ﻳﺸﺘﺮﻁ ﺍﻟﺒﻴﻨﺔ ﺍﻟﻌﺎﺩﻟﺔ ﺗﻮﺟﻬﺖ ﺍﻟﻤﺨﺎﺻﻤﺔ ﺑﺎﻟﻌﻘﺪ ﺳﺮﺍ ﻭﺇﺫﺍ ﺍﺷﺘﺮﻃﺖ ﺍﻧﺪﻓﻌﺖ ﻷﻥ ﺫﻟﻚ ﺍﻟﻌﻘﺪ ﻏﻴﺮ ﺻﺤﻴﺢ )ﻭﻫﺬﺍ( ﺍﻟﺬﻱ ﺫﻛﺮ ﻣﻦ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﺍﻟﺒﻴﻨﺔ ﺍﻟﻌﺎﺩﻟﺔ ﻭﻋﺪﻣﻪ )ﻣﻦ ﺍﻟﻤﺴﺎﺋﻞ ﺍﻻﺟﺘﻬﺎﺩﻳﺔ( ﻓﻴﺠﺘﻬﺪ ﻓﻴﻬﺎ ﻭﻳﻌﻤﻞ ﺑﻤﺎ ﻳﺆﺩﻱ ﺍﻻﺟﺘﻬﺎﺩ ﺇﻟﻴﻪ )ﺛﻢ ﺇﺫﺍ ﺍﺗﻔﻖ ﺍﻟﺘﻌﺪﺩ( ﻓﻲ ﺑﻠﺪ ﺃﻭ ﺑﻼﺩ ﺗﻔﺤﺺ ﻋﻦ ﺍﻟﻤﺘﻘﺪﻡ ﻓﺄﻣﻀﻲ ﻭﻟﻮ ﺃﺻﺮ ﺍﻵﺧﺮ ﻓﻬﻮ ﻣﻦ ﺍﻟﺒﻐﺎﺓ( ﻓﻴﺠﺐ ﺃﻥ ﻳﻘﺎﺗﻞ ﺣﺘﻰ ﻳﻔﺊ ﺇﻟﻰ ﺃﻣﺮ ﺍﻟﻠﻪ ﻓﺈﻥ ﻟﻢ ﻳﻜﻦ ﻫﻨﺎﻙ ﻣﺘﻘﺪﻡ ﺃﻭ ﻛﺎﻥ ﻭﻟﻢ ﻳﻌﻠﻢ ﺑﻌﻴﻨﻪ ﻭﺟﺐ ﺇﺑﻄﺎﻝ ﺍﻟﺠﻤﻴﻊ ﻭﺍﺳﺘﺌﻨﺎﻑ ﺍﻟﻌﻘﺪ ﻟﻤﻦ ﻭﻗﻊ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻻﺧﺘﻴﺎﺭ )ﻭﻻ ﻳﺠﻮﺯ ﺍﻟﻌﻘﺪ ﻟﻺﻣﺎﻣﻴﻦ ﻓﻲ ﺻﻘﻊ( ﺃﻱ ﺟﺎﻧﺐ )ﻣﺘﻀﺎﻳﻖ ﺍﻷﻗﻄﺎﺭ( ﻷﺩﺍﺋﻪ ﺇﻟﻰ ﻭﻗﻮﻉ ﺍﻟﻔﺘﻨﺔ ﻭﺍﺧﺘﻼﻝ ﺍﻟﻨﻈﺎﻡ )ﺃﻣﺎ ﻓﻲ ﻣﺘﺴﻌﻬﺎ( ﺃﻱ ﺃﻣﺎ ﺍﻟﻌﻘﺪ ﻹﻣﺎﻣﻴﻦ ﻓﻲ ﺻﻘﻊ ﻣﺘﺴﻊ ﺍﻷﻗﻄﺎﺭ )ﺑﺤﻴﺚ ﻻ ﻳﺴﻊ ﺍﻟﻮﺍﺣﺪ ﺗﺪﺑﻴﺮﻩ ﻓﻬﻮ ﻣﺤﻞ ﺍﻻﺟﺘﻬﺎﺩ( ﻟﻮﻗﻮﻉ ﺍﻟﺨﻼﻑ )ﻭﻟﻸﻣﺔ ﺧﻠﻊ ﺍﻹﻣﺎﻡ( ﻭﻋﺰﻟﻪ )ﺑﺴﺒﺐ ﻳﻮﺟﺒﻪ( ﻣﺜﻞ ﺃﻥ ﻳﻮﺟﺪ ﻣﻨﻪ ﻣﺎ ﻳﻮﺟﺐ ﺍﺧﺘﻼﻝ ﺃﺣﻮﺍﻝ ﺍﻟﻤﺴﻠﻤﻴﻦ ﻭﺍﻧﺘﻜﺎﺱ ﺃﻣﻮﺭ ﺍﻟﺪﻳﻦ ﻛﻤﺎ ﻛﺎﻥ ﻟﻬﻢ ﻧﺼﺒﻪ ﻭﺇﻗﺎﻣﺘﻪ ﻻﻧﺘﻈﺎﻣﻬﺎ ﻭﺇﻋﻼﺋﻬﺎ )ﻭﺇﻥ ﺃﺩﻯ( ﺧﻠﻌﻪ )ﺇﻟﻰ ﺍﻟﻔﺘﻨﺔ ﺍﺣﺘﻤﻞ ﺃﺩﻧﻰ ﺍﻟﻤﻀﺮﺗﻴﻦ * ﺗﺬﻧﻴﺐ ﻗﺎﻟﺖ ﺍﻟﺠﺎﺭﻭﺩﻳﺔ ﻣﻦ ﺍﻟﺰﻳﺪﻳﺔ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﺷﻮﺭﻯ ﻓﻲ ﺃﻭﻻﺩ ﺍﻟﺤﺴﻦ ﻭﺍﻟﺤﺴﻴﻦ ﻓﻜﻞ ﻓﺎﻃﻤﻲ ﺧﺮﺝ ﺑﺎﻟﺴﻴﻒ ﺩﺍﻋﻴﺎ ﺇﻟﻰ ﺍﻟﺤﻖ ﻭﻛﺎﻥ ﻋﺎﻟﻤﺎ( ﺑﺄﻣﻮﺭ ﺍﻟﺪﻳﻦ )ﺷﺠﺎﻋﺎ ﻓﻬﻮ ﺇﻣﺎﻡ( ﻳﺠﺐ ﻣﻄﺎﻭﻋﺘﻪ )ﻓﻠﺬﻟﻚ ﺟﻮﺯﻭﺍ ﺗﻌﺪﺩ ﺍﻷﺋﻤﺔ ﻓﻲ ﺻﻘﻊ ﻣﺘﻀﺎﻳﻖ ﺍﻷﻗﻄﺎﺭ )ﻭﻫﻮ ﺧﻼﻑ ﺍﻻﺟﻤﺎﻉ( ﺍﻟﻤﻨﻌﻘﺪ ﻣﻦ ﺍﻟﺴﻠﻒ ﻗﺒﻞ ﻇﻬﻮﺭﻫﻢ ﻭﻟﺬﻟﻚ ﺃﻳﻀﺎ ﺟﻌﻠﻮﺍ ﺍﻟﺪﻋﻮﺓ ﻃﺮﻳﻘﺎ ﻟﺜﺒﻮﺕ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﻗﺎﻝ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﺍﻟﺮﺍﺯﻱ ﺍﺗﻔﻘﺖ ﺍﻷﻣﺔ ﻋﻠﻰ ﺃﻧﻪ ﻻ ﻣﻘﺘﻀﻰ ﻟﺜﺒﻮﺗﻬﺎ ﺇﻻ ﺃﺣﺪ ﺃﻣﻮﺭ ﺛﻼﺛﺔ ﺍﻟﻨﺺ ﻭﺍﻻﺧﺘﻴﺎﺭ ﻭﺍﻟﺪﻋﻮﺓ ﻭﻫﻮ ﺃﻥ ﻳﺒﺎﻳﻦ ﺍﻟﻈﻠﻤﺔ ﻣﻦ ﻫﻮ ﻣﻦ ﺃﻫﻞ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﻭﻳﺄﻣﺮ ﺑﺎﻟﻤﻌﺮﻭﻑ ﻭﻳﻨﻬﻰ ﻋﻦ ﺍﻟﻤﻨﻜﺮ ﻭﻳﺪﻋﻮ ﺍﻟﻨﺎﺱ ﺇﻟﻰ ﺍﺗﺒﺎﻋﻪ ﻭﻻ ﻧﺰﺍﻉ ﻷﺣﺪ ﻓﻲ ﺃﻥ ﺍﻟﻨﺺ ﻃﺮﻳﻖ ﺇﻟﻰ ﺇﻣﺎﻣﺔ ﺍﻟﻤﻨﺼﻮﺹ ﻋﻠﻴﻪ ﻭﺃﻣﺎ ﺍﻟﻄﺮﻳﻘﺎﻥ ﺍﻵﺧﺮﺍﻥ ﻓﻨﻔﺎﻫﻢ (٣٥٣)
ﺍﻹﻣﺎﻣﻴﺔ ﻭﺍﺗﻔﻖ ﺃﺻﺤﺎﺑﻨﺎ ﻭﺍﻟﻤﻌﺘﺰﻟﺔ ﻭﺍﻟﺨﻮﺍﺭﺝ ﻭﺍﻟﺼﺎﻟﺤﻴﺔ ﻣﻦ ﺍﻟﺰﻳﺪﻳﺔ ﻋﻠﻰ ﺃﻥ ﺍﻻﺧﺘﻴﺎﺭ ﻃﺮﻳﻖ ﺇﻟﻴﻬﺎ ﺃﻳﻀﺎ ﻭﺫﻫﺐ ﺳﺎﺋﺮ ﺍﻟﺰﻳﺪﻳﺔ ﺇﻟﻰ ﺃﻥ ﺍﻟﺪﻋﻮﺓ ﺃﻳﻀﺎ ﻃﺮﻳﻖ ﺇﻟﻴﻬﺎ ﻭﻟﻢ ﻳﻮﺍﻓﻘﻬﻢ ﻋﻠﻰ ﺫﻟﻚ ﺳﻮﻯ ﺍﻟﺠﺒﺎﺋﻲ )
11) مستند خلافت ابوبکر -1
ﺍﻟﻤﻘﺼﺪ ﺍﻟﺮﺍﺑﻊ( ﻓﻲ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﺍﻟﺤﻖ ﺑﻌﺪ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭﺳﻠﻢ ﻭﻫﻮ ﻋﻨﺪﻧﺎ ﺃﺑﻮ ﺑﻜﺮ ﻭﻋﻨﺪ ﺍﻟﺸﻴﻌﺔ ﻋﻠﻰ ﺭﺿﻲ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻨﻬﻤﺎ * ﻟﻨﺎ ﻭﺟﻬﺎﻥ * ﺍﻷﻭﻝ ﺇﻥ ﻃﺮﻳﻘﻪ ﺇﻣﺎ ﺍﻟﻨﺺ ﺃﻭ ﺍﻻﺟﻤﺎﻉ( ﺑﺎﻟﺒﻴﻌﺔ )ﺃﻣﺎ ﺍﻟﻨﺺ ﻓﻠﻢ ﻳﻮﺟﺪ ﻟﻤﺎ ﺳﻴﺄﺗﻲ ﻭﺃﻣﺎ ﺍﻻﺟﻤﺎﻉ ﻓﻠﻢ ﻳﻮﺟﺪ ﻋﻠﻰ ﻏﻴﺮ ﺃﺑﻲ ﺑﻜﺮ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ( ﻣﻦ ﺍﻷﻣﺔ * )ﺍﻟﺜﺎﻧﻲ ﺍﻻﺟﻤﺎﻉ( ﻣﻨﻌﻘﺪ )ﻋﻠﻰ( ﺣﻘﻴﺔ ﺇﻣﺎﻣﺔ )ﺃﺣﺪ ﺍﻟﺜﻼﺛﺔ ﺃﺑﻲ ﺑﻜﺮ ﻭﻋﻠﻲ ﻭﺍﻟﻌﺒﺎﺱ ﺛﻢ ﺇﻧﻬﻤﺎ ﻟﻢ ﻳﻨﺎﺯﻋﺎ ﺃﺑﺎ ﺑﻜﺮ ﻭﻟﻮ ﻟﻢ ﻳﻜﻦ ﻋﻠﻰ ﺍﻟﺤﻖ ﻟﻨﺎﺯﻋﺎﻩ ﻛﻤﺎ ﻧﺎﺯﻉ ﻋﻠﻰ ﻣﻌﺎﻭﻳﺔ ﻷﻥ ﺍﻟﻌﺎﺩﺓ ﺗﻘﻀﻲ ﺑﺎﻟﻤﻨﺎﺯﻋﺔ ﻓﻲ ﻣﺜﻞ ﺫﻟﻚ ﻭﻷﻥ ﺗﺮﻙ ﺍﻟﻤﻨﺎﺯﻋﺔ ﻣﻊ ﺇﻣﻜﺎﻧﻬﺎ ﻣﺨﻞ ﺑﺎﻟﻌﺼﻤﺔ( ﺇﺫ ﻫﻮ ﻣﻌﺼﻴﺔ ﻛﺒﻴﺮﺓ ﺗﻮﺟﺐ ﺍﻧﺜﻼﻡ ﺍﻟﻌﺼﻤﺔ )ﻭﺃﻧﺘﻢ ﺗﻮﺟﺒﻮﻧﻬﺎ( ﻓﻲ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﻭﺗﺠﻌﻠﻮﻧﻬﺎ ﺷﺮﻃﺎ ﻟﺼﺤﺔ ﺇﻣﺎﻣﺘﻪ )
شواهد امکان منازعه امیر المومنین ع
ﻻ ﻳﻘﺎﻝ ﻻ ﻧﺴﻠﻢ ﺍﻹﻣﻜﺎﻥ( ﺃﻱ ﺇﻣﻜﺎﻥ ﻣﻨﺎﺯﻋﺘﻬﻤﺎ ﺃﺑﺎ ﺑﻜﺮ )ﻷﻧﺎ ﻧﻘﻮﻝ ﻋﻠﻰ ﻓﻲ ﻏﺎﻳﺔ ﺍﻟﺸﺠﺎﻋﺔ( ﻭﺍﻟﺘﺼﻠﺐ ﻓﻲ ﺍﻷﻣﻮﺭ ﺍﻟﺪﻳﻨﻴﺔ )ﻭﻓﺎﻃﻤﺔ ﻣﻊ ﻋﻠﻮ ﻣﻨﺼﺒﻬﺎ ﺯﻭﺟﺘﻪ ﻭﺍﻟﺤﺴﻦ ﻭﺍﻟﺤﺴﻴﻦ( ﻣﻊ ﻛﻮﻧﻬﻤﺎ ﺳﺒﻄﻲ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ )ﻭﻟﺪﺍﻩ ﻭﺍﻟﻌﺒﺎﺱ ﻣﻊ ﻋﻠﻮ ﻣﻨﺼﺒﻪ ﻣﻌﻪ( ﻓﺈﻧﻪ )ﺭﻭﻱ ﺃﻧﻪ ﻗﺎﻝ( ﻟﻌﻠﻲ )ﺃﻣﺪﺩ ﻳﺪﻙ ﺃﺑﺎﻳﻌﻚ ﺣﺘﻰ ﻳﻘﻮﻝ ﺍﻟﻨﺎﺱ ﺑﺎﻳﻊ ﻋﻢ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﺑﻦ ﻋﻤﻪ ﻓﻼ ﻳﺨﺘﻠﻒ ﻓﻴﻚ ﺍﺛﻨﺎﻥ ﻭﺍﻟﺰﺑﻴﺮ ﻣﻊ ﺷﺠﺎﻋﺘﻪ ﻛﺎﻥ ﻣﻌﻪ ﺣﺘﻰ ﻗﻴﻞ ﺇﻧﻪ ﺳﻞ ﺍﻟﺴﻴﻒ ﻭﻗﺎﻝ ﻻ ﺃﺭﺿﻰ ﺑﺨﻼﻓﺔ ﺃﺑﻲ ﺑﻜﺮ ﻭﻗﺎﻝ ﺃﺑﻮ ﺳﻔﻴﺎﻥ ﺃﺭﺿﻴﺘﻢ ﻳﺎ ﺑﻨﻲ ﻋﺒﺪ ﻣﻨﺎﻑ ﺇﻥ ﻳﻠﻲ ﻋﻠﻴﻜﻢ ﺗﻴﻤﻲ ﻭﺍﻟﻠﻪ ﻷﻣﻸﻥ ﺍﻟﻮﺍﺩﻱ ﺧﻴﻼ ﻭﺭﺟﻼ ﻭﻛﺮﻫﺖ ﺍﻷﻧﺼﺎﺭ ﺧﻼﻓﺔ ﺃﺑﻲ ﺑﻜﺮ ﻓﻘﺎﻟﻮﺍ ﻣﻨﺎ ﺃﻣﻴﺮ ﻭﻣﻨﻜﻢ ﺃﻣﻴﺮ( ﻓﺪﻓﻌﻬﻢ ﺃﺑﻮ ﺑﻜﺮ ﺑﻤﺎ ﻣﺮ ﻣﻦ ﻗﻮﻟﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺍﻷﺋﻤﺔ ﻣﻦ ﻗﺮﻳﺶ )ﻭﻟﻮ ﻛﺎﻥ ﻋﻠﻰ ﺇﻣﺎﻣﺔ ﻋﻠﻰ ﻧﺺ ﺟﻠﻲ( ﻛﻤﺎ ﺍﺩﻋﺘﻪ ﺍﻟﺸﻴﻌﺔ )ﻷﻇﻬﺮﻭﻩ ﻗﻄﻌﺎ( ﻭﻷﻣﻜﻨﻬﻢ ﺍﻟﻤﻨﺎﺯﻋﺔ ﺟﺰﻣﺎ )ﻭﻛﻴﻒ( ﻻ )ﻭﺃﺑﻮ ﺑﻜﺮ ﻋﻨﺪﻫﻢ( ﺃﻱ ﻋﻨﺪ ﺍﻟﺸﻴﻌﺔ )ﺷﻴﺦ ﺿﻌﻴﻒ ﺟﺒﺎﻥ ﻻ ﻣﺎﻝ ﻟﻪ ﻭﻻ ﺭﺟﺎﻝ ﻭﻻ ﺷﻮﻛﺔ( ﻓﺄﻧﻰ ﻳﺘﺼﻮﺭ ﺍﻣﺘﻨﺎﻉ ﺍﻟﻤﻨﺎﺯﻋﺔ ﻣﻌﻪ )
1) جایگاه بحث امامت
ﺍﻟﻤﺮﺻﺪ ﺍﻟﺮﺍﺑﻊ ﻓﻲ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﻭﻣﺒﺎﺣﺜﻬﺎ
(ﻟﻴﺴﺖ ﻣﻦ ﺃﺻﻮﻝ ﺍﻟﺪﻳﺎﻧﺎﺕ ﻭﺍﻟﻌﻘﺎﺋﺪ ﺧﻼﻓﺎ ﻟﻠﺸﻴﻌﺔ ﺑﻞ ﻫﻲ) ﻋﻨﺪﻧﺎ ﻣﻦ ﺍﻟﻔﺮﻭﻉ (ﺍﻟﻤﺘﻌﻠﻘﺔ ﺑﺄﻓﻌﺎﻝ ﺍﻟﻤﻜﻠﻔﻴﻦ ﺇﺫ ﻧﺼﺐ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﻋﻨﺪﻧﺎ ﻭﺍﺟﺐ ﻋﻠﻰ ﺍﻷﻣﺔ ﺳﻤﻌﺎ) ﻭﺇﻧﻤﺎ ﺫﻛﺮﻧﺎﻫﺎ ﻓﻲ ﻋﻠﻢ ﺍﻟﻜﻼﻡ ﺗﺄﺳﻴﺎ ﺑﻤﻦ ﻗﺒﻠﻨﺎ (ﺇﺫ ﻗﺪ ﺟﺮﺕ ﺍﻟﻌﺎﺩﺓ ﻣﻦ ﺍﻟﻤﺘﻜﻠﻤﻴﻦ ﺑﺬﻛﺮﻫﺎ ﻓﻲ ﺃﻭﺍﺧﺮ ﻛﺘﺒﻬﻢ ﻟﻠﻔﺎﺋﺪﺓ ﺍﻟﻤﺬﻛﻮﺭﺓ ﻓﻲ ﺻﺪﺭ ﺍﻟﻜﺘﺎﺏ)
2) تعریف و بیان حقیقت امامت -1
ﻭ ﻓﻴﻪ ﻣﻘﺎﺻﺪ * ﺍﻟﻤﻘﺼﺪ ﺍﻷﻭﻝ ﻓﻲ ﻭﺟﻮﺏ ﻧﺼﺐ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﻭﻻ ﺑﺪ ﻣﻦ (صفحه ٣٤٤) ﺗﻌﺮﻳﻔﻬﺎ ﺃﻭﻻ ﻗﺎﻝ ﻗﻮﻡ (ﻣﻦ ﺃﺻﺤﺎﺑﻨﺎ )ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﺭﻳﺎﺳﺔ ﻋﺎﻣﺔ ﻓﻲ ﺃﻣﻮﺭ ﺍﻟﺪﻳﻦ ﻭﺍﻟﺪﻧﻴﺎ( ﻟﺸﺨﺺ ﻣﻦ ﺍﻷﺷﺨﺎﺹ ﻓﻘﻴﺪ ﺍﻟﻌﻤﻮﻡ ﺍﺣﺘﺮﺍﺯ ﻋﻦ ﺍﻟﻘﺎﺿﻲ ﻭﺍﻟﺮﺋﻴﺲ ﻭﻏﻴﺮﻫﻤﺎ ﻭﺍﻟﻘﻴﺪ ﺍﻷﺧﻴﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﺯ ﻋﻦ ﻛﻞ ﺍﻷﻣﺔ ﺇﺫ ﻋﺰﻟﻮﺍ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﻋﻨﺪ ﻓﺴﻘﻪ ﻓﺈﻥ ﺍﻟﻜﻞ ﺃﻭﻟﻴﺲ ﺷﺨﺼﺎ ﻭﺍﺣﺪﺍ )ﻭﻧﻘﺾ( ﻫﺬﺍ ﺍﻟﺘﻌﺮﻳﻒ )ﺑﺎﻟﻨﺒﻮﺓ ﻭﺍﻷﻭﻟﻰ ﺃﻥ ﻳﻘﺎﻝ ﻫﻲ ﺧﻼﻓﺔ ﺍﻟﺮﺳﻮﻝ ﻓﻲ ﺇﻗﺎﻣﺔ ﺍﻟﺪﻳﻦ( ﻭﺣﻔﻆ ﺣﻮﺯﺓ ﺍﻟﻤﻠﺔ )ﺑﺤﻴﺚ ﻳﺠﺐ ﺍﺗﺒﺎﻋﻪ ﻋﻠﻰ ﻛﺎﻓﺔ ﺍﻷﻣﺔ ﻭﺑﻬﺬﺍ ﺍﻟﻘﻴﺪ( ﻻ ﺧﻴﺮ )ﻳﺨﺮﺝ ﻣﻦ ﻳﻨﺼﺒﻪ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﻓﻲ ﻧﺎﺣﻴﺔ( ﻛﺎﻟﻘﺎﺿﻲ ﻣﺜﻼ )ﻭ( ﻳﺨﺮﺝ )ﺍﻟﻤﺠﺘﻬﺪ( ﺇﺫ ﻻ ﻳﺠﺐ ﺍﺗﺒﺎﻋﻪ ﻋﻠﻰ ﺍﻷﻣﺔ ﻛﺎﻓﺔ ﺑﻞ ﻋﻠﻰ ﻣﻦ ﻗﻠﺪﻩ ﺧﺎﺻﺔ )ﻭ( ﻳﺨﺮﺝ )ﺍﻷﻣﺮ ﺑﺎﻟﻤﻌﺮﻭﻑ ﺃﻳﻀﺎ )
4) وجوب و ضرورت امام
ﻭﺇﺫﺍ ﻋﺮﻓﺖ ﻫﺬﺍ ﻓﺘﻘﻮﻝ( ﻗﺪ ﺍﺧﺘﻠﻔﻮﺍ ﻓﻲ ﺃﻥ ﻧﺼﺐ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﻭﺍﺟﺐ ﺃﻭ ﻻ ﻭﺍﺧﺘﻠﻒ ﺍﻟﻘﺎﺋﻠﻮﻥ ﺑﻮﺟﻮﺑﻪ ﻓﻲ ﻃﺮﻳﻖ ﻣﻌﺮﻓﺘﻪ ﻛﻤﺎ ﺃﺷﺎﺭ ﺇﻟﻴﻪ ﺑﻘﻮﻟﻪ )ﻧﺼﺐ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﻋﻨﺪﻧﺎ ﻭﺍﺟﺐ ﻋﻠﻴﻨﺎ ﺳﻤﻌﺎ ﻭﻗﺎﻟﺖ ﺍﻟﻤﻌﺘﺰﻟﺔ ﻭﺍﻟﺰﻳﺪﻳﺔ ﺑﻞ ﻋﻘﻼ ﻭﻗﺎﻝ ﺍﻟﺠﺎﺣﻆ( ﻭﺍﻟﻜﻌﺒﻲ ﻭﺃﺑﻮ ﺍﻟﺤﺴﻴﻦ ﻣﻦ ﺍﻟﻤﻌﺘﺰﻟﺔ ﺑﻞ ﻋﻘﻼ ﻭﺳﻤﻌﺎ( ﻣﻌﺎ )ﻭﻗﺎﻟﺖ ﺍﻹﻣﺎﻣﻴﺔ ﻭﺍﻹﺳﻤﺎﻋﻴﻠﻴﺔ( ﻻ ﻳﺠﺐ ﻧﺼﺐ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﻋﻠﻴﻨﺎ )ﺑﻞ ﻋﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ( ﺳﺒﺤﺎﻧﻪ )ﺇﻻ ﺃﻥ ﺍﻹﻣﺎﻣﻴﺔ ﺃﻭﺟﺒﻮﻩ( ﻋﻠﻴﻪ )ﻟﺤﻔﻆ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺍﻟﺸﺮﻉ( ﻋﻦ ﺍﻟﺘﻐﻴﻴﺮ ﺑﺎﻟﺰﻳﺎﺩﺓ ﻭﺍﻟﻨﻘﺼﺎﻥ )ﻭﺍﻹﺳﻤﺎﻋﻴﻠﻴﺔ( ﺃﻭﺟﺒﻮﻩ )ﻟﻴﻜﻮﻥ ﻣﻌﺮﻓﺎ ﻟﻠﻪ( ﻭﺻﻔﺎﺗﻪ ﻋﻠﻰ ﻣﺎ ﻣﺮ ﻣﻦ ﺃﻧﻪ ﻻ ﺑﺪ ﻋﻨﺪﻫﻢ ﻓﻲ ﻣﻌﺮﻓﺘﻪ ﻣﻦ ﻣﻌﻠﻢ )ﻭﻗﺎﻟﺖ ﺍﻟﺨﻮﺍﺭﺝ ﻻ ﻳﺠﺐ( ﻧﺼﺐ ﺍﻹﻣﺎﻡ )ﺃﺻﻼ( ﺑﻞ ﻫﻮ ﻣﻦ ﺍﻟﺠﺎﺋﺰﺍﺕ )ﻭﻣﻨﻬﻢ ﻣﻦ ﻓﺼﻞ ﻓﻘﺎﻝ ﺑﻌﻀﻬﻢ( ﻛﻬﺸﺎﻡ ﺍﻟﻐﻮﻃﻲ ﻭﺃﺗﺒﺎﻋﻪ )ﻳﺠﺐ ﻋﻨﺪ ﺍﻷﻣﻦ ﺩﻭﻥ ﺍﻟﻔﺘﻨﺔ ﻭﻗﺎﻝ ﻗﻮﻡ( ﻛﺄﺑﻲ ﺑﻜﺮ ﺍﻷﺻﻢ ﻭﺗﺎﺑﻌﻴﺔ )ﺑﺎﻟﻌﻜﺲ( ﺃﻱ ﻳﺠﺐ ﻋﻨﺪ ﺍﻟﻔﺘﻨﺔ ﺩﻭﻥ ﺍﻷﻣﻦ )ﻟﻨﺎ( ﻓﻲ ﺇﺛﺒﺎﺕ ﻣﺬﻫﺒﻨﺎ ﺃﻥ ﻧﻘﻮﻝ )ﺃﻣﺎ ﻋﺪﻡ ﻭﺟﻮﺑﻪ ﻋﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ( ﺃﺻﻼ )ﻭ( ﻋﺪﻡ ﻭﺟﻮﺑﻪ )ﻋﻠﻴﻨﺎ ﻋﻘﻼ ﻓﻘﺪ ﻣﺮ( ﻟﻤﺎ ﺗﺒﻴﻦ ﻣﻦ ﺃﻧﻪ ﻻ ﻭﺟﻮﺏ ﻋﻠﻴﻪ ﺗﻌﺎﻟﻰ ﻭﻻ ﺣﻜﻢ ﻟﻠﻌﻘﻞ ﻓﻲ ﻣﺜﻞ ﺫﻟﻚ ﻭﺃﻣﺎ ﻭﺟﻮﺑﻪ ﻋﻠﻴﻨﺎ ﺳﻤﻌﺎ ﻓﻠﻮﺟﻬﻴﻦ * ﺍﻷﻭﻝ (٣٤٥)
ﺇﻧﻪ ﺗﻮﺍﺗﺮ ﺇﺟﻤﺎﻉ ﺍﻟﻤﺴﻠﻤﻴﻦ ﻓﻲ ﺍﻟﺼﺪﺭ * ﺍﻷﻭﻝ ﺑﻌﺪ ﻭﻓﺎﺓ ﺍﻟﻨﺒﻲ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭﺳﻠﻢ ﻋﻠﻰ ﺍﻣﺘﻨﺎﻉ ﺧﻠﻮ ﺍﻟﻮﻗﺖ ﻋﻦ( ﺧﻠﻴﻔﺔ ﻭ )ﺇﻣﺎﻡ ﺣﺘﻰ ﻗﺎﻝ ﺃﺑﻮ ﺑﻜﺮ ﺭﺿﻲ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻨﻪ ﻓﻲ ﺧﻄﺒﺘﻪ( ﺍﻟﻤﺸﻬﻮﺭﺓ ﺣﻴﻦ ﻭﻓﺎﺗﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ )ﺃﻻ ﺇﻥ ﻣﺤﻤﺪﺍ ﻗﺪ ﻣﺎﺕ ﻭﻻ ﺑﺪ ﻟﻬﺬﺍ ﺍﻟﺪﻳﻦ ﻣﻤﻦ ﻳﻘﻮﻡ ﺑﻪ ﻓﺒﺎﺩﺭ ﺍﻟﻜﻞ ﺇﻟﻰ ﻗﺒﻮﻟﻪ( ﻭﻟﻢ ﻳﻘﻞ ﺃﺣﺪ ﻻ ﺣﺎﺟﺔ ﺇﻟﻰ ﺫﻟﻚ ﺑﻞ ﺍﺗﻔﻘﻮﺍ ﻋﻠﻴﻪ ﻭﻗﺎﻟﻮﺍ ﻧﻨﻈﺮ ﻓﻲ ﻫﺬﺍ ﺍﻷﻣﺮ ﻭﺑﻜﺮﻭﺍ ﺇﻟﻰ ﺳﻘﻴﻔﺔ ﺑﻨﻲ ﺳﺎﻋﺪﺓ )ﻭﺗﺮﻛﻮﺍ ﻟﻪ ﺃﻫﻢ ﺍﻷﺷﻴﺎﺀ ﻭﻫﻮ ﺩﻓﻦ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭﺳﻠﻢ( ﻭﺍﺧﺘﻼﻓﻬﻢ ﻓﻲ ﺍﻟﺘﻌﻴﻴﻦ ﻻ ﻳﻘﺪﺡ ﻓﻲ ﺫﻟﻚ ﺍﻻﺗﻔﺎﻕ )ﻭﻟﻢ ﻳﺰﻝ ﺍﻟﻨﺎﺱ( ﺑﻌﺪﻫﻢ )ﻋﻠﻰ ﺫﻟﻚ ﻓﻲ ﻛﻞ ﻋﺼﺮ ﺇﻟﻰ ﺯﻣﺎﻧﻨﺎ ﻫﺬﺍ ﻣﻦ ﻧﺼﺐ ﺇﻣﺎﻡ( ﺑﻴﺎﻥ ﻟﺬﻟﻚ ﺃﻱ ﻟﻢ ﻳﺰﻝ ﺍﻟﻨﺎﺱ ﻋﻠﻰ ﻧﺼﺐ ﺇﻣﺎﻡ )ﻣﺘﺒﻊ ﻓﻲ ﻛﻞ ﻋﺼﺮ ﻓﺈﻥ ﻗﻴﻞ ﻻ ﺑﺪ ﻟﻺﺟﻤﺎﻉ( ﺍﻟﻤﺬﻛﻮﺭ )ﻣﻦ ﻣﺴﺘﻨﺪ( ﻛﻤﺎ ﻋﻠﻢ ﻓﻲ ﻣﻮﺿﻌﻪ )ﻭﻟﻮ ﻛﺎﻥ ﻟﻨﻘﻞ( ﺫﻟﻚ ﺍﻟﻤﺴﺘﻨﺪ ﻧﻘﻼ ﻣﺘﻮﺍﺗﺮﺍ )ﻟﺘﻮﻓﺮ ﺍﻟﺪﻭﺍﻋﻲ( ﺇﻟﻴﻪ )ﻗﻠﻨﺎ ﺍﺳﺘﻐﻨﻲ ﻋﻦ ﻧﻘﻠﻪ ﺑﺎﻹﺟﻤﺎﻉ )ﻓﻼ ﺗﻮﻓﺮ ﻟﻠﺪﻭﺍﻋﻲ )ﺃﻭ( ﻧﻘﻮﻝ )ﻛﺎﻥ( ﻣﺴﺘﻨﺪﻩ )ﻣﻦ ﻗﺒﻴﻞ ﻣﺎ ﻻ ﻳﻤﻜﻦ ﻧﻘﻠﻪ ﻣﻦ ﻗﺮﺍﺋﻦ ﺍﻷﺣﻮﺍﻝ ﺍﻟﺘﻲ ﻻ ﻳﻤﻜﻦ ﻣﻌﺮﻓﺘﻬﺎ ﺇﻻ ﺑﺎﻟﻤﺸﺎﻫﺪﺓ ﻭﺍﻟﻌﻴﺎﻥ ﻟﻤﻦ ﻛﺎﻥ ﻓﻲ ﺯﻣﻦ ﺍﻟﻨﺒﻲ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ * ﺍﻟﺜﺎﻧﻲ( ﻣﻦ ﺍﻟﻮﺟﻬﻴﻦ )ﺇﻥ ﻓﻴﻪ( ﺃﻱ ﻓﻲ ﻧﺼﺐ ﺍﻹﻣﺎﻡ )ﺩﻓﻊ ﺿﺮﺭ ﻣﻈﻨﻮﻥ ﻭﺇﻧﻪ( ﺃﻱ ﺩﻓﻊ ﺍﻟﻀﺮ ﺍﻟﻤﻈﻨﻮﻥ )ﻭﺍﺟﺐ( ﻋﻠﻰ ﺍﻟﻌﺒﺎﺩ ﺇﺫ ﻗﺪﺭﻭﺍ ﻋﻠﻴﻪ )ﺇﺟﻤﺎﻋﺎ * ﺑﻴﺎﻧﻪ( ﺃﻱ ﺑﻴﺎﻥ ﺃﻥ ﻓﻲ ﻧﺼﺐ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﺩﻓﻊ ﺫﻟﻚ ﺍﻟﻀﺮﺭ )ﺇﻧﺎ ﻧﻌﻠﻢ ﻋﻠﻤﺎ ﻳﻘﺎﺭﺏ ﺍﻟﻀﺮﻭﺭﺓ ﺃﻥ ﻣﻘﺼﻮﺩ ﺍﻟﺸﺎﺭﻉ ﻓﻴﻤﺎ ﺷﺮﻉ ﻣﻦ ﺍﻟﻤﻌﺎﻣﻼﺕ ﻭﺍﻟﻤﻨﺎﻛﺤﺎﺕ ﻭﺍﻟﺠﻬﺎﺩ ﻭﺍﻟﺤﺪﻭﺩ ﻭﺍﻟﻤﻘﺎﺻﺎﺕ ﻭﺇﻇﻬﺎﺭ ﺷﻌﺎﺭ ﺍﻟﺸﺮﻉ ﻓﻲ ﺍﻷﻋﻴﺎﺩ ﻭﺍﻟﺠﻤﻌﺎﺕ ﺇﻧﻤﺎ ﻫﻮ ﻣﺼﺎﻟﺢ ﻋﺎﺋﺪﺓ ﺇﻟﻰ ﺍﻟﺨﻠﻖ ﻣﻌﺎﺷﺎ ﻭﻣﻌﺎﺩﺍ ﻭﺫﻟﻚ( ﺍﻟﻤﻘﺼﻮﺩ )ﻻ ﻳﺘﻢ ﺇﻻ ﺑﺈﻣﺎﻡ ﻳﻜﻮﻥ ﻣﻦ ﻗﺒﻞ ﺍﻟﺸﺎﺭﻉ ﻳﺮﺟﻌﻮﻥ ﺇﻟﻴﻪ ﻓﻴﻤﺎ ﻳﻌﻦ ﻟﻬﻢ ﻓﺈﻧﻬﻢ ﻣﻊ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﺍﻷﻫﻮﺍﺀ ﻭﺗﺸﺘﺖ ﺍﻵﺭﺍﺀ ﻭﻣﺎ ﺑﻴﻨﻬﻢ ﻣﻦ ﺍﻟﺸﺤﻨﺎﺀ ﻗﻠﻤﺎ ﻳﻨﻘﺎﺩ ﺑﻌﻀﻬﻢ ﻟﺒﻌﺾ ﻓﻴﻔﻀﻲ ﺫﻟﻚ ﺇﻟﻰ ﺍﻟﺘﻨﺎﺯﻉ ﻭﺍﻟﺘﻮﺍﺛﺐ ﻭﺭﺑﻤﺎ ﺃﺩﻯ ﺇﻟﻰ ﻫﻼﻛﻬﻢ ﺟﻤﻴﻌﺎ ﻭﻳﺸﻬﺪ ﻟﻪ ﺍﻟﺘﺠﺮﺑﺔ ﻭﺍﻟﻔﺘﻦ ﺍﻟﻘﺎﺋﻤﺔ ﻋﻨﺪ ﻣﻮﺕ ﺍﻟﻮﻻﺓ ﺇﻟﻰ ﻧﺼﺐ ﺁﺧﺮ ﺑﺤﻴﺚ ﻟﻮ ﺗﻤﺎﺩﻯ ﻟﻌﻄﻠﺖ ﺍﻟﻤﻌﺎﻳﺶ ﻭﺻﺎﺭ ﻛﻞ ﺃﺣﺪ ﻣﺸﻐﻮﻻ ﺑﺤﻔﻆ ﻣﺎﻟﻪ ﻭﻧﻔﺴﻪ ﺗﺤﺖ ﻗﺎﺋﻢ ﺳﻴﻔﻪ ﻭﺫﻟﻚ ﻳﺆﺩﻱ ﺇﻟﻰ ﺭﻓﻊ ﺍﻟﺪﻳﻦ ﻭﻫﻼﻙ ﺟﻤﻴﻊ ﺍﻟﻤﺴﻠﻤﻴﻦ ﻓﻔﻲ ﻧﺼﺐ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﺩﻓﻊ ﻣﻀﺮﺓ ﻻ ﻳﺘﺼﻮﺭ ﺃﻋﻈﻢ ﻣﻨﻬﺎ ﺑﻞ ﻧﻘﻮﻝ ﻧﺼﺐ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﻣﻦ ﺃﺗﻢ ﻣﺼﺎﻟﺢ ﺍﻟﻤﺴﻠﻤﻴﻦ ﻭﺃﻋﻈﻢ (٣٤٦)
ﻣﻘﺎﺻﺪ ﺍﻟﺪﻳﻦ ﻓﺤﻜﻤﻪ ﺍﻻﻳﺠﺎﺏ ﺍﻟﺴﻤﻌﻲ )ﻓﺈﻥ ﻗﻴﻞ( ﻋﻠﻰ ﺳﺒﻴﻞ ﺍﻟﻤﻌﺎﺭﺿﺔ ﻓﻲ ﺍﻟﻤﻘﺪﻣﺔ )ﻭﻓﻴﻪ ﺇﺿﺮﺍﺭ( ﺃﻳﻀﺎ )ﻭﺇﻧﻪ ﻣﻨﻔﻲ ﺑﻘﻮﻟﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻻ ﺿﺮﺭ ﻭﻻ ﺿﺮﺍﺭ ﻓﻲ ﺍﻹﺳﻼﻡ ﻭﺑﻴﺎﻧﻪ( ﺃﻱ ﺑﻴﺎﻥ ﺃﻥ ﻓﻴﻪ ﺇﺿﺮﺍﺭﺍ )ﻣﻦ ﺛﻼﺛﺔ ﺃﻭﺟﻪ * ﺍﻷﻭﻝ ﺗﻮﻟﻴﺔ ﺍﻹﻧﺴﺎﻥ ﻋﻠﻲ ﻣﻦ ﻫﻮ ﻣﺜﻠﻪ ﻟﻴﺤﻜﻢ ﻋﻠﻴﻪ ﻓﻴﻤﺎ ﻳﻬﺘﺪﻱ ﺇﻟﻴﻪ ﻭﻓﻴﻤﺎ ﻻ ﻳﻬﺘﺪﻱ ﺇﺿﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﻻ ﻣﺤﺎﻟﺔ * ﺍﻟﺜﺎﻧﻲ( ﺇﻧﻪ )ﻗﺪ ﻳﺴﺘﻨﻜﻒ ﻋﻨﻪ ﺑﻌﻀﻬﻢ ﻛﻤﺎ ﺟﺮﺕ ﺑﻪ ﺍﻟﻌﺎﺩﺓ( ﻭﻓﻴﻤﺎ ﺳﻠﻒ ﻣﻦ ﺍﻷﻋﺼﺎﺭ )ﻓﻴﻔﻀﻲ ﺇﻟﻰ( ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻭ )ﺍﻟﻔﺘﻨﺔ( ﻭﻫﻮ ﺇﺿﺮﺍﺭ ﺑﺎﻟﻨﺎﺱ * )ﺍﻟﺜﺎﻟﺚ ﺇﻧﻪ ﻻ ﻳﺠﺐ ﻋﺼﻤﺘﻪ ﻛﻤﺎ ﺳﻴﺄﺗﻲ( ﺗﻘﺮﻳﺮﻩ )ﻓﻴﺘﺼﻮﺭ( ﺣﻴﻨﺌﺬ )ﻣﻨﻪ ﺍﻟﻜﻔﺮ ﻭﺍﻟﻔﺴﻮﻕ ﻓﺈﻥ ﻟﻢ ﻳﻌﺰﻝ ﺃﺿﺮ ﺑﺎﻷﻣﺔ ﺑﻜﻔﺮﻩ ﻭﻓﺴﻘﻪ ﻭﺇﻥ ﻋﺰﻝ ﺃﺩﻯ ﺇﻟﻰ ﺍﻟﻔﺘﻨﺔ( ﺇﺫ ﻳﺤﺘﺎﺝ ﻓﻲ ﻋﺰﻟﻪ ﺇﻟﻰ ﻣﺤﺎﺭﺑﺘﻪ )ﻗﻠﻨﺎ ﺍﻹﺿﺮﺍﺭ ﺍﻟﻼﺯﻡ ﻣﻦ ﺗﺮﻛﻪ( ﺃﻱ ﺗﺮﻙ ﻧﺼﺒﻪ )ﺃﻛﺜﺮ ﺑﻜﺜﻴﺮ( ﻣﻦ ﺍﻹﺿﺮﺍﺭ ﺍﻟﻼﺯﻡ ﻣﻦ ﻧﺼﺒﻪ )ﻭﺩﻓﻊ ﺍﻟﻀﺮﺭ ﺍﻷﻋﻈﻢ ﻋﻨﺪ ﺍﻟﺘﻌﺎﺭﺽ ﻭﺍﺟﺐ * ﺍﺣﺘﺞ ﺍﻟﻤﺎﻧﻊ( ﻣﻦ ﻭﺟﻮﺏ ﻧﺼﺒﻪ )ﺑﻮﺟﻮﻩ( ﻋﺎﺭﺽ ﺑﻬﺎ ﺩﻟﻴﻠﻨﺎ ﻋﻠﻰ ﻭﺟﻮﻩ ﻋﻠﻴﻨﺎ )ﺍﻷﻭﻝ ﺗﻮﻓﺮ ﺍﻟﻨﺎﺱ ﻋﻠﻰ ﻣﺼﺎﻟﺤﻬﻢ( ﺍﻟﺪﻧﻴﻮﻳﺔ ﻭﺗﻌﺎﻭﻧﻬﻢ ﻋﻠﻰ ﺃﺷﻐﺎﻟﻬﻢ ﺍﻟﺪﻳﻨﻴﺔ )ﻣﻤﺎ ﻳﺤﺚ ﻋﻠﻴﻪ ﻃﺒﺎﻋﻬﻢ ﻭﺃﺩﻳﺎﻧﻬﻢ ﻓﻼ ﺣﺎﺟﺔ( ﺑﻬﻢ )ﺇﻟﻰ ﻧﺼﺐ ﻣﻦ ﻳﺤﻜﻢ ﻋﻠﻴﻬﻢ ﻓﻴﻤﺎ ﻳﺴﺘﻘﻠﻮﻥ ﺑﻪ ﻭﻳﺪﻝ ﻋﻠﻴﻪ( ﺃﻱ ﻋﻠﻰ ﻣﺎ ﺫﻛﺮﻧﺎﻩ ﻣﻦ ﻋﺪﻡ ﺍﻟﺤﺎﺟﺔ ﺇﻟﻴﻪ )ﺍﻧﺘﻈﺎﻡ ﺃﺣﻮﺍﻝ ﺍﻟﻌﺮﺑﺎﻥ ﻭﺍﻟﺒﻮﺍﺩﻱ ﺍﻟﺨﺎﺭﺟﻴﻦ ﻋﻦ ﺣﻜﻢ ﺍﻟﺴﻠﻄﺎﻥ * ﺍﻟﺜﺎﻧﻲ ﺍﻻﻧﺘﻔﺎﻉ ﺑﺎﻹﻣﺎﻡ ﺇﻧﻤﺎ ﻳﻜﻮﻥ ﺑﺎﻟﻮﺻﻮﻝ ﺇﻟﻴﻪ ﻻ ﻳﺨﻔﻰ ﺗﻌﺬﺭ ﻭﺻﻮﻝ ﺁﺣﺎﺩ ﺍﻟﺮﻋﻴﺔ ﺇﻟﻴﻪ ﻓﻲ ﻛﻞ ﻣﺎ ﻳﻌﻦ ﻟﻬﻢ ﻣﻦ ﺍﻷﻣﻮﺭ ﺍﻟﺪﻧﻴﻮﻳﺔ ﻋﺎﺩﺓ( ﻓﻼ ﻓﺎﺋﺪﺓ ﻓﻲ ﻧﺼﺒﻪ ﻟﻠﻌﺎﻣﺔ ﻓﻼ ﻳﻜﻮﻥ ﻭﺍﺟﺒﺎ ﺑﻞ ﺟﺎﺋﺰﺍ )ﺍﻟﺜﺎﻟﺚ ﻟﻺﻣﺎﻣﺔ ﺷﺮﻭﻁ ﻗﻠﻤﺎ ﺗﻮﺟﺪ ﻓﻲ ﻛﻞ ﻋﺼﺮ( ﻭﻋﻨﺪ ﺫﻟﻚ )ﻓﺈﻥ ﺃﻗﺎﻣﻮﺍ( ﺃﻱ ﺍﻟﻨﺎﺱ )ﻓﺎﻗﺪﻫﺎ ﻟﻢ ﻳﺄﺗﻮﺍ ﺑﺎﻟﻮﺍﺟﺐ( ﻋﻠﻴﻬﻢ ﺑﻞ ﺑﻐﻴﺮﻩ )ﻭﺇﻥ ﻟﻢ ﻳﻘﻴﻤﻮﻩ( ﺃﻱ ﻭﺇﻥ ﻟﻢ ﻳﻘﻴﻤﻮﺍ ﺍﻟﻔﺎﻗﺪ )ﻓﻘﺪ ﺗﺮﻛﻮﺍ ﺍﻟﻮﺍﺟﺐ( ﻓﻮﺟﻮﺏ ﻧﺼﺐ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﻳﺴﺘﻠﺰﻡ ﺃﺣﺪ ﺍﻷﻣﺮﻳﻦ ﺍﻟﻤﻤﺘﻨﻌﻴﻦ ﻓﻴﻜﻮﻥ ﻣﻤﺘﻨﻌﺎ )ﻭﺍﻟﺠﻮﺍﺏ ﻋﻦ ﺍﻷﻭﻝ ﺇﻧﻪ ﻭﺇﻥ ﻛﺎﻥ ﻣﻤﻜﻨﺎ ﻋﻘﻼ ﻓﻤﻤﺘﻨﻊ ﻋﺎﺩﺓ ﻟﻤﺎ ﻳﺮﻱ ﻣﻦ ﺛﻮﺭﺍﻥ ﺍﻟﻔﺘﻦ ﻭﺍﻻﺧﺘﻼﻓﺎﺕ ﻋﻨﺪ ﻣﻮﺕ ﺍﻟﻮﻻﺓ ﻭﻟﺬﻟﻚ ﺻﺎﺩﻓﻨﺎ ﺍﻟﻌﺮﺑﺎﻥ ﻭﺍﻟﺒﻮﺍﺩﻱ ﻛﺎﻟﺬﺋﺎﺏ ﺍﻟﺸﺎﺭﺩﺓ ﻭﺍﻷﺳﻮﺩ ﺍﻟﻀﺎﺭﻳﺔ ﻻ ﻳﺒﻘﻰ ﺑﻌﻀﻬﻢ ﻋﻠﻰ ﺑﻌﺾ ﻭﻻ ﻳﺤﺎﻓﻆ ﻓﻲ ﺍﻟﻐﺎﻟﺐ ﻋﻠﻰ ﺳﻨﺔ ﻭﻻ ﻓﺮﺽ( ﻓﻘﺪ ﺍﺧﺘﻞ ﺃﻣﺮﻫﻢ ﻓﻲ ﺩﻧﻴﺎﻫﻢ )ﻭﻟﻴﺲ ﺗﺸﻮﻓﻬﻢ( ﺃﻱ ﺗﻄﻠﻌﻬﻢ )ﺇﻟﻰ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺑﻤﻮﺟﺐ ﺩﻳﻨﻬﻢ ﻏﺎﻟﺒﺎ( ﻓﻴﻬﻢ ﺑﺤﻴﺚ ﻳﻐﻨﻴﻬﻢ ﻋﻦ ﺭﻳﺎﺳﺔ ﺍﻟﺴﻠﻄﺎﻥ ﻋﻠﻴﻬﻢ (٣٤٧)
)ﻭﻟﺬﻟﻚ ﻗﻴﻞ ﻣﺎ ﺑﺰﻍ ﺍﻟﺴﻠﻄﺎﻥ( ﺃﻱ ﻳﻜﻔﻪ )ﺃﻛﺜﺮ ﻣﻤﺎ ﺑﺰﻍ ﺍﻟﻘﺮﺁﻥ ﻭﻗﻴﻞ( ﺃﻳﻀﺎ )ﺍﻟﺴﻴﻒ ﻭﺍﻟﺴﻨﺎﻥ ﻳﻔﻌﻼﻥ ﻣﺎ ﻻ ﻳﻔﻌﻞ ﺍﻟﺒﺮﻫﺎﻥ ﻭ( ﺍﻟﺠﻮﺍﺏ )ﻋﻦ ﺍﻟﺜﺎﻧﻲ ﻻ ﻧﺴﻠﻢ ﺇﻥ ﺍﻻﻧﺘﻔﺎﻉ ﺑﺎﻹﻣﺎﻡ ﺇﻧﻤﺎ ﻳﻜﻮﻥ ﺑﺎﻟﻮﺻﻮﻝ ﺇﻟﻴﻪ( ﻓﻘﻂ )ﺑﻞ( ﻭﻳﻜﻮﻥ ﺃﻳﻀﺎ )ﺑﻮﺻﻮﻝ ﺃﺣﻜﺎﻣﻪ ﻭﺳﻴﺎﺳﺘﻪ( ﺇﻟﻴﻬﻢ )ﻭﻧﺼﺒﻪ ﻣﻦ ﻳﺮﺟﻌﻮﻥ ﺇﻟﻴﻪ ﻭﻋﻦ ﺍﻟﺜﺎﻟﺚ ﺇﻥ ﺗﺮﻛﻬﻢ ﻟﻨﺼﺒﻪ ﻟﺘﻌﺬﺭﻩ ﻭﻋﺪﻡ ﺷﺮﻁ ﺍﻹﻣﺎﻣﺔ ﺃﻭﻟﻴﺲ ﺗﺮﻛﺎ ﻟﻠﻮﺍﺟﺐ ﺇﺫ ﻻ ﻭﺟﻮﺏ ﺛﻤﺔ( ﻋﻠﻴﻬﻢ ﻋﻠﻰ ﺫﻟﻚ ﺍﻟﺘﻘﺪﻳﺮ ﺇﻧﻤﺎ ﺍﻟﻮﺟﻮﺏ ﺇﺫﺍ ﻭﺟﺪ ﺍﻟﺠﺎﻣﻊ ﻟﺸﺮﺍﺋﻄﻬﺎ ﻓﻼ ﻣﺤﺬﻭﺭ ﻓﻲ ﺫﻟﻚ ﺍﻟﺘﺮﻙ )ﺛﻢ ﻗﺎﻝ ﺍﻟﻤﻮﺟﺒﻮﻥ( ﻟﻨﺼﺐ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﻋﻠﻰ ﺍﻷﻧﺎﻡ ﻋﻘﻼ )ﺇﻥ ﺃﺻﻞ ﺩﻓﻊ ﺍﻟﻤﻀﺮﺓ ﻭﺍﺟﺐ( ﺑﺤﻜﻢ ﺍﻟﻌﻘﻞ )ﻗﻄﻌﺎ ﻓﻜﺬﻟﻚ ﺍﻟﻤﻀﺮﺓ ﺍﻟﻤﻈﻨﻮﻧﺔ( ﻳﺠﺐ ﺩﻓﻌﻬﺎ ﻋﻘﻼ )ﻭﺫﻟﻚ( ﻷﻥ ﺍﻟﺠﺰﺋﻴﺎﺕ ﺍﻟﻤﻈﻨﻮﻧﺔ ﺍﻟﻤﻨﺪﺭﺟﺔ ﺗﺤﺖ ﺃﺻﻞ ﻗﻄﻌﻲ ﺍﻟﺤﻜﻢ ﻳﺠﺐ ﺍﻧﺪﺭﺍﺟﻬﺎ ﻓﻲ ﺫﻟﻚ ﺍﻟﺤﻜﻢ ﻗﻄﻌﺎ )ﻣﺜﻞ ﺃﻥ ﻳﻌﺮﻑ ﺍﻹﻧﺴﺎﻥ ﺃﻥ ﻛﻞ ﻣﺴﻤﻮﻡ ﻳﺠﺐ ﺍﺟﺘﻨﺎﺑﻪ ﺛﻢ ﻳﻈﻦ ﺃﻥ ﻫﺬﺍ ﺍﻟﻄﻌﺎﻡ ﻣﺴﻤﻮﻡ ﻓﺈﻥ ﺍﻟﻌﻘﻞ ﺍﻟﺼﺮﻳﺢ ﻳﻘﻀﻲ ﺑﻮﺟﻮﺏ ﺍﺟﺘﻨﺎﺑﻪ ﻭﻛﺬﺍ ﻣﻦ ﻋﻠﻢ ﺃﻥ ﺍﻟﺤﺎﺋﻂ ﺍﻟﺴﺎﻗﻂ ﻻ ﻳﺠﻮﺯ ﺍﻟﻮﻗﻮﻑ ﺗﺤﺘﻪ ﺛﻢ ﻇﻦ ﺃﻥ ﻫﺬﺍ ﺍﻟﺤﺎﺋﻂ ﻳﺴﻘﻂ ﻓﺎﻟﻌﻘﻞ ﺍﻟﺼﺮﻳﺢ ﻳﻘﻀﻲ ﺑﻮﺟﻮﺏ ﺃﻥ ﻻ ﻳﻘﻒ ﺗﺤﺘﻪ ﻭﺍﻟﺠﻮﺍﺏ ﻣﻨﻊ ﺣﻜﻢ ﺍﻟﻌﻘﻞ( ﺑﺎﻟﻮﺟﻮﺏ ﻭﺃﺧﻮﺍﺗﻪ ﺑﻞ ﻫﻞ ﻻ ﺗﺴﺘﻔﺎﺩ ﺇﻻ ﻣﻦ ﺍﻟﺸﺮﻉ * )
5) ضرورت نصب الهی امام
ﺍﺣﺘﺞ ﺍﻟﻤﻮﺟﺐ( ﻟﻨﺼﺐ ﺍﻹﻣﺎﻡ )ﻋﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﺑﺄﻧﻪ ﻟﻄﻒ ﻟﻜﻮﻥ ﺍﻟﻌﺒﺪ ﻣﻌﻪ ﺃﻗﺮﺏ ﺇﻟﻰ ﺍﻟﻄﺎﻋﺔ ﻭﺃﺑﻌﺪ ﻋﻦ ﺍﻟﻤﻌﺼﻴﺔ ﻭﺍﻟﻠﻄﻒ ﻭﺍﺟﺐ ﻋﻠﻴﻪ ﺗﻌﺎﻟﻰ * ﻭﺍﻟﺠﻮﺍﺏ ﺑﻌﺪ ﻣﻨﻊ ﻭﺟﻮﺏ ﺍﻟﻠﻄﻒ ﺇﻥ ﺍﻟﻠﻄﻒ( ﺍﻟﺬﻱ ﺫﻛﺮﺗﻤﻮﻩ )ﺇﻧﻤﺎ ﻳﺤﺼﻞ ﺑﺈﻣﺎﻡ ﻇﺎﻫﺮ ﻗﺎﻫﺮ( ﻳﺮﺟﻲ ﺛﻮﺍﺑﻪ ﻭﻳﺨﺸﻰ ﻋﻘﺎﺑﻪ ﻳﺪﻋﻮ ﺍﻟﻨﺎﺱ ﺇﻟﻰ ﺍﻟﻄﺎﻋﺎﺕ ﻭﻳﺰﺟﺮﻫﻢ ﻋﻦ ﺍﻟﻤﻌﺎﺻﻲ ﺑﺈﻗﺎﻣﺔ ﺍﻟﺤﺪﻭﺩ ﻭﺍﻟﻘﺼﺎﺹ ﻭﻳﻨﺘﺼﻒ ﻟﻠﻤﻈﻠﻮﻡ ﻣﻦ ﺍﻟﻈﺎﻟﻢ )ﻭﺃﻧﺘﻢ ﻻ ﺗﻮﺟﺒﻮﻧﻪ( ﻋﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻛﻤﺎ ﻓﻲ ﻫﺬﺍ ﺍﻟﺰﻣﺎﻥ ﺍﻟﺬﻱ ﻧﺤﻦ ﻓﻴﻪ )ﻓﺎﻟﺬﻱ ﺗﻮﺟﺒﻮﻧﻪ( ﻭﻫﻮ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﺍﻟﻤﻌﺼﻮﻡ ﺍﻟﻤﺨﺘﻔﻲ )ﻟﻴﺲ ﺑﻠﻄﻒ( ﺇﺫ ﻻ ﻳﺘﺼﻮﺭ ﻣﻨﻪ ﻣﻊ ﺍﻻﺧﺘﻔﺎﺀ ﺗﻘﺮﻳﺐ ﺍﻟﻨﺎﺱ ﺇﻟﻰ ﺍﻟﺼﻼﺡ ﻭﺗﺒﻌﻴﺪﻫﻢ ﻋﻦ ﺍﻟﻔﺴﺎﺩ )ﻭﺍﻟﺬﻱ ﻫﻮ ﻟﻄﻒ ﻻ ﺗﻮﺟﺒﻮﻧﻪ( ﻋﻠﻴﻪ ﻭﺇﻻ ﻟﺰﻡ ﻛﻮﻧﻪ ﺗﻌﺎﻟﻰ ﻓﻲ ﺯﻣﺎﻧﻨﺎ ﻫﺬﺍ ﺗﺎﺭﻛﺎ ﻟﻠﻮﺍﺟﺐ ﻭﻫﻮ ﻣﺤﺎﻝ * )ﺣﺠﺔ ﺍﻟﺨﻮﺍﺭﺝ( ﻋﻠﻰ ﻋﺪﻡ ﻭﺟﻮﺑﻪ ﻣﻄﻠﻘﺎ )ﺇﻥ ﻧﺼﺒﻪ ﻳﺜﻴﺮ ﺍﻟﻔﺘﻨﺔ ﻷﻥ ﺍﻷﻫﻮﺍﺀ ﻣﺨﺘﻠﻔﺔ (٣٤٨) ﻓﻴﺪﻋﻲ ﻛﻞ ﻗﻮﻡ ﺇﻣﺎﻣﺔ ﺷﺨﺺ ﻭﺻﻠﻮﺣﻪ ﻟﻬﺎ ﺩﻭﻥ ﺍﻵﺧﺮ ﻓﻴﻘﻊ ﺍﻟﺘﺸﺎﺟﺮ ﻭﺍﻟﺘﻨﺎﺟﺰ ﻭﺍﻟﺘﺠﺮﺑﺔ ﺷﺎﻫﺪﺓ ﺑﺬﻟﻚ( ﻧﻌﻢ ﺇﻥ ﺍﺧﺘﺎﺭ ﺍﻷﻣﺔ ﻧﺼﺐ ﺃﻣﻴﺮﺍ ﺃﻭ ﺭﺋﻴﺲ ﻳﺘﻘﻠﺪ ﺃﻣﻮﺭﻫﻢ ﻭﻳﺮﺗﺐ ﺟﻴﻮﺷﻬﻢ ﻭﻳﺤﻤﻲ ﺣﻮﺯﺗﻬﻢ ﻛﺎﻥ ﻟﻬﻢ ﺫﻟﻚ ﻣﻦ ﻏﻴﺮ ﺃﻥ ﻳﻠﺤﻘﻬﻢ ﺑﺘﺮﻛﻪ ﺣﺮﺝ ﻓﻲ ﺍﻟﺸﺮﻉ ﻭﺃﻧﺖ ﺧﺒﻴﺮ ﺑﺄﻥ ﻫﺬﻩ ﺍﻟﺤﺠﺔ ﻋﻠﻰ ﻋﺪﻡ ﺟﻮﺍﺯ ﻧﺼﺐ ﺍﻹﻣﺎﻡ ﺃﺩﻝ ﻣﻨﻬﺎ ﻋﻠﻰ ﻋﺪﻡ ﻭﺟﻮﺑﻪ )ﻭﺍﻟﺠﻮﺍﺏ ﺇﻧﻪ( ﺇﻥ ﻟﻢ ﻳﻘﻊ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻓﻲ ﻧﺼﺒﻪ ﻓﺬﺍﻙ ﻭﺇﻥ ﻭﻗﻊ )ﻳﺠﺐ ﻋﻨﺪﻧﺎ ﺗﻘﺪﻳﻢ ﺍﻷﻋﻠﻢ ﻓﺈﻥ ﺗﺴﺎﻭﻳﺎ ﻓﺎﻷﻭﺭﻉ ﻭﺇﻥ ﺗﺴﺎﻭﻳﺎ ﻓﺎﻷﺳﻦ ﻭﺑﺬﻟﻚ ﺗﻨﺪﻓﻊ ﺍﻟﻔﺘﻨﺔ( ﻭﺍﻟﺘﺨﺎﻟﻒ )ﻭﺃﻣﺎ ﺍﻟﻔﺎﺭﻗﻮﻥ( ﺃﻱ ﺍﻟﻤﻔﺼﻠﻮﻥ )ﻣﻨﻬﻢ ﻓﻘﺎﻟﻮﺍ ﺗﺎﺭﺓ ﻫﻮ( ﺃﻱ ﻧﺼﺐ ﺍﻹﻣﺎﻡ )ﺣﺎﻝ ﺍﻟﻔﺘﻨﺔ ﻳﺰﻳﺪﻫﺎ( ﺇﺫ ﺭﺑﻤﺎ ﻗﺘﻠﻮﻩ ﻻﺳﺘﻨﻜﺎﻓﻬﻢ ﻋﻦ ﻃﺎﻋﺘﻪ ﻓﻼ ﻳﺠﺐ ﻭﺃﻣﺎ ﻓﻲ ﺣﺎﻝ ﺍﻟﻌﺪﻝ ﻭﺇﻻ ﻣﻦ ﻓﻴﺠﺐ ﻧﺼﺒﻪ ﺇﺫ ﻫﻮ ﺃﻗﺮﺏ ﺇﻟﻰ ﺇﻇﻬﺎﺭ ﺷﻌﺎﺋﺮ ﺍﻹﺳﻼﻡ )ﻭ( ﻗﺎﻟﻮﺍ )ﺗﺎﺭﺓ( ﻫﻮ )ﺣﺎﻝ ﺍﻷﻣﻦ( ﻭﺍﻹﻧﺼﺎﻑ ﺑﻴﻦ ﺍﻟﻨﺎﺱ )ﻻ ﺣﺎﺟﺔ ﺇﻟﻴﻪ( ﻭﺇﻧﻤﺎ ﻳﺠﺐ ﻋﻨﺪ ﺍﻟﺨﻮﻑ ﻭﻇﻬﻮﺭ ﺍﻟﻔﺘﻦ ﻭﺍﻋﻠﻢ ﺃﻥ ﻋﺒﺎﺭﺓ ﺍﻟﻜﺘﺎﺏ ﻫﻬﻨﺎ ﻭﻓﻲ ﺫﻛﺮ ﺍﻟﻤﺬﺍﻫﺐ ﺃﻭ ﻻ ﺗﺪﻝ ﻋﻠﻰ ﺃﻥ ﺍﻟﻘﺎﺋﻞ ﺑﺎﻟﺘﻔﺼﻴﻞ ﻣﻦ ﺍﻟﺨﻮﺍﺭﺝ ﻭﻫﻮ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﻟﻈﺎﻫﺮ ﻋﺒﺎﺭﺗﻲ ﺍﻻﺑﻜﺎﺭ ﻭﺍﻟﻨﻬﺎﻳﺔ )
تراب مفیدی
ای زنده همیشه تاریخ ای شهید
ای مشعل هدایت و ای مظهر امید
ای آن که قطره قطره خون تو در مصاف
صد جوی و رود و سیل خروشان بیافرید
ای آن که دست سعی تو در پهنه نبرد
بس پرده های مکر و فریب و ریا درید
ای مظهر فضیلت و تقوا درخت داد
از خون پاک تو است که سر بر فلک کشید
ارزانی تو باد شهادت از آنکه حق
این جامه را به قامت آزادگان برید
ای سرخ روی هر دو جهان وی شهید حق
بنگر چه لاله ها که ز خاک تو بردمید
ای پرچم رسالت پیغمبران به دوش
وی از دیار فتح و ظفر داده صد نوید
ای قهر انقلابی تو همچو آذرخش
آتش زده به خرمن اهریمن پلید
مارا چه جای سوگ بود ای شهید حق
از آن که هست مردن تو زادنی جدید
شایسته ملتی که بنازد به مرگ سرخ
بایسته امتی که به عالم بود شهید
سلمان هراتی
یاد شهیدان
در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است
امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است
تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود
اینک به یمن یاد شما جان گرفته است
در آسمان سینه من ابر بغض خفت
صحرای دل بهانه باران گرفته است
از هر چه بوی عشق تهی بود خانه ام
اینک صفای لاله و ریحان گرفته است
دیشب دو چشم پنچره در خواب می خزید
امشب سکوت پنجره پایان گرفته است
امشب فضای خانه دل سبز و دیدنی است
در فصل زرد رنگ بهاران گرفته است
بسم الله الرحمن الرحیم
قال الله الحکیم: وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (آل عمران/169)
سردار سرافراز جبهه مقاومت شهید قاسم سلیمانی به همراه معاون حشد الشعبی عراق ابومهدی مهندس و جمعی از مجاهدان راه خدا در حمله بالگردهای رژیم تروریست امریکا ساعت یک و سی دقیقه بامداد روز 13 دی ماه 1398 مطابق با 3 ژانویه 2020 میلادی در فرودگاه بغداد به شهادت رسید. این جنابت را شدیدا محکوم می نماییم و عروج آسمانی مجاهدان فی سبیل الله را به ملت ایران و عراق و همه مسلمانان و آزادگان جهان و جبهه مقاومت اسلامی تبریک و تسلیت عرض می نماییم. امیدواریم خداوند به برکت خون های این شهیدان والامقام امت اسلامی را بر دشمنان قسم خورده اش پیروز کند و با نابودی اسراییل آزادی قدس شریف نزدیک شود. و السلام
پنجم جمادی الاولی سالروز میلاد مسعود و فرخنده حضرت زینب کبری سلام الله علیها بر همه مسلمین مبارک باد!
متون انتخابی از شرح مواقف (2) و سه فعالیت: 1) اعراب گذاری کامل، 2) ترجمه و توضیح متن، 3) نقد و بررسی
تحقیقات در موضوع های انتخاب شده با رعایت معیارهای مشخص (بیان ادعا، مفهوم شناسی، پیشینه موضوع مأخذ شناسی (کتاب، پایان نامه یا مقاله) و اشاره به محتوای آن، ارائه مستندات با اولویت استفاده از منابع اصلی و قدیمی،
تکمیل طرح تفصیلی رساله
نقد و بررسی ساختار و پیشینه تحقیق 2-5 رساله دکتری
مطالعه کتاب بفرمایید پژوهش 100 صفحه
مطالب مطرح شده
مقاله فرقه گرایی در قرآن
مقاله اخلاق نقد مذاهب
تفاسیر
تأویلات اهل السنة
بحر العلوم سمرقندی
کشاف
الدر المنثور
تبیان
مجمع البیان
روض الجنان
نور الثقلین
آیات
تبلیغ مائده/67
ولایت مائده/55
نماز قصر مسافر وَإِذَا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَن تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلَاةِ إِنْ خِفْتُمْ أَن يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا ۚ إِنَّ الْكَافِرِينَ كَانُوا لَكُمْ عَدُوًّا مُّبِينًا (مائده/101)
خمس ۞ وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَىٰ عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ ۗ وَاللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (انفال/41)
مودة القربی ذَلِكَ الَّذِي يُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ۗ قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى ۗ وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا ۚ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ (شوری/23)
اصطفاء مریم س وَإِذْ قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَاكِ عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِينَ (آل عمران/42)
آزر پدر ابراهیم ع
احادیث
حدیث منزلت
حدیث دار
اصحابی کالنجوم
خلفائی اثنی عشر
من مات و لم یعرف امام زمانه ...
یملأ الارض قسطا و عدلا
شرح و توضیح از منابع فرقین (اشتراکات و افتراقات)
هر کدام حد اقل 5 صفحه
مقاله استاد با عنوان آیه و ما کنا معذبین از دیدگاه علمای مذاهب (طبرسی، زمخشری، فخر الدین رازی، ابن قیم جوزیه)
از اینرو داوری درباره چهار متفکر بسیار دشوار است؛ اما ما به تفسیرهای سه متفکر نخست فقط ذیل آیه مراجعه میکنیم و در نوشته ابنقیم از کتاب مفتاح دار السعادة مطالب را نقل میکنیم و داوری ما فقط بر اساس نکاتی است که ذیل آیه گفتهاند؛ در حالی که نه این سه متفکر فقط ذیل این آیه به بحث پرداختهاند و نه ابنقیم فقط در این کتاب این بحث را مطرح کرده است.
1. دیدگاه طبرسی
طبرسی ذیل آیه «و ما کنا معذبین» در سوره اسراء میگوید خداوند متعال هیچ قومی را عذاب نمیکند، مگر اینکه آنها را به بهترین وجه بیم دهد، که منظور فرستادن رسولان برای کمک به برقراری عدالت است، اگرچه بدون ارسال رسولان هم جایز بود آنها را به حکم عقل، عذاب کند. پس تأویل آیه شامل عقلیات و شرعیات میشود. اکثر مفسران ذیل آیه گفتهاند خداوند متعال هیچ کس را در دنیا و آخرت عذاب نمیکند مگر بعد از بعثت انبیا. پس این آیه اختصاص به سمعیات از شرعیات دارد؛ اما نزد کسانی که تکلیف عقلی را جدای از تکلیف سمعی میدانند، آنچه عقل بر آن حجت باشد (که عبارت است از ایمان به خداوند متعال) حتی اگر رسولی هم مبعوث نشده باشد، عقاب بر ترک آن جایز است. ولی محققانی از این طایفه که قائل به تفکیک تکالیف سمعی از عقلی هستند، میگویند اگرچه عذاب قبل از بعثت پیامبران، آن هم به دلیل عقلی جایز است ولی خداوند متعال چنین کاری نمیکند و رسولانی آگاهکننده به سوی حق و هادیانی برای رشد میفرستد تا کمککننده دلیل عقلی باشند؛ چون آنگاه که داعی عقلی و نقلی با هم جمع شوند امر مؤکد میشود و تردید در الزام عبد از بین میرود که خداوند در این آیه از این خبر داده است. پس آیه دلالت میکند که اگر خداوند رسولی نفرستاد و عبد مرتکب قبایح عقلی شد عقاب نیکو است، مگر اینکه کسی فرض کند بعثت پیامبر، لطف (مقرب به طاعت و مبعد از معصیت) است، که در این صورت عقاب صرفاً پس از ارسال رسول درست است (طبرسی، 1339: 3/404).
با اینکه طبرسی قائل به حسن و قبح عقلی است، ولی از آیه استفاده میشود که خداوند متعال طبق حسن و قبح عقلی عذاب نمیکند.
2. دیدگاه زمخشری
زمخشری ذیل آیه میگوید: حکمتی نداریم که قومی را عذاب کنیم مگر بعد از آنکه رسولی بفرستیم و حجت بر آنها تمام شود. اگر گفته شود چون دلایل عقلی همراهشان بود (که با آنها خداوند را میشناختند) و حجت قبل از بعثت برای آنها تمام شده، پس به خاطر غفلت و کفرشان مستوجب عذاب هستند، نه به خاطر مغفولگذاشتن شرایعی که جز از طریق خداوند به آن راهی نیست و عمل به آن، جز بعد از ایمان، صحیح نیست؛ جواب میدهیم: خداوند، رسولان را به عنوان آگاهکننده بر نظر و بیدارکننده از خواب غفلت قرار داد تا نگویند چون رسولی را به سوی ما مبعوث نکردی یا ما را نسبت به نظر در ادله عقلی آگاه نکردی ما غافل بودیم (زمخشری، بیتا: 2/653).
روشن است که زمخشری نظیر طبرسی با اینکه به حسن و قبح عقلی معتقد است ولی به هر حال با توجه به آیه، نظرش این است که تا خداوند متعال رسولان را نفرستد عذاب نمیکند و رسولان آمدند تا انسان را بر ادله عقلی راهبری کنند.
3. دیدگاه فخر رازی
فخر رازی ذیل آیه «و ما کنا معذبین» نسبت به طبرسی و زمخشری، بیشتر به بحث پرداخته است. وی ابتدا دیدگاه اشاعره را ذکر میکند (که معتقدند اصلاً قبل از آمدن شریعت و پیامبران تکلیفی وجود ندارد) و دیدگاه آنها را علاوه بر آیه «و ما کنا معذبین» به دو آیه دیگر، یعنی آیه «رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِئَلاّ یکونَ لِلنّاسِ عَلَی اللّه حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ» (نساء: 165) و «وَ لَوْ أَنَّا أَهْلَکْناهُمْ بِعَذابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقالُوا رَبَّنا لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَینا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیاتِکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزی» (طه: 134) مستند میکند و بعد وارد نقد این دیدگاه میشود و میگوید این استدلال از دو وجه ضعیف است.[v]
وجه اول: اگر وجوب عقلی نداشتیم وجوب شرعی هم نداریم؛ چون وجوب شرعی داریم، پس وجوب عقلی هم داریم. حال مسئله را به سه نحو بیان میکند:
1. وقتی پیامبران آمدند و ادعا کردند از ناحیه خداوند هستند و معجزه آشکار کردند، آیا بر شنوندگان، دعوت پیامبر، پذیرش سخنان ایشان و همچنین تأمل در معجزه واجب است یا نه؟ اگر واجب نباشد نبوت باطل است و اگر واجب باشد اندیشه در ادعای پیامبر و اعجاز او با عقل، ثابت میشود. حال اگر با عقل واجب شود پس وجوب عقلی ثابت میشود، ولی اگر با شرع واجب شود نبوت باطل است؛ چون در این صورت، شرع یا همان سخنِ خود مدعی یا سخن دیگری است که اولی باطل است. چون خود فرد، دلیل بر وجوب پذیرش سخن خودش هست (اثبات شیء با خودش) و دومی هم باطل است، چون سخن غیرمدعی نبوت، نظیر قبلی است که سرانجام سر از دور یا تسلسل درمیآورد که هر دو محال است.
2. وقتی شریعت آمد و برخی افعال را حرام و برخی را واجب کرد، این وجوب و تحریم معنا ندارد مگر اینکه بگوید اگر واجب را ترک کردی و حرام را انجام دادی عقابت میکنم. آیا وقتی گفته شد عقابت میکنم دوری از عقاب واجب است یا خیر؟ اگر دوری از عقاب واجب نباشد وجوب و تحریم معنا ندارد؛ ولی اگر دوری از عقاب واجب باشد آیا این وجوب، عقلی یا سمعی است؟ اگر وجوب عقلی باشد، ثبت المطلوب؛ و اگر سمعی باشد وجوب فقط به دلیل ترتب عقاب بر آن است و دوباره سر از دور یا تسلسل درمیآورد که هر دو محال است.
3. در مذهب اهل سنت جایز است خداوند متعال از عقاب بر ترک واجب درگذرد. بنابراین، ماهیت واجب، بدون عقاب، حاصل است. پس تنها چیزی که ممکن است مطرح شود این است که ماهیت واجب، هنگامی تثبیت میشود که خوف از عقاب وجود داشته باشد و این خوف به مجرد عقل بدون شرع، حاصل است. بنابراین، ثابت میشود ماهیت وجوب، به سبب این خوف حاصل میشود و این خوف هم فقط از ناحیه عقل میآید. پس لازم است گفته شود که وجوب فقط از ناحیه عقل میآید.
اگر کسی ادعا کند وجوب از ناحیه ترس از مذمت حاصل میشود، میگوییم وقتی خداوند متعال بخشید مذمت هم ساقط میشود. بنابراین، ماهیت وجوب به واسطه ترس از مذمت حاصل میشود که این به صرف عقل حاصل شده است. پس وجوب عقلی را نمیتوان دفع کرد (به عبارتی وجوب عقلی ثابت است). از اینرو در آیه دو قول است:
الف. آیه را به ظاهرش اخذ کنیم و بگوییم عقل همان رسولالله است و اگر نبود رسالت هیچ پیامبری ثابت نمیشد؛ پس رسول اصلی عقل است و معنای آیه این میشود که ما عذاب نمیکنیم تا رسول عقل را مبعوث کنیم.
ب. عموم آیه را تخصیص بزنیم و بگوییم مراد این است که ما در هیچ کرداری عذاب نمیکنیم مگر آنکه از طریق نقل ثابت شود و بعد از آن، شرع بیاید. اگرچه تخصیص آیه، عدول از ظاهر است، ولی وقتی دلیل داریم حتماً باید این کار را انجام دهیم (رازی، 1421: 2/138-139).[vi]
پس میتوان گفت فخر رازی معتقد است عقل صرف میفهمد چه فعلی برای ما سودمند است و چه فعلی برای ما ضرر دارد؛ اما این وجوب فعل و ترک، دلالت بر وجوب آن بر خداوند نمیکند. چون در ذات ما جلب نفع و دفع ضرر نهفته است. پس دلالت عقل، بر وجوب جلب منفعت و دفع ضرر برای ما کافی است و خداوند متعال، منزه از جلب نفع و دفع ضرر است و محال است عقل، حکمی بر فعل یا ترک چیزی بر خداوند متعال داشته باشد.
4. دیدگاه ابنقیم جوزیه
با وجود اینکه ابنقیم در برخی کتابهای دیگر نظیر مدارج السالکین (ج1، ص253) به بحث حسن و قبح پرداخته ولی ما اینجا فقط به دیدگاه ابنقیم، ذیل آیه «و ما کنا معذبین» در کتاب مفتاح دار السعادة[vii] میپردازیم.[viii] وی ابتدا تقریر نافیان را از آیه ذکر میکند و سپس به آنها پاسخ میدهد.
استدلال نافیان: خداوند متعال قبل از بعثت انبیا، نفی عذاب میفرماید. حال اگر حسن و قبح فعل، قبل از شرع ثابت بوده است، باید مرتکب قبیح و ترککننده حسن، کار حرام انجام داده و ترک واجب کرده باشد؛ چون نزد شما (عقلا)، قبح عقلی، اقتضای تحریم و حسن عقلی، اقتضای وجوب میکند. پس نزد شما هنگامی که حرام را انجام داد و واجب را ترک کرد، مستحق عذاب است؛ در حالی که قرآن تصریح میفرماید: «خداوند متعال بدون ارسال رسولان عذاب نمیکند».
ابنقیم بعد از ذکر سخن نافیان، وارد بحث میشود و میگوید شکی نیست که اگر عذاب را قبل از بعثت اثبات کنند، آیه دلیل علیه مثبتان حسن و قبح عقلی است. پس اگر بخواهند قبل از بعثت جمع بین حسن و قبح افعال و عذاب کنند، این آیه آنها را نقض میکند و اگر گفته شد این دو با هم (حسن و قبح افعال و عذاب) باطلاند، دلیل بر بطلان هر یک بهتنهایی نیست،[ix] اما اگر آنها ادعای جواز تعذیب کنند باطل است؛ چون خلاف نص قرآن و خلاف صریح عقل است. همچنین، خداوند با فرستادن رسولان خود اتمام حجت بر بندگان کرده و میفرماید: «رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِئَلاّ یکونَ لِلنّاسِ عَلَی اللّه حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ» (نساء: 165). این آیه تصریح دارد که حجت با رسولان اقامه شده و بعد از آمدن رسولان، مردم دلیلی در برابر خداوند ندارند؛ یعنی خداوند مردم را قبل از آمدن رسولان به سوی آنها، چون هنوز حجت بر آنان اقامه نشده، عذاب نمیکند. پس در این مسئله حسن و قبح عقلی و همچنین نبود عذاب بدون ارسال پیامبران ثابت است. بنابراین، حسن و قبح عقلی مستلزم عذاب نیست و مخالفت با پیامبران مستلزم عذاب است.
معتزله[x]جواب دادهاند: حسن و قبح عقلی، مقتضی استحقاق عقاب بر فعل قبیح و ترک حسن دارد؛ ولی لازمه استحقاق، وقوع آن نیست. چون ممکن است خداوند ببخشاید؛ اما ما در جایی که خداوند وعیدی را بر فعلی بیان فرموده باشد نفی عفو میکنیم. پس اینجا اشکالی بر ما وارد نمیشود؛ زیرا عذاب با خبرش واجب میشود و با ارتکاب قبیح، مستحق آن میشود، ولی چون خداوند متعال وعیدی قبل از بعثت نداده است، پس عفو قبیح نیست و خلافی در خبر پیش نیامده است. نهایت چیزی که پیش میآید این است که حقی قبل از بعثت واجب نشده بود تا ترک شود.
ابنقیم: بیتردید قبل از بعثت، سبب عذاب وجود دارد ولی سبب عذاب الزاماً عذاب را موجب نمیشود. چون خداوند متعال این سبب را مشروط به بعثت رسل کرده، و نفی عذاب قبل از بعثت، نه به دلیل نبود سبب و مقتضی، بلکه به دلیل نبود شرایط آن است (ابنقیم الجوزیه، بیتا ب: 2/955-957).
نتیجه
بررسی دیدگاههای این چهار عالم نشان میدهد با وجود اینکه هر کدام منسوب به جریان فکری[xi] خاصی هستند، اما در نهایت همه مثل هم نتیجه گرفتهاند؛ یعنی زمخشری (معتزله)، طبرسی (شیعی)، فخر رازی (اشعری) و ابنقیم (اهل حدیث) همه معتقدند حسن و قبح عقلی داریم (عقل میفهمد حسن و قبیح چیست). با وجود این، زمخشری و طبرسی معتقدند خداوند متعال جدای از شریعت و آیه میتوانست عذاب کند؛ ولی فخر رازی و ابنقیم این سخن را قبول ندارند. گرچه معلوم نیست اگر آیهای نداشتیم، فخر رازی و ابنقیم چه میگفتند. همچنین که معلوم نیست زمخشری و طبرسی، اگر آیه و رسالتی نبود، همچنان به حسن و قبح عقلی و عذاب معتقد بودند یا نه.
در نهایت، نتیجه اندیشه این چهار عالم با توجه به آیه در بحث حسن و قبح عقلی این است که خداوند متعال جدای از مخالفت با رسولان و به صرف فهم عقل، کسی را عذاب نمیکند.
پینوشتها
[i]. مراد مجموعهای است تحت عنوان «حزب» با منافع مشترک که دور هم جمع میشوند.
[ii]. دو رساله از کاشف الغطاء علیه میرزا محمد اخباری.
[iii]. بحث امامت نیاز به روشنشدن دارد که در اینجا به منظور خارجنشدن از بحث اصلی به آن نمیپردازیم، ولی به هر حال بین شیعیان و سنیان در بحث امامت اختلاف است و البته بین خود شیعیان، اختلاف کمتر از اختلاف بین فریقین نیست. در بین شیعیان کیسانی، زیدی، اسماعیلی، فطحی، واقفی، ناوسی و اثناعشری و حتی بین خود اثناعشریان هم اختلاف بسیار است.
[iv]. چگونگی تحلیل و نتیجهگیری.
[v]. فخر رازی با اینکه مباحث متعددی را مطرح کرده ولی وجه دوم را ذکر نکرده است و فعلاً در تفسیر، یک وجه وجود دارد.
[vi]. گفتیم که دلایل سهگانه داریم بر اینکه اگر وجوب عقلی را نفی کردیم وجوب شرعی را هم باید نفی کنیم.
[vii]. در صفحه 918 کتاب، مباحث، دیدگاهها و ادله نافیان حسن و قبح عقلی را مطرح میکند و به صفحه 955 که میرسد یکی از ادله نافیان حسن و قبح عقلی را آیه «وما کنا معذبین حتی نبعث رسولا» ذکر میکند.
[viii]. در حد اطلاعات ناقص نگارنده، ابنقیم کتاب تفسیر مستقلی نظیر سه نویسنده قبلی ندارد که از آن نقل کنیم.
[ix]. ممکن است حسن و قبح افعال و عذاب با هم باطل باشند ولی حسن و قبح بهتنهایی درست باشد؛ یعنی ما حسن و قبح را قبول داریم و میفهمیم ولی این دلالت بر لزوم عذاب نمیکند.
[x]. معتزله معروف به وعیدیه هستند. چون معتقدند خداوند متعال باید هم وعدهها و هم وعیدهای خویش را عمل کند.
[xi]. گفته شد فکر، جریانی نمیشود؛ آنچه جریانی میشود تقلید است.
منابع
قرآن کریم.
ابن قیم الجوزیه، محمد بن ابی بکر (بیتا الف). مدارج السالکین بین منازل ایاک نعبد و ایاک نستعین، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاولی.
ابن قیم الجوزیه، محمد بن ابی بکر (بیتا ب). مفتاح دار السعادة و منشور ولایة العلم والارادة، تحقیق: عبد الرحمن بن حسن بن قائد، جده: دار عالم الفوائد (مجمع الفقه الاسلامی، مطبوعات المجمع).
جعفریان، رسول (1390). دو رساله از کاشف الغطاء علیه میرزا محمد اخباری، تهران: انتشارات کتابخانه مجلس.
رازی، محمد بن عمر (1421). التفسیر الکبیر او مفاتیح الغیب، بیروت: دار المکتبة العلمیة، الطبعة الاولی.
زمخشری، محمود بن عمر (بیتا). الکشاف، بیجا: بینا.
سید رضی (گردآورنده) (1390). نهج البلاغه، قم: دفتر نشر معارف.
طبرسی، فضل بن حسن (13