شهادت امام جعفر صادق علیه السلام تسلیت

مزیّن کن نگاهت را به نام جعفر صادق
که عطر عافیت دارد پیام جعفر صادق

اگر مهتاب می‌تابد به شام کوچه‌های شهر
شفای نور می‌گیرد ز بام جعفر صادق

ببین اعجاز نامش را که می‌یابد تبار دل
بهاری از حلاوت در سلام جعفر صادق

صلابت راتماشاکن که همچون بید می‌لرزد
بنای کاخ منصور از کلام جعفر صادق

طلایی می‌پردازخاک تا سر منزل خورشید
چو بال ذرّه افتد زیر گام جعفر صادق

نگاه غصه راپرکن که دست شب به جای نور
شرار زهر می‌ریزد به جام جعفر صادق

دگر ای آسمان شهر، بس کن شهد باران را
که شدتلخ از غم و اندوه کام جعفر صادق

به پایش آسمان ازچشم خودخورشید می‌بارد
به دل دارد چراغ از احترام جعفر صادق

عبور ازخط آخرپیش پای توست کاری کن
که دستت رابگیرد فیض عام جعفر صادق

از تبار آفتاب

از تبار آفتاب آمد کنون روح خدا
حق مرام و حق کلام و مؤمنان را رهنما
پرده ظلمانی شب را دریده نور او
لطف حق بین بچه گهواره سازد زور او
کردی بیرون اهرمن با قدرت ایمان و دین
بر تو و فجرآفرینان تا قیامت آفرین
قدرت حق تکیه گاه تو خروشان بحر بین
اهل ایمان خیرخواه تو به محو سحر و کین
ای خمینی ای امام عاشقان حق پرست
نصرت حق را تو قاموسی و لبیک الست
از نهیب عدل تو شیطان شود در اضطراب
مهر تو در سینه های اهل ایمان بی حساب
علم و حکمت با بصیرت در مسیر بندگی
با کمال اقتدار اما شهیر بندگی
خون در رگ ها دمید و جان عالم زنده شد
نور قرآنی گزید و اختر تابنده شد
دشمن خوار و زبونت کینه و صددام داشت
در نبرد حق همیشه روح ناآرام داشت
با دل آرام رفتی خادم خلق خدا
گشته ای جاوید با مهر علی و مصطفی(ص)
این بهار حق پرستان باطراوت جاودان
از خمینی هست عزت اهل ایمان را نشان
رحمت حق دائما بر لاله ها و باغبان
بوی عطر بندگی بنگر که می گردد عیان

سین میم

شعر محمدعلی جنیدی (سیاوش) شاعر تاجیکستان در باره انتظار امام مهدی علیه السلام

انتظاران تو را صبح دمیدن دیر شد

دوستداران تو را پیغام دیدن دیر شد

چشم یعقوب از غبار دیدن تو کور گشت

صبر تیغی شد به جان، پیک رسیدن دیر شد

یاد تو در لابلای بال هایم جا گرفت

این کبوتر نامه شد اما پریدن دیر شد

آن نگاه شوق از چشمان عاشق ریخت، ریخت

آمدی دیر آمدی هنگام دیدن دیر شد

شعر استاد رستم وهاب شاعر تاجیکستان در وصف امام مهدی علیه السلام

بر بستر سرود من ای سیمبر بیا

بر چشم شب نشسته چو نور سحر بیا

دیری ست غیرطعنه ز مردم ندیده ام

تلخ است روزگار بیا ای شکر بیا

صبر و شکیب و حوصلة انتظار نیست

بی پیک و بی پیام بیا، بی خبر بیا

باقی ست تا هنوز به لب نیم جان من

در واپسین نفس چو پیام ظفر بیا ...

شعر مرحوم استاد مؤمن قناعت شاعر شهیر تاجیکستان در وصف امام مهدی علیه السلام

برآ ای مهدی صاحب زمان از مهد سنگینت

برآ از عالم آیینه و آیین رنگینت

که از آن عهد تا این عهد گویا تیر می سازی

حق مطلق علیه حیله و تزویر می سازی

سلاح هسته ای در قبضة دستان لرزان است

سلاح هسته ای شیطان و شیطان یار انسان است

چو من ایمان این انسان و شیطان را نمی بینم

به صد پیمانه می نوشند و پیمان را نمی بینم

بیا که از حقیقت آخرین پیغام می آیی

به سر دستان دل ها مژدة بادام می آیی

شعر کودکانه در شهادت سردار آسمانی حاج قاسم سلیمانی

اولین سالگرد شهادت سردار رشید اسلام حاج قاسم  سلیمانی قهرمان رحمت الله علیه به دست اشقیای زمان فرا می رسد

گویم سلام بچه ها  
شکوفه های زیبا  

دائم باشد یادمان  
آن سردار مهربان  

همیشه یاد خدا  
بود محافظ ما  

خیلی مرد زرنگ بود  
با دشمنان به جنگ بود  

دشمن خیلی می ترسید  
وقتی نامش می شنید  

آماده نبرد بود  
او خیلی خیلی مرد بود  

خدارا حاضر می دید  
با دشمنان می جنگید  

نبرد او نفس گیر  
با زور و زر و تزویر  

وقتی خوابیده بودیم  
سختی نادیده بودیم  

سردار ما بود بیدار  
با دشمنان به پیکار  

نزدیک وقت بامداد  
در فرودگاه بغداد  

با آتش دشمنان  
شهید شد آن قهرمان  

ستاره زمین شد  
دلهای ما غمین شد  

قاسم سلیمانی  
گشتی تو آسمانی  

ای قهرمان اسلام  
بر تو درود و سلام  

با رهبر آزاده  
در راه حق آماده  

ما جان نثار دینیم  
حماسه آفرینیم  

می گیریم انتقامت  
دل ما جای نامت  

دوستدار سردار دلها
سین میم
سردار دلها

كربلا

دلم مي‌خواست خاكم كربلا بود
و يا خاك شما در خاك ما بود
سرم قابل نبود، اما دل من
هميشه بر سر آن نيزه‌ها بود

محمدعلی عجمی

عاشورا در شعر تاجیک

سیمای امام‌حسین(ع) در کلام شاعران تاجیک

ماه محرم به عنوان ماهی مقدس و پاک در دل تاجیکان جایگاه خاصی دارد و آنان معتقدند مهر و محبت نسبت به امام حسین (ع) را خداوند در دل آنان جای داده است.

به گزارش باشگاه خبرنگاران، ماه محرم به عنوان ماهی مقدس و پاک در دل تاجیکان جایگاه خاصی دارد و آنان معتقدند مهر و محبت نسبت به امام حسین(ع) را خداوند در دل آنان جای داده است.
 
"دارا نجات" اندیشمند و شاعر تاجیک درباره جایگاه محرم و امام حسین(ع) در میان تاجیکان، گفت: ماه محرم به عنوان ماهی مقدس و پاک در دل تاجیکان جایگاه خاصی دارد.
 
ماه محرم و نام امام حسین(ع) را هر تاجیکی که می‌شنود، وجودش آب می‌شود، مهر و محبت نسبت به امام حسین(ع) را خداوند در دل ما جای داده است.
 
این اندیشمند و شاعر سرشناس تاجیک تصریح کرد که قبل از این هم یک کتاب با نام «همای رحمت» تألیف کردم که درباره حقیقت و دلیل برتری حضرت علی(ع) است.
 
این کتاب با تکیه بر تمام مأخذهای علمی و مآخذ اهل سنت که اهل شیعه نیز مورد تأیید خود قرار دادند، تهیه شد.
 
این کتاب که توسط رایزنی فرهنگی ایران چاپ شد، بسیار مورد استقبال مردم تاجیکستان قرار گرفت به نحوی که خیلی زود جای خود را میان مخاطبان تاجیک باز کرد.
 
وی افزود: موضوع محرم، امام حسن و امام حسین(علیهم السلام) در شعر تاجیک نیز دارای موقعیت خاصی است و در زبان تاجیکی و ادبیات شفاهی ما به این موضوع پرداخته شده است.
 
آنچه در ادامه می‌خوانید شعری از مجموعه اشعار دارا نجات و دیگر شعرا در وصف امام حسین و صحنه کربلا است.
 
«دارا نجات»                        
 
نوحه ریز
 
تشنه ترین لبان
 
با سبِزِ مویه‌ها
 
لب‌های نوحه ریز عاشقان حسین است.
 
و سبزترین عاشقانه را
 
با گلفشان سرشک
 
سوگواران حسین می‌خوانند
 
و عاطفانه‌ترین عطش
 
عطش شبنم ایمان حسین است
 
در بلوغ سپیده ای
 
به خورشید جمال حق
 
هنوز
 
در وادی اشک و محبت
 
دل بی کربلای نیست
 
دلی بی شقایق خیمه ی عزا.
 
هنوز
 
خجالت اهل کوفه خط می کشد به خاک
 
و خواناترین برات است
 
خط کوفی گلهای شهادت
 
در شیرازه ی فورات رخ عاشقان حسین .
 
محمد علی عجمی (نماز غربت)
 
در غربت خویشتن وطن کردم
 
پیراهن کاغذی به تن کردم
 
دل باز نداشت از تهی دستی
 
دل را با شعر خود کفن کردم
 
هرجا که نماز غربتی خواندم
 
یادی ز حسین (ع) و از حسن (ع) کردم
 
هم بوسه به جانماز گل دادم
 
هم سجده به یاس و یاسمن کردم
 
خون نفسم چکید و جوهر شد
 
خون دل خویش را سخن کردم
 
***
 
نیزه را سرور من ! بستر راحت کردی
 
شام را غلغله ی صبح قیامت کردی
 
به لب تشنه ات آن روز اشارت می کرد
 
خاتمی را در انگشت شهادت کردی
 
بانگ « لبیک» که حجاج به لب می آرند
 
آیه هایی ست که بر نیزه تلاوت کردی...
 
نظام قاسم (آفتاب کربلا)
 
ای سوز جان ها را گواه، ای آفتاب کربلا
 
ای شاهد روز سیاه ای آفتاب کربلا
 
از چشم خونریز زمان ، از تبغ ظلم بی امان
 
در سوز دل بردی پناه ای آفتاب کربلا
 
آنی که جز نورش نبود ، یک رشته بر نورت فزود
 
با آخرین آه و نگاه ای آفتاب کربلا
 
یعقوب در غم مبتلا، از اشک چشمت کمضیا
 
بی یوسف در قعر چاه ای آفتاب کربلا
 
با او بگو، بامن بگو، بی من بگو ، روشن بگو.
 
کو کینه ور ؟ کو کینه خواه؟ ای آفتاب کربلا
 
بگشا ره نظاره را ،آنگه بکن سیاره را
 
از صبرکوه، از جبر کاه،ای آفتاب کربلا
 
غم در گلو، چین در جبین باشد به این دارم یقین
 
بر تو گناه ماندن گناه ای آفتاب کربلا
 
با رشته ی نورت به سحر بادا تنیدن رخت مهر
 
کار تو در این کارگاه ای آفتاب کربلا
 
از سوز بی حد خسته ای دل بر نشستن بسته ای
 
راهت سفید ای مرد راه ای آفتاب کربلا
 
صحبت بشد با غصه شام رازت نشد اما تمام
 
ده رشته ی رازت به ماه ای آفتاب کربلا
 
... تا جاودان دارد نگاه بر کربلا خورشید و ماه
 
همچون دو چشم بی پناه ای آفتاب کربلا
 
سروش (نوار دشت کربلا)
 
غروب...
 
میان مژه های لاجورد آسمان
 
تپیدن نگاه سرد آفتاب پیر ...
 
زمین در انتظار ظلمت است.
 
بیست‌های، وقت در شتاب!
 
کجا شدند صوفیان باده نوش؟
 
غروب...
 
در این فروغ مرده در سرشک شمع،
 
کجاست خنده ریز زرهلین آفتاب؟
 
من آن قدر به ماهی قلته بان ندارم اعتماد
 
چو بر د و  سه حسود روز و روشنی.
 
غروب...
 
در آ ن تلایه ی سپاه شب
 
سپیده می دمد
 
میان چشم های من سپیده می دمد
 
در انتظار مقدم امام آخرین.
 
غروب...
 
در این نوار دشت کربلا
 
ز سنگ کینه‌های سینه‌ها
 
شکست کاسه‌ی نگاه انتظار من
 
در انتظار باده‌ی «من آمدم!»
 
دیگر تمام ظلمت است و
 
ظلمت است و
 
ظلمت است...
 
عبد الله قادری (ممتاز)
 
دوباره روز عاشوراست امروز
 
زمین و آسمان غرق عزایند
 
به یاد کشتگان کربلایند
 
بگریید، ای مسلمانان، بگریید
 
که مرغان هوا هم در نوایند
 
گریبان چاک کرده اهل اسلام
 
به خاک پاک آنان جبهه سایند
 
حسین و اکبر و عباس و قاسم
 
که مارا در دل و دردیده جایند
 
به تیغ خصم اگر چه کشته گشتند
 
همیشه زنده اند در قلب مایند
 
خوشا آنان که همجام شمایند!
 
دوباره روز عاشورا است امروز
 
بگو مستان ربانی بیایند
 
بگو تا دست ما را هم بگیرند
 
هم آنانی که اهل کبریایند!
 
دوباره محشر کبر است امروز
 
زمین و آسمان غرق عزایند


انتهاي پيام/

منبع:فارس

سخت است این غم

 

سقفی به غیر از آسمان بر سر نداری
تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری

خورشید بر نی بود؟ حق داری بسوزی
دیدی به جز او سایه‌ای بر سر نداری

برگشته‌ای؟ این را کسی باور نمی‌کرد
برگشته‌ای؟ این را خودت باور نداری

می‌خواهی از بغض گلوگیرت بگویی
از لای‌لایی واژه‌ای بهتر نداری

هر بار یاد غربت مولا می‌افتی
می‌سوزی و دیگر علی‌اصغر نداری

هر شب در این گهواره طفلی بی‌قرار است
«سخت است این غم، سخت‌تر از هر نداری»

ما پای این گهواره عمری گریه کردیم
یک وقت دست از لای‌لایی برنداری

حسن بیاتانی

آب‌ها و مرداب‌ها

 

ماجرا این است کم‌کم کمّیت بالا گرفت
جای ارزش‌های ما را عرضۀ کالا گرفت

احترام «یاعلی» در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد، پای ترازوها شکست

فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه‌های آتشین متروک ماند و خاک خورد

زیر باران‌های جاهل، سقف تقوا نم کشید
سقف‌های سخت، مانند مقوا نم کشید

با کدامین سِحر از دل‌ها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر، مردانگی‌ها عیب شد؟

خانۀ دل‌های ما را عشق، خالی کرد و رفت
ناگهان برقِ محبّت، اتصالی کرد و رفت!

سرسرای سینه‌ها را رنگِ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت

باغ‌های سینه‌ها از سروها خالی شدند
عشق‌ها خدمت‌گذار پول و پوشالی شدند...

آتشی بی‌رنگ در دیوان و دفترها زدند
مُهر «باطل شد» به روی بال کفترها زدند!

اندک‌اندک قلب‌ها با زرپرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید و کم‌کم بو گرفت

غالباً قومی که از جان زرپرستی می‌کنند
زمرۀ بیچارگان را سرپرستی می‌کنند

سرپرستِ زرپرست و زرپرستِ سرپرست
لنگی این قافله تا صبحگاهِ محشر است!

از همان آغاز دست کج‌روی‌ها پا گرفت
روح تاجرپیشگی در کالبدها جان گرفت

کارگردانان بازی‌باز با ما جِر زدند
پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند...

روزگار کینه‌پرور، عشق را از یاد برد
باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد

سالکان را پای پرتاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردانِ طریقت بسته شد

سازهایِ سنتی آهنگِ دلسردی زدند
ناکسان بر طبل‌های ناجوانمردی زدند

تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از چشم ما خورشید خود را پس گرفت...

من ز پا افتادن گل‌خانه‌ها را دیده‌ام
بال سوزن‌خوردۀ پروانه‌ها را دیده‌ام…

در خیابان جنون در کوچۀ دلواپسی
کرده‌ام دیدار با کانون گرم بی‌کسی!

دیده‌ام در فصل نفرت، در بهار برگ‌ریز
کوچ تدریجی دل‌ها را به حالِ سینه‌خیز!

سروها را دیده‌ام در فصل‌های مبتذل
خسته و سردرگریبان با عصا زیر بغل...

ماجرا این است، آری ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه‌ست اما زخم کهنه کاری است

از شما می‌پرسم آن شور اهورایی چه شد
شوق معراج و خیال عرش‌پیمایی چه شد

پشت این ویرانه‌های ذهن، شهری هست؟ نیست
زهر این دل‌ مردگی را پادزهری هست؟ نیست

ساقۀ امیدها را داس نومیدی چه کرد؟
با دلِ پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟...

شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟
ای عزیزان! «رستخیز ناگهان» ما چه شد؟

دشت دل‌هامان چرا از شور یا مولا فتاد
از چه تشت انتظار ما از آن بالا فتاد

جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است
صبح‌گون از تابش خورشید مولا روشن است

اینک از اعجاز او آیینۀ من صیقلی‌ست
طالع از آفاق جانم آفتابِ «یاعلی»ست

«یاعلی» می‌تابد و عالم منور می‌شود
ذهنِ دریا غرق گل‌های معطر می‌شود

چشم هستی آب‌ها را جز علی مولا ندید
جز علی، مولا برای نسلِ دریاها ندید...

اینک این قلب من و ذکر رسای «یاعلی»
غرّش بی‌وقفۀ امواج، در دریا «علی»

عاشق سردار

در رثای حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام و مناسبت ماه محرم ماه پیروزی خون بر شمشمیر

دوباره ماه عزای عزیز زهرا شد                         دوباره یاد مصیبت ز آل طه شد

چه رفت بر سر دردانه رسول خدا؟                     چگونه سیّد اهل بهشت تنها شد؟

چه قدر پست و حقیرند شبپران ظلوم                  چو قرص ماه سر نیزه شان هویدا شد !

تو سر نداری به تن لیک سروری جانم                هر آن که در ره معشوق رفت بالا شد

خدای خواست، که ذبح عظیم شود قربان             به خون پاک حسین دین دوباره احیا شد

همیشه نفرت و نفرین بر یزید پلید                    که تا ابد به دو عالم همیشه رسوا شد

هر آن که محرم حق بود در محرّم ماند               به دشت کرب و بلا عاشق سر ما شد

سلام اهل یقین تا ابد نثار شما                        به زینبی، که اطاعت چه قدر زیبا شد

کند نصیب خدا بهر ما زیارت او                       شفاعتش به دو عالم دعای دل ها شد

سلام الدین معنی الدین

از تبار آفتاب

از تبار آفتاب آمد کنون روح خدا 
حق مرام و حق کلام و مؤمنان را رهنما 

پرده ظلمانی شب را دریده نور او
لطف حق بین بچه گهواره سازد زور او

کردی بیرون اهرمن با قدرت ایمان و دین
بر تو و فجرآفرینان تا قیامت آفرین

قدرت حق تکیه گاه تو خروشان بحر بین
اهل ایمان خیرخواه تو به محو سحر و کین

ای خمینی ای امام عاشقان حق پرست
نصرت حق را تو قاموسی و لبیک الست

از نهیب عدل تو شیطان شود در اضطراب
مهر تو در سینه های اهل ایمان بی حساب

علم و حکمت با بصیرت در مسیر بندگی
با کمال اقتدار اما شهیر بندگی

خون در رگ ها دمید و جان عالم زنده شد
نور قرآنی گزید و اختر تابنده شد

دشمن خوار و زبونت کینه و صددام داشت
در نبرد حق همیشه روح ناآرام داشت

با دل آرام رفتی خادم خلق خدا
گشته ای جاوید با مهر علی و مصطفی(ص)

این بهار حق پرستان باطراوت جاودان
از خمینی هست عزت اهل ایمان را نشان

رحمت حق دائما بر لاله ها و باغبان
بوی عطر بندگی بنگر که می گردد عیان
سلام الدین محمدامین

مهر تابان

ای مهر تابناك ولایت، كجایی تو.                    وای آخرین ولی هدایت، كجایی تو.
ای آنكه روز و شب به وصال تو بگذرد،            جانم هزار بار فدایت، كجایی تو.
تعجیل در ظهور تو باشد دعای من،               عمرم رسید تا به نهایت، كجایی تو.
ای آفتاب پشت سحاب كن عنایتی،              محتاج یك نگاه و دعایت، كجایی تو.
ای مظهر و شكوه عدالت بیا بیا،                   بسیار گشت ظلم و جنایت، كجایی تو.
همچون علی امید حقیقت تویی بسی          عالم در انتظار دوایت، كجایی تو.
چون نوح (ع) ناخدای الهی امتی،                 جودی كجا و مقصد وغایت، كجایی تو.
نادان دوست، دشمن دانا چه می كند،          بر اهل دین و نور و هدایت، كجایی تو.
با آرزو و حسرت و افسوس عاشقان،             رفتند با امید لقایت، كجایی تو.
از مروه تشنه لب به صفای تو تا به كی،         در انتظار زمزم پایت، كجایی تو.
دارم ز حق امید كه آن لحظه بشنوم،             از كنج كعبه بانگ صدایت، كجایی تو.
بر منكر تو باد كه مرگش به جاهلی است،      گفتا نبی به اذن خدایت، كجایی تو.
یك ذره از هزار هزار است گفتنم،                  از آنچه هست وگشت حكایت، كجایی تو.
وصف تورا كجاست توان شمردنم،                 ای آنكه حق نموده ثنایت، كجایی تو.
سلام الدین محمدامین

 

غم هجران

بازآ، دلم زگردش دوران شکسته است       چون کشتی از تهاجم طوفان شکسته است
آیینه خیال نهادم به پیش روی                  دیدم که قلبم از غم هجران شکسته است
عمری در آتشیم و تو را ناله می کنیم        فریادمان به کوی و خیابان شکسته است
دیگر نوای ما ننوازد نی فراق                    این ناله در گلوی نیستان شکسته است
ما تیغ غیرتیم ولی در نیام غم                  زنگار بی تحرّک دوران شکسته است
ما را خیال روی تو بی تاب می کند            عقد بلور اشک، به دامان شکسته است
درمان حسرت دل ما دیدن تو بود              بازآ که بی تو شیشه درمان شکسته است
در رهگذار عشق، گدایان حضرتیم             در این مسیر، کلک «پریشان» شکسته است

محمدحسین حجّتی (پریشان)
 

 

در انتظار امام مهدی

برآ ای مهدی صاحب زمان از مهد سنگینت
برآ از عالم آیینه و آیین رنگینت

که از آن عهد تا این عهد گویا تیر می سازی
حق مطلق علیه حیله و تزویر می سازی

سلاح هسته ای در قبضة دستان لرزان است
سلاح هسته ای شیطان و شیطان یار انسان است

چو من ایمان این انسان و شیطان را نمی بینم
به صد پیمانه می نوشند و پیمان را نمی بینم

بیا که از حقیقت آخرین پیغام می آیی
به سر دستان دل ها مژدة بادام می آیی
قناعت، مؤمن: برگزیده اشعار، تهران: انتشارات بین المللی الهدی، 1373

 

سفیدجامگان سرافراز سپاس

تقدیم به پزشکان و پرستاران فداکار 
سلام ای عزیزان شورآفرین
که رفتید به جنک کرونای چین
نثار شما صد درود و سلام
بزرگی اتان بیش از هر کلام
خداوند باشد نگهدارتان
شریف و پر از زحمت است کارتان
سفیدجامگان شفاآوران
بمانید در قلب ها جاودان
همی دانم از نان و آبت زدی
چه شب ها که از وقت خوابت زدی
سپاس از همه همت و عزمتان
به یاران و همراه و هم رزمتان
چو کوه پایدارید در کارزار
پرستار ملت بسی جان نثار
شما روسفید و شما سرفراز
به توفیق حق گشته اید چاره ساز
کنون است کرونا رقیب شما
شود فتح کامل نصیب شما
دعاگویتان ملت دردمند
خدایا نگهدارشان از گزند
سلام الدین محمدامین 

 

در وصف سردار سرافراز شهید قاسم سلیمانی

پیمان طالبی

خبر بده به زمین، آسمان شهید شده ست
سیه بپوش که خورشیدمان شهید شده ست

به غنچه تسلیتی و به سرو تعزیتی
خبر رسیده ز باغ، ارغوان شهید شده ست

چقدر خاطره از بدر یا حنین و جمل
چقدر خاطره از نهروان شهید شده ست

چراغ روشن آن آشیانه کن خاموش
که آن قناری بی آشیان شهید شده ست

بگو رقیه بداند که برنخواهد گشت
بگو به زینب قامت کمان: شهید شده ست

به دوش ماست کنون بار ای گران‌جانان!
که آن برنده بار گران شهید شده ست

علم ز دست علمدار ما نمی‌افتد
چقدر پیر شهید و جوان شهید شده ست

در وصف سردار شهید قاسم سلیمانی

در رگ حادثه، خون موج زد، آیینه شکست
شعله‌ور شد در و دیوار حرم، سینه شکست

خون مالک به زمین ریخت، خبر سنگین است
بعد مالک، به تن حوصله، سر، سنگین است

اشک آغاز جنون است، تماشا سخت است
دیدن بغض علی در غم زهرا سخت است

خون ما وجه سلوک است که سالک باقی‌ست
کشته شد مالک اگر، غیرت مالک باقی‌ست

شعله‌ور بود و به ققنوس، توسل می‌کرد
تشنه‌لب بود و لب آب تحمل می‌کرد

وسط معرکه غوغاست، جنون می‌رقصد
مالک انگار که در برکه‌ی خون می‌رقصد

شعله‌ور بود درِ خانه، لگد بر در خورد
داغ، مسمار شد و بر جگر حیدر خورد

شعله‌ور بود خبر، دل به صدا آمده است
خبر ار مصحف امّ الشهداء آمده است

سنگباران شده قاسم، شده دل، خونین‌تر
این چه زخمی ‌ست که باشد ز عسل شیرین‌تر؟

وسط معرکه غوغاست... شکسته بالش
آمده مادر سادات به استقبالش

جلوه آیینه طلب شد غزلش کرد خدا
چه بگویم به چه حالی بغلش کرد خدا

چه بگویم به چه حالی یل ما را کشتند
قبله باقی‌ست فقط قبله‌نما را کشتند

قبله باقی‌ست، خدا هست، بگو با صهیون
صد چنین قبله‌نما هست بگو با صهیون

عاقبت مدح جنون، خون به پر و بال کشید
روضه‌ی قاسم ما نیز به گودال کشید

بُت بگو، بی سروپا باش، سراپا تبریم
چند سالی ست که ما منتظر این خبریم

کدخدا را برسانید! زمان، مستِ علی ست
مالک افتاد زمین، تیغ ولی دست علی ست

کدخدا را برسانید که خون ارزان نیست
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

کدخدا را برسانید که حق تابنده‌ست
مالک افتاد ولی خشم مقدس زنده‌ست

زخم شمشیر اگر خورد به شیران... باشد
حاج قاسم یکی از مردم ایران باشد

چله‌ای هست که سردار... نه بی‌سر شده‌اند
همه‌ی مردم ما مالک اشتر شده‌اند

دل ما سوخت در این روضه، خبر سنگین است
باکی از کشته‌شدن نیست، سعادت این است

مالک افتاد زمین، قیمت حسرت چند است
خوش به حالش که علی از دل او خرسند است

نوبت روضه قاسم شد و جولان دادند
روضه‌خوان‌ها خبر از سم ستوران دادند

یا علی! اهل حرم دست‌به‌دامان تو اند
مالک و قاسم هر عهد، شهیدان تو اند

قنفذ از یک طرف و حرمله از سوی دگر
بازهم در وسط معرکه، آهوی دگر

خبر تازه، سر قافله آوار شده
فاطمه پشت در خانه، گرفتار شده

اشک آغاز جنون است! تماشا سخت است
دیدن بغض علی در غم زهرا سخت است

سر صبحی دم از آن زلف پریشان زده‌ایم
اول روضه گریزی به شهیدان زده‌ایم

مرگ بر بی کسی و واهمه! بر عشق درود
تشنه جان داد حسین بن علی بین دو رود

تشنه جان داد نسوزد سر گیسوی حرم
نگران بود حرامی نرود سوی حرم

وای اگر آبروی قوم غدیری می‌رفت
وای اگر دختر ارباب اسیری می‌رفت

روضه‌خوان گفت شبی خیمه به غارت رفته است
روضه‌خوان گفت که زینب به اسارت رفته است

خطبه‌خوان، زینب کبراست بگو با صهیون
کربلا آخر دنیاست بگو با صهیون

در عطش چاره همین بود که دریا باشیم
ارباً اربا شده‌ی اکبر لیلا باشیم

سامرا تا به حلب جمع پریشانی بود
تیغ خیبرشکنی، ارث سلیمانی بود

سر طوفان شب بی‌حادثه بر شانه‌ی ماست
ابرها مرز ندارند؛ سفر، خانه ماست

غرّش ماست که از شطّ مصاف آمده است
صاعقه، دور سر ما به طواف آمده است

کدخدا را برسان! جلوه به زخم آکنده ست
خون ما بت‌شکنان، گور بتان را کنده است

زخم و خون آرزوی ماست، بگو با صهیون
زخم، ارثیه‌ی زهراست بگو با صهیون

صبح صادق زده و ضربت آخر مانده‌ست
راه باز است اگر سیدعلی فرمانده‌ست

اشک من حسرت محض است؛ پر از فریادم
کشته شد یار ولی یاد بتول افتادم

گریه کردیم ولی عقده‌ ز دل باز نشد
مگر از پشت در خانه‌، غم آغاز نشد؟

خواست آن فرصت عهد ازلی را نبرند
فاطمه پشت در آمد که علی را نبرند

کدخدایان نجس، سرّ مگو را کشتند
یک نفر یار علی بود که او را کشتند

شعله بر بال و پر روح‌الامین افتاده
سوره‌ی کوثر قرآن به زمین افتاده

آن طرف نعره‌ی یک بی سروپا می‌شنوم
این طرف از پس در، «فضه بیا» می‌شنوم

شعله‌ور شد حرم و معجر زهرا هم سوخت
روضه‌خوان گفت که موی سر زهرا هم سوخت...

احمد بابایی

ای مشعل هدایت

تراب مفیدی
ای زنده همیشه تاریخ ای شهید
ای مشعل هدایت و ای مظهر امید

ای آن که قطره قطره خون تو در مصاف
  صد جوی و رود و سیل خروشان بیافرید

ای آن که دست سعی تو در پهنه نبرد
بس پرده های مکر و فریب و ریا درید

ای مظهر فضیلت و تقوا درخت داد
از خون پاک تو است که سر بر فلک کشید

ارزانی تو باد شهادت از آنکه حق
این جامه را به قامت آزادگان برید

ای سرخ روی هر دو جهان وی شهید حق
بنگر چه لاله ها که ز خاک تو بردمید

ای پرچم رسالت پیغمبران به دوش
وی از دیار فتح و ظفر داده صد نوید

ای قهر انقلابی تو همچو آذرخش
آتش زده به خرمن اهریمن پلید

مارا چه جای سوگ بود ای شهید حق
از آن که هست مردن تو زادنی جدید

شایسته ملتی که بنازد به مرگ سرخ
بایسته امتی که به عالم بود شهید


 

یاد شهیدان

سلمان هراتی

یاد شهیدان

در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است

امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است

تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود

اینک به یمن یاد شما جان گرفته است

در آسمان سینه من ابر بغض خفت

صحرای دل بهانه باران گرفته است

از هر چه بوی عشق تهی بود خانه ام

اینک صفای لاله و ریحان گرفته است

دیشب دو چشم پنچره در خواب می خزید

امشب سکوت پنجره پایان گرفته است

امشب فضای خانه دل سبز و دیدنی است

در فصل زرد رنگ بهاران گرفته است

...

جمعیت کفر از پریشانی ماست

آبادی بتخانه ز ویرانی ماست

اسلام به ذات خود ندارد عیبی

هر عیب که هست در مسلمانی ماست

شعر میلاد حضرت محمد مصطفی ص

امروز چه روزِ خوبیه، تولّدِ پیامبره
همون که از تاریکی ها، ما رو به نور می بَره

او حضرتِ محمّده، پیامبرِ مسلموناست
او اُسوه ی محبّت و صداقت و مهر و وفاست

اسمِ پدر، عبدالله و مادرش آمنه بود
به خاندانِ پاکِ او، خدا فرستاده درود

زمانِ او مردمِ شهر، بت ها رو می پرستیدن
تمدّنی نداشتن و با هم دیگه می جنگیدن

اما خدای مهربون، خواست که پیامبرش بیاد
مردم و ارشاد کنه، یادشون بده دین و سواد

سلاحِ او محبّت و کتابِ او قرآنه
سرچشمه ی هدایت و سعادتِ انسانه.
خدیجه اقدامی مقدم

 

  گرفته بوی شهادت شب وفاتش را
      بیا مرور کن ای اشک خاطراتش را
   
      مورخان بنوشتند با سرشک یتیم
      هجوم درد به سرتاسر حیاتش را
       
      سه سال شعب ابی طالب و شکنجه و ظلم
      چقدر مرگ خدیجه فسرد ذاتش را
       
      چه سنگها که بر آینه وجودش خورد
      چه طعنه ها که ابوجهل زد صفاتش را
       
      برای غارت جانش قریش خنجر بست
      ولی خدای علی خواسته نجاتش را
       
      دلش چو ماه شکست و دو نیم شد اما
      ندید سبزیِ باران معجزاتش را
       
      حرا شروع رسالت، غدیرخم پایان
      ادا نمود تمامیِ واجباتش را
میثم مومنی نژاد

در وصف اسوه حسنه حضرت محمد مصطفی ص

ای محمد (ص) ای رسول بهترین کردارها
حسن خلقت شهره در اخلاقها، رفتارها

در بیانت بند می آید زبان ناطقان
قامت مدحت کجا و خلعت گفتارها

بال رفتن تا حریمت را ندارد این قلم
قاب قوسینت کجا و مرغک پندارها

طفل ابجد خوان تو سلمان سیصد ساله است
استوار مکتب ایثار تو عمارها

تا نفس داریم و تا خورشید می تابد به خاک
دل به عشق بی زوالت می کند اقرارها

پای بوسی تو عزت داده ما را اینچنین
گل نباشد کس نمی آید سراغ خارها

کی رود از خاطرتم یادت که در روز ازل
کنده اند اسم تو را بر سنگ دل حجارها

داغ تو در سینه ی ما هست چون خاک تواییم
لاله کی روییده در آغوش شوره زارها

گل که منسوب تو گردد رنگ و بویش می دهند
شاهد حرفم گلاب و شیشه ی عطارها

وقت رزمت آنچنانی که میان کارزار
رو به تو آرند وقت خستگی کرارها

ای که با خون دلت پرورده ایی اسلام را
چشم واکن که نهالت داده اکنون بارها

سنگ می خوردی و می گفتی که ایمان آورید
کس ندیده از رسولی اینچنین ایثارها

با عیادت از کسی که بارها آزرده ات
روح ایمان را دمیدی بر دل بیمارها

خم به ابرویت نیاوردی در این بیست و سه سال
بر سرت گرچه بلا بارید چون رگبارها

رفتی و داغ تو پشت دین رحمت را شکست
جان به لب شد از غمت، شهرت مدینه، بارها

تا که چشمت بسته شده ای قافله سالار عشق
رم نمودند عده ای و پاره شد افسارها

آنقدر گویم پس از تو میخ در هم خون گریست
ناله ها برخواست بعدت از در و دیوارها

(محسن عرب خالقی)

اربعین حسینی

 ای به خون خفته سالار زینب 
 گریه کردم غمت را چهل شب 
 داغ تو همچنان دل بسوزد 
 نام تو همچنان مانده بر لب 
 
 ای سیّد و سالارم 
 تا جان به تنم دارم 
 در عشق تو می‌سوزم 
 در سوگ تو می‌بارم

اربعین حسینی

اربعين می آید و چشمان گريان مي شود
كربلا ماتم سراي اهل ايمـان مي شود

غصه هاي آل طه در مسير كوفه و شام
ياد شام تارشان در كنج ويران مي شود

باز تازه غصه هاي كربلا در نزد زينب
سيدسجادزين غم اشك ريزان مي شود

مجلس شام يزيد و لعل لب هاي حسين
زيرچوب خيزران بازخونريزان مي شود

گوشة ويرانه گويا غنچه اي روييده است
آه وصدافسوس كه آن هم برگ ريزان ميشود

باز گويا يك سري بي تن به نزددخترش
يا كه خورشيدي به نزد ماه ميهمـان مي شود

باز گويا دختري از شوق ديــدار پــدر
گريه و زاري نموده تا كه بي جان مي شــود

باز گويا جابر آيد با عطيه كربـــلا
حال اوزين ماتم عظمي پريشان مي شود

باز گويا زينب غم ديده از شـــام بــلا
مي رسد بر كربلا و زار و نالان مي شود

كاروان آل ياسين مجلسي برپا نمـــوده
دشت خون بااشك زينب سيرباران ميشود

غم فزون گشته زحدغمخوارزينب رفته است
تا ابد دنياي او همچون غمستان مي شود

ناله هاي زينب و خون دل سجــــاد دين
تازه است هر روز تا مهدي نمايان مي شــــود

راجي اندر اين عزا باشيعيان هم ناله است
دارد اميدي كه روز حشر شادان مي شود
محمد رجب زاده